تبلیغات
دنیـــــــــــای کوچک یک پزشک عمومی - مطالب دل نوشته
 
دنیـــــــــــای کوچک یک پزشک عمومی
دنیا چقدر کوچک است اگر اهل فکر کردن به بالاتر باشیم
جمعه 22 بهمن 1395 :: نویسنده : محمد Dr

روزهای فراغت فرصتی پیش آمد تا فروشنده ی اصغر فرهادی نامزد جایزه ی اسکار امسال را ببینم. کار از نظر فنی تحسین برانگیز و جذاب بود و موضوعی ابتکاری داشت. اما...قبلا جسته و گریخته شنیده بودم که اصغر فرهادی را به این متهم میکنند که فیلم هایش سیاه نمایی اوضاع اجتماعی اقتصادی کشور است! راستش در طول فیلم به وضوح این غرض را می شد مشاهده کرد. تن فروشی، خیانت به همسر، مزاحمت ناموسی، ناامنی مالی، آلودگی هوا، گودبرداری غیراصولی، مهندسی اشتباه ساختمانهای تهران، طرح امنیت اجتماعی غیر اصولی، بددهنی و فرهنگ غلط رانندگان، انحراف نوجوانان، فقر،... همه در حد یک لحظه ی یک سکانس هم که شده بود، به زیرکی در فیلم گنجانده شده بود و در مقابل هیچ نقطه ی روشن و کورسوی امیدی به چشم نمیخورد! موضوع فیلم داستان معلمی با اخلاق به نام عماد و همسرش رعناست که با عشق به هم زندگی عادی خود را دارند. به دلیل گود برداری مجاور آپارتمانشان مجبور به ترک آن و زندگی در خانه ای که قبلا در اجاره ی زنی تن فروش بوده می شوند و با حادثه ای بد که هیچ نقشی در آن ندارند، جریان زندگیشان پر از اندوه و سرخوردگی میشود، اندوهی که سایه اش تا انتهای فیلم بر زندگی آنان سنگینی می کند. این مضمون به ذهن مخاطب القا می شود که زوج خوشبخت و با انگیره ای چون آنان شانسی برای یک زندگی عادی و به دور از معضل در این جامعه را ندارد! در فیلم همچنین یک تئاتر با بازی نقش اول فیلم نیز جریان دارد که سراسر غم انگیز و تراژدیک است و با خودکشی نقش اول آن در اثر فقر اتمام می یابد و موضوع درس کلاس عماد، داستان "گاو" است! داستانی که در آن مرد روستایی به علت مردن گاوش که تمام بضاعتش است، در نقش آن ظاهر می شود و ادای گاو درمی آورد! تعداد زیادی از سکانس های فیلم روی پشت بام آپارتمان معیوب عماد تصویربرداری شده به طوری که پوسیدگی و کندگی رنگ دیوارهای آن کاملا در کادر جلب توجه می کند و عماد با نگاه به شهر در دیالوگی جالب می گوید "کاش تمام این ساختمانها را خراب کرد و دوباره ساخت". توجه کنید که چطور پوچی تهران به عنوان پایتخت ایران را القا میکند!

همه ی نقص و ایرادهایی که گفته شد و نشد قطعا در این کشور فراوان است ولی گنجاندن همه ی این موارد در یک فیلم و در مقابل جای خالی حتی یک نقطه ی مثبت چه هدفی را دنبال می کند؟! آن هم برای فیلمی که از همان ابتدا همه می دانند احتمالا نماینده ی کشور در آن سوی مرزها میشود. قبلا از اینکه یک فیلم ایرانی در گلدن گلوب، اسکار و کن و... خوش می درخشد و هنر و فرهنگ ایرانی را به رخ می کشد خیلی خوشحال می شدم ولی گویا قضیه کاملا برعکس است و نه تنها فیلم های ایشان سفیر فرهنگی ما نیست بلکه باید دعا کرد که بیش از این، فیلم های ایشان موفق و معروف نشوند تا مردم دنیا نفهمند در ایران چه خبر است!





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 2 آبان 1395 :: نویسنده : محمد Dr

سلام. چند وقت اخیر دوستانی به وبلاگ سر میزنن و نظر میزارن و عده زیادی ازشون هم سوالاتی دارن که انتظار دارن پاسخ داده شه. لطفا چند نکته رو توجه کنید:

بنده از نظر کاری بسیار پرمشغله هستم و توانایی اینکه هر روز یا هر هفته پست جدید بزارم رو ندارم.

بخش زیادی از نظرات به صورت سوال گذاشته میشه ولی بنده توانایی پاسخ دادن به همه ی اونها رو ندارم. قبلا هم در قالب یک مطلب ازتون خواستم که از درخواست مشاوره کنکور خودداری کنید چون در تخصص بنده نیست و در سایر موارد هم فقط سوالات مربوط بپرسید تا سوالات ضروری سایر دوستان لابلای اونها گم نشه.

در نظر داشته باشید بنده با گوشی موبایل وبلاگ رو مدیریت میکنم با همه ی محدودیتهایی که داره و مطلعید. به اینها کیفیت پایین اینترنت برخی شهرها رو هم اضافه کنید.





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 18 مهر 1395 :: نویسنده : محمد Dr

تازه شروع کرده بودم، عاشق کارم بودم. هر روز مطالب علمی رو مرور میکردم تا به روز باشم. بعد از کشیک بیمارایی که ویزیت کرده بودم رو بررسی میکردم و سعی میکردم هر روز مطالب تازه یاد بگیرم و طبابتم رو اصلاح کنم. مطالب جالب بیمارا رو برا پرستارا هم توضیح میدادم و بحث میکردیم... چقدر لذت بخش بود! از طرفی سعی میکردم حداکثر کشیک رو بردارم، آخر کشیک تعداد قبضهای ویزیت رو میشمردم تا از نظر مالی هم خوب استفاده کنم. همه چی برام شیرین بود! حتی تعجب می کردم که چرا بقیه مثل من از طبابت لذت نمی برن! تا اینکه ماجرایی پیش اومد که همه چی رو عوض کرد. ماجرایی که فشار زیادی بهم وارد کرد. احساس میکنم دست خدا توش هویدا بود ولی چرا؟! بعد از اون قضیه چشمامو باز کردم دیدم 12 ساعت در روز کشیک میدم و فشار اورژانس رو تحمل میکنم بدون اینکه بدونم چرا؟! انگار یک آن همه چیز برام بی معنی شده بود! دیگه نمی دونستم چرا شهر به شهر میگردم و تنها توی پانسیون بیمارستانا زندگی میکنم... چرا باید دور از خانواده و دوست و همه باشم... بعد از اون ساعات کشیک به اندازه ی سال برم میگذشت، دیگه اونطور دل به کار نمی دادم. هیچ چیزی برام لذت بخش نبود نه درمان نه درس... انگیزه ای برای ادامه دادن نداشتم. باورم نمیشد این منم که یک آن اینطور بی انگیزه شدم! شاید این همون سیری بود که همه ازش میگفتن، اینکه بعد از یه مدت، طبابت برای آدم کسالت آور و تکراری میشه! حتی فکرشم آزارم میداد ولی این قضیه برای من ناگهانی پیش اومده بود با بقیه فرق میکرد. من هدفم رو گم کرده بودم. شاید از اول هم هدفی در کار نبود و سرگرم هدفهای اشتباه و گذرا شده بودم و الآن خدا این مشکل رو برام پیش آورده بود تا به خودم بیام. شاید از اول یه چیزایی رو اشتباه محاسبه کرده بودم. شاید حواسم زیاد به سمت خودم رفته بود، شاید غرق شدن زیاد توی زندگی خودم بود که خودشو نشون داده بود. 5 روز برنامم رو خالی گذاشتم و رفتم زیارت مشهد بلکه کمکم کنه از این وضعی که گرفتارش شده بودم، بیام بیرون و بتونم هدفمو پیدا کنم، بتونم نشاطمو دوباره به دست بیارم... آدم اگه حواسش نباشه، سرمست زندگی میشه بدون اینکه خودش بفهمه...





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 31 شهریور 1395 :: نویسنده : محمد Dr

هر وقت دلتون شکست، یه نگاهی به اطرافتون بندازید شاید دل بعضیا هم داره زیر دست و پای شما میشکنه و حواستون نیست! شاید دل مادرتون، همکارتون، خانوادتون،.. رو شکستید و خدا میخواد به خودتون بیاید! شاید دل خیلیا رو به بازی گرفتید و خودتون نمی دونید! بعضیا شاید دارن زیر بی توجهی شما له میشن! بعضیا که به چشمتون نمیان! شاید خدا می خواد تجربه کنید که دل شکستن چقدر سخته تا درک کنید اونا رو! شایدم میخواد اینجوری بهتون نزدیکتر شه چون خودش گفته تو دلای شکسته جا داره!





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : محمد Dr
مدت زیادیه وبلاگ نویس هستم 8-7 سالی میشه. این بهم کمک کرده تا احساساتم، اعتقاداتم و همه ی چیزهایی که محملی جز وبلاگ براشون مناسب و کافی نبوده رو اینجا بنویسم و شما هم بخونید. قلمم بهتر شده، حس مخاطب داشتن پیدا کردم... به شما هم پیشنهاد میکنم یه وبلاگ درست کنید! یه وبلاگ درست کنید و تا آخر پاش بمونید! این روزا برخلاف سالهای قبل، فضای مجازی دیگه فقط وبلاگ یا وبسایت نیست، شبکه های اجتماعی اومدن با امکانات رنگارنگ و متنوع و... وبلاگها یه جورایی کم فروغ شدن. خیلیها دیگه حوصله ی خوندن مطالب وبلاگها رو ندارن، به نظرشون خیلی وقت گیر و خسته کننده میاد. بعضیا دیگه سمت وبلاگهایی که داشتن نمیرن حتی یوزر پسوردشون هم یادشون رفت! ولی به نظرم هیچ چیز دیگه ای نمیتونه جای وبلاگ رو پر کنه، همونطوری که کتابای الکترونیکی و وبسایتها جای کتاب کاغذی رو نگرفتن!
داشتم به نظراتی که روی وبلاگم اومده نگاه میکردم. همچین که میخوندم، یه جورایی باهاتون احساس همبستگی کردم. الآن حدودا روزی 150 نفر از این وبلاگ دیدن میکنن. خیلیهاشون راه گم میکنن! بعضی هاشون برا مشاوره کنکور میان، بعضیها هم رشته ایم هستن و باهام مشورت می کنن... ولی جوری که از نظرات مشخصه بعضیهاتون هم مرتب سر میزنید و چک می کنید. از این که نسبت به این وبلاگ نظر مساعد دارید، ممنونم! کنجکاو هستم بدونم چند نفر این وبلاگ رو پیگیری میکنن.
لطفا خیلی کوتاه بگید که چند وقته وبلاگ منو پیگیری میکنید و هر چند وقت یک بار سر میزنید؟




نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 24 فروردین 1395 :: نویسنده : محمد Dr

سلام و عرض پوزش زیاد خدمت دوستانی که هی منتظر میذارمشون! درگیر کارهای پایان نامم هستم که سریعتر تسویه کنم، مهرمو بگیرم و...

یه خاطره از دوران اینترنیم توی ذهنمه که هیچ وقت یادم نمیره!

کشیک بخش نورولوژی بودم. بخش خیلی بدیه! توش بیمارای سکته ی مغزی و بیماریهایی مثل ام اس، گیلن باره و ... رو بستری می کنن. بیماراش یا مسنن که سکته کردن و در نهایت خیلی هاشون فوت میکنن و یا جوونن و مبتلا به ام اس و... که توانایی انجام کوچکترین کارها رو از دست دادن. در هر دو صورت روحیه ی آدم گرفته میشه!

خود بخش هم خیلی بی نظم و به قول خودمون "بی صاحب" بود. شبها کل بخش فقط دو تا پرستار داشت که بنده خداها نمی دونستن جواب همراه بیمارا رو بدن یا داروها رو به بیمار بدن و آزمایشا رو بفرستن و.... پر بود از بیمارای کمایی که به ونتیلاتور وصل بودن ولی چون تخت خالی ICU نبود، توی بخش مونده بودن و مراقبت خیلی ضعیفی میگرفتن.

کارها رو همه انجام داده بودم و اگه بخت باهام یار بود میتونستم حدود چهار پنج ساعت از شب رو بخوابم. شمارم رو گذاشتم تو بخش و رفتم پاویون خوابیدم. ولی هنوز دو ساعتی نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد:

الو دکتر سلام. بیا بخش، یکی از بیمارا ارست(ایست قلبی تنفسی) کرده!

خواب از سرم پرید، سریع لباسام رو پوشیدم و دویدم سمت بخش. یک سال از اینترنیم گذشته بود و این جور موقعیتها زیاد برام پیش اومده بود و میدونستم دقیقا باید چکار کنم برا همین خونسرد بودم. رسیدم بخش و رفتم تو اتاق بیمار. پرستار هم اونجا بود، خستگی از چهرش بیداد میکرد. بیهوشی رو هم خبر کرده بود.

-دکتر این تخت کناریه هم Expire شده ها!

-نه؟! کی؟ چرا بهم خبر ندادی پس؟!

-ده بیست دقیقه ای هست هیچی نداره.

پیرزن مسنی بود که سکته ی مغزی کرده بود و ظهر همین روز هم خونریزی گوارشی بهش اضافه شده بود و شرایط خوبی نداشت اون روز. همراهش یه خانم میانسال بود. از اون همراهای حساسی که هر دقیقه میومدن ایستگاه پرستاری و سوال میکردن! ظهرم یه بار اومده بود و من سرد جوابش رو داده بودم. الآن سرش رو گذاشته بود رو تخت بیمارش و خوابیده بود و از هیچی خبر نداشت!

-دکتر اونو ول کن! الآن همراهش بیدار شه، قشقرق به پا میکنه، نمیذاره به این هم برسیم! این مهمتره!

خیلی برام سخت شده بود. اگه دست به کار احیای اولی میشدم که وضع بهتری داشت، یعنی اگه الآن امید کمی به دومی بود، عملا دیگه از دست می رفت، اگه هم می رفتم بالای سر دومی، همراهش بیدار می شد و ممکن بود با سر و صدایی که میکنه، جلوی هر کاری رو بگیره و کار هر دو رو خراب کنه! هیچ وقت تو دو راهی اینطوری قرار نگرفته بودم. باید سریع تصمیم می گرفتم! یه لحظه همه ی تمرکزم رو جمع کردم و فکر کردم.

اگه واقعا همونطور که پرستار می گفت، ده بیست دقیقه از ارست دومی گذشته بود، یعنی دیگه احتمال برگشت نداشت پس به حرفش اعتماد کردم. مشغول احیای اولی شدم. چند دقیقه نگذشته بود که بیهوشی هم اومد و مشغول اینتوبیشنش شد. با این که دیگه بی خیال دومی شده بودم، ولی فکرم همش سمت اون بود و به درستی تصمیمم شک داشتم. به این فکر می کردم که اگه پرستار دیمی گفته باشه یعنی هر دقیقه ای که الآن داره میگذره، ده درصد احتمال برگشتش کم میشه! چه حس بدی! کارای بیمار داشت تموم میشد. همراه کناری هم دیگه با سر و صدامون بیدار شده بود ولی هنوز نمی دونست بیمار خودش مرده! رفتم بالای سر بیمارش. نبض که نداشت، بدنش هم سرد شده بود دیگه! هیچی نگفتم و برگشتم تا کار اولی رو تموم کنیم. خیالمون از بابتش که راحت شد، دوباره رفتم بالا سرش. نبضش رو گرفتمو تظاهر کردم که تازه ارست کرده و مشغول احیا شدم. یه احیای صوری! از اینکه سینه ی پیرزن رو فشار می دادم، از اینکه همراهش امیدوارانه چشم به احیای صوری من بسته بود، احساس گناه میکردم... من فقط داشتم ظاهرسازی می کردم... چند دقیقه احیا کردیم و دست کشیدیم...

همراهش اونطور که انتظار داشتیم، واکنش نشون نداد ولی گریه و زاری می کرد. چه کشیک بدی شده بود برام. مات و مبهوت بودم. تا قبل از این همیشه از درستی کارایی که می کردم مطمئن بودم ولی این بار... شک داشتم....





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 22 اسفند 1394 :: نویسنده : محمد Dr
انگار همین دیروز بود... سالن تشریح... طبقه ی بالا... کلاس 103 اگه اشتباه نکنم... 48 نفر بودیم تو یه کلاس جمع شده بودیم، دختر و پسر. یه دنیای جدید با کلی چیزهای جدید  که باید سر درمی آوردیم. دانشگاه، استاد، تشریح، آناتومی سخت و فرار،... یکی برنامه داشت درس بخونه و مثل دبیرستان شاگرد اول باشه یکی اومده بود کارای فوق برنامه انجام بده، اون یکی عشق کارای سیاسی بود و یکی هم اومده بود صفا کنه با دانشگاه... .
هفت سال و نیم گذشت! با همه ی فراز و فرودایی که داشت، به اندازه ی یه پلک به هم زدن بود!
پنج ترم علوم پایه. ترم اول چقدر استرس داشتیم! اساتید رفرنس های گنده و سخت رو معرفی می کردن و ما می گرفتیم و سعی می کردیم خط به خطش رو سر در بیاریم! فکر می کردیم اگه بیوشیمی هارپر رو خط به خط نخونده باشیم دیگه پزشک خوبی نمی شیم! این وسط انگار یه چیزی کم بود! انگار بین دبیرستان و دانشگاه یه دوره بود که ما نرفته بودیم و برا همین همه چی برامون سخت بود. چقدر درس خوندن بقیه رو زیر ذره بین می گرفتیم و سعی می کردیم درس خوندن خودمونو پنهان کنیم! همه میخواستن بگن من نمره ای که میارم بیشتر نتیجه ی هوشمه تا درس خودندنم!! به خاطر یه امتحان ساده مثل فیزیک پزشکی که یک کلمه به دردمون نخورد، شبا تا صبح بیدار می موندیم! امتحان روانشناسی و بیوشیمی و جنین و... که جای خود دارد.
بعدش باید دو ترم فیزیوپاتولوژی می خوندیم یعنی تازه باید می فهمیدیم چه بیماری هایی وجود داره و درمانشون چیه و... . هر روز کلاس و کیسهایی که روی کاغذ می خوندیم! مریض که به چشم نمی دیدیم. می خوندیم که تشخیص این بیماری با سی تی اسکن، آنژیوگرافی یا ام آر آیه ولی هیچ تصور درستی از اینا نداشتیم، یعنی هر چی میخوندیم احساس می کردیم رو هواست!
بعدش قرار بود پنج ترم اکسترن باشیم. یعنی بعد 7 ترم تازه بریم برای اولین بار بیمار رو از نزدیک ببینیم! ببینیم این بیماری که میگن چه شکلیه چطور حرف میزنه...! فکر کردیم حالا دیگه بالا سر بیمار از سیر تا پیازشو برامون میگن! ولی دیدیم نه! استادای عزیز که همیشه با عجله میومدن ویزیت می کردن و می رفتن! دستیارا رو موظف به آموزش ما می کردن! دستیاری که خودش دانشجو بود و اونقدر سرش گرم کارا بود که نه می تونست درس بخونه و نه به ما آموزش بده، نه علمشو داشت و نه وقتشو.
 ما هم تو بخش ها رها میشدیم به امون خدا که خودمون آموزش ببینیم بدون اینکه کسی باشه تا ابهاماتمون رو ازش بپرسیم.
و نهایتا اینترن شدیم یعنی کارورز که اسمش رو خودشه. باید علاوه بر اینکه صبح تا ظهر توی بیمارستان حضور داشتی باید 10 تا کشیک 24ساعته در ماه هم میدادی! اگه قبلا می تونستیم مدعی آموزش باشیم ولی الآن حتی دیگه نمی تونستیم بگیم آموزش میخوایم. تو خیلی از بخشها مثل جراحی و نوروسرجری این واژه مترادف کارگر بود! کارهایی رو موظف بودی انجام بدی که هیچ ربطی به حرفه آیندت نداشت مثلا باید پانسمانا رو عوض می کردی، بیمار و عکساشو حمل می کردی، قند خون بیمارا رو هر یه ساعت چک می کردی و... . البته بعضی بخشها آموزشای قطره چکانی هم داشت ولی در برابر کاری که ازت میکشیدن قطره بود در برابر دریا!
ولی هر چی بود تموووووووووووم شد. پنج روز دیگه اینترنی و کشیکاش هم تموم میشه و فقط می مونه یه دفاع! باید برم دنبال سرنوشت ببینم چی برام در نظر گرفته. باید ببینم جامعه چطور با من برخورد خواهد کرد...
 




نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 7 دی 1394 :: نویسنده : محمد Dr

با سلام. اندر حکایت وظایف نامربوطی که به عهده ی کارورزان پزشکی گذاشته میشه، سه دلیل یا بهتر بگم توجیه، توسط اساتید و مسئولین آورده میشه:

عده ای از این اساتید و مسئولین که بویی از واقع بینی و منطق بردن، سخت و بی ارتباط بودن این وظایف برای کارورزان رو می پذیرن ولی با اظهار تاسف ذکر می کنن که مشکل یک مشکل بزرگ و در ارتباط تنگاتنگ با سیستم بهداشتی آموزشی و حتی مدیریتی کشور است و امکان اصلاح اون لااقل در کوتاه مدت یا میان مدت بعیده.

دسته ای دیگه از اساتید هم واقعیت مسئله رو قبول می کنن ولی در کمال ناباوری در برابر اعتراض ما با ذکر مثال از دوران کارورزی و وظایف آن دوران خود، میگن "چون برای ما اینطور بود، برای شما هم باید اینطور باشد". این شق، اصلا محلی از اعراب نمی یابد که بخوام دلیل بر ردش بیارم!

اما عجیب ترین و خطرناک ترین تفکر اینه که این وظایف مثل حمل نمونه ی آزمایش و عکس های بیمار، پیگیری حضوری آزمایشات، شستشوی کولستومی... رو دارای ارزش آموزشی میدونه! اولین باری که متوجه شدیم همچنین تفکری هم وجود داره در بخش جراحی بود. ساده لوحانه فکر می کردیم اجبارمون به این وظایف از طرف دستیاره و اساتید از این امر مطلع نیستن و اگر مطلع شون، دستیاراشون رو مواخذه میکنن. تا اینکه یکی از ما شکوه نزد استاد برد. این استاد که سمت مهمی هم در مدیریت قبلی دانشگاه داشت، در برابر چشمان بهت آلود دوستمان شروع کرده بود به خواندن مثنوی هزار برگ که آموزش شما در انجام همین کارای پراکنده و نامربوطه! اون موقع بود که دیگه ناامید شدیم! یا یکی از اساتید ارتوپدی که اون هم صاحب منصبه، خطاب به دستیارهاش گفته بود اینجا اومدید بدوید، اگه نمی تونید، انصراف بدید، صد نفر تو صف مونده شما انصراف بدید، جایگزینتون بشن! همین استاد که حقوق چند صد میلیونی اش دیگر بر کسی پوشیده نیست، خطاب به کارورزها، این کارها رو آموزشی قلمداد کرده بود و حتی اضافه کرده بود این کارها باعث میشه غرور شما بشکنه! شما بعدها قدر انجام این کارها رو خواهید فهمید! این استاد ظاهرا تحقیر و خدشه دار کردن شخصیت رو با متواضع کردن افراد اشتباه گرفته! دقیقا بالعکس! کسی که تحقیر می شه، بعدها این تحقیر رو به شکل بدی در رابطه با دیگران نشون میده. از طرفی انجام وظایف زیاد و طاقت فرسا باعث میشه دستیارها و کارورزها توجه و انرژی شون رو فقط روی انجام انبوه این کارها بگذارن و ارتباط با بیمار و همراهان بیمار رو به حداقل برسونن و در مواجهه با اونها تحریک پذیر و عصبی نشون بدن. رزیدنت ارتوپدی سال یک رو یادم نمیره، وقتی اومده بود در نهایت ادب و با حوصله با پرسنل و بیمار برخورد می کرد و تحسینم رو برانگیخته بود. حدود دو ماه بعد دیدمش که مشغول کاری بود و در مواجهه با یه سوال ساده ی همراه بیمار، تندی زیادی از خودش نشون داد. گفت دکتر دیدی چی بودیم و چی شدیم؟! این رفتار به مرور تبدیل به عادت میشه و حتی بعدها که این فشار از روی اون ها بلند میشه، عدم برقراری ارتباط با بیمار، جز لاینفک طبابت اون ها میشه.  البته کسی نبود از این استاد گرام بپرسه اگه این کارها باعث تواضع و فروتنی میشه، دستیاران و متخصصین ارتوپدی باید متواضع ترین و خاشع ترین پزشک ها باشن، در صورتی که دقیقا بالعکسه!





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 14 آبان 1394 :: نویسنده : محمد Dr

دو ماهی كه بخش زنان بیمارستان امام بودم، تعداد زیاد مریض ها رو می دیدم  و تعداد كم پرسنل و فضا و امكانات كم، همش حسرت می خوردم! توی اورژانس وقتی موج خانمای باردار میومد و یه رزیدنت سال یك و یه اینترن و دو تا ماما مجبور بودن 150تا مریضو ببینن و تعیین تكلیف كنن، آه از نهادمون بلند می شد. تحمل همه ی اینها ممكن بود ولی وقتی توی مورنینگ اتند BMI بیمارا رو ازمون می خواست یا نحوه ی پیشرفت اینداكشن بیمارایی كه فرستاده بودیم زایشگاه رو ازمون می پرسید، دیگه فقط می تونستیم بخندیم! یعنی واقعا نمی دونن یا خودشون رو... .
توی بخش علاوه بر تختای داخل اتاق ها، حدود 15 تا تخت تو راهرو گذاشته بودن و مریض روشون می خوابوندن! آدم احساس می كرد بیمارستان صحراییه! همش از خودم می پرسیدم یعنی واقعا كسی نمی خواد این وضع رو سامان بده؟! اصلا كسی میدونه اینجا چه وضعی داره؟! 
دیروز از وزارت خبر داده بودن كه فردا میخوایم بیایم بازدید! این اطلاع کافی بود تا همون اتندایی كه شعارهای قشنگ میدادن، حدود دو سوم بیمارا رو مرخص كردن تا برای یك روز هم كه شده، بخش زنان آرامشو به خودش ببینه! همه چی خوب و همه چی آروم! امروز بازدید به خوبی و خوشی انجام شد! 
                ولی من نفهمیدم "كی" "چی" رو از "كی" پنهان می كنه!




نوع مطلب : دل نوشته، اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 12 مرداد 1394 :: نویسنده : محمد Dr
کشیک هام رو طوری چیده بودم که شب های احیا رو کشیک باشم چون در غیر اینصورت بیدار موندن سخت بود. اینجور حتی اگه تو کشیک سرم شلوغ بود ولی بیدار می موندم و میتونستم با یه تیر دو نشون بزنم. شب نوزدهم که اولین شب بود، کشیک بخش بودم. چند ساعتی بیشتر از کشیک نگذشته بود که رزیدنت گفت یه مریض بد حال داره از اتاق عمل میاد آی سی یو. حواست باشه باید مرتب براش نوت بذاری. باید فشار داخل مثانه و فشار ورید مركزیشو با تمام علائم حیاتیشو تو نوتت بنویسی. رفتم آی سی یو مریضو دیدم. خانم باردار میانسالی بود كه به علت خونریزی رحمی تحت عمل جراحی سرویس زنان قرار گرفته بود و حین عمل ورید اجوف تحتانیش زده شده بود كه مشاوره ی حین فیلد جراحی داده بودن و رزیدنت و اتند ما رفته بودن و ورید رو سوچور و شكم رو بسته بودن. خونریزی زیادی كرده بود، ده واحد خون گرفته بود و FFP و ... . هشیاری نداشت و اینتوبه شده بود. راند عصر رفتیم بالا سرش رزیدنت ارشد قضیشو برام گفت. تآكید كرد كه هر یك ساعت باید براش نوت بذار. تو نوتت علائم حیاتی رو با فشاراشو همه رو می نویسی، مینویسی چقدر خون و FFP و ...گرفته. چیز اضافه ای ننویسی، مادر بارداره، پروندش باز خواهد شد حواست باشه چیزی ننویسی شر بشه! رفتند و من موندم و بیمار.


ادامه مطلب


نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
var xpos=new Array() for(i=0;i=1;i--){xpos[i]=xpos[i-1]+kern ypos[i]=ypos[i-1]} xpos[0]=x+kern ypos[0]=y for(i=0;i