تبلیغات
دنیـــــــــــای کوچک یک پزشک عمومی - مطالب مذهبی
 
دنیـــــــــــای کوچک یک پزشک عمومی
دنیا چقدر کوچک است اگر اهل فکر کردن به بالاتر باشیم
شنبه 8 آبان 1395 :: نویسنده : محمد Dr
از دو روز قبل ذهنم درگیر یک اتفاق شده.اتفاقی که باورهای ذهنی ام را تکان داد.دوست دارم با دیگران در میان بگذارم که در آن لحظات چه در ذهنم میگذشت...
روز دوشنبه یک بچه 6 ساله سالم و خوش اخلاق را برای خارج کرده جسم خارجی ( تخمه هندونه درسته!)[در ریه ] در اتاق عمل برونکوسکوپی کردیم.همه چیز به خوبی گذشت و جسم خارجی به راحتی خارج شد. در حالی که سرویس بیهوشی بیمار را تحویل گرفت و ما آماده خروج از اتاق بودیم و در حالی که اشباع اکسیژن خون بیمار 98 درصد بود ، ناگهان بچه دچار ایست قلبی شد.اول موضوع را ساده گرفتیم و شروع به احیا کردیم. تصور من این بود که در کمتر از یک دقیقه ریتم قلب به حالت عادی باز میگرده ولی برنگشت! احیا را ادامه دادیم ولی هیچ انقباضی در قلب اتفاق نمی افتاد. زمان به سرعت میگذشت و هرلحظه احساس خطر ، بیشتر بر ما مستولی میشد. پس از پنج دقیقه فهمیدم که قضیه جدی است و احساس خطر جدی تر.احیای بیمار با تمام توان ادامه پیدا کرد...
یک تیم بیست نفره به صورت گردشی و تقسیم کار شامل ده نفر پزشک فوق تخصص و متخصص و ده نفر پرستار و تکنیسین بیهوشی مشغول احیای بیمار شدند.
تجربه ام در موارد مشابه تصویر سیاهی را جلوی چشمانم می آورد. پس از ده دقیقه نا امید شده بودم.بیمار آسیستول بود و هیچ گونه علائمی از فعالیت الکتریکی قلب وجود نداشت. روی یک صندلی نشستم و به جمعی که فعالیت میکرد نگاه میکردم . ضعف و ناتوانی یک عده آدم حرفه ای در تغییر دادن آنچه که خداوند نمیخواهد تغییر دهد ، نمایشی بود که میدیدم. تمام اعتماد به نفسم تبدیل به درماندگی شده بود.گفتم خدایا چرا؟؟ به کدامیک از ما میخواهی گوشزد کنی که ضعیفیم که مغروریم؟ چه کسی قرار است با آسیب دیدن این کودک بیگناه درسی بگیرد؟ چرا ما؟ گروه ریه که از دل  و جان و بدون هیچگونه چشمداشت مادی برای بچه های مردم زحمت میکشد. ما که قصدمان کمک به این بچه بوده است. چرا باید زحمتمان بر باد برود؟ همیشه اعتقاد قلبی ام این بود که وقتی کاری میکنی و نیتت خیر است همه درها برویت باز میشود. پس چرا اینجوری شد؟؟
یک ساعت و نیم گذشت و بچه کماکان آسیستول بود! ناامیدی بر همه مستولی شده بود. متخصص بیهوشی ، جراح کودکان و استاد بخش ریه با پدر بیمار در مورد وضعیت پیش آمده صحبت کردند و تقریبا خبر مرگ کودک را به  والدینش دادند. اما احیا ادامه پیدا کرد در حالی که هیچ کس امیدی نداشت و تقریبا همه مطمئن بودند که حتی اگر بازگشتی در کار باشد ، بیمار آسیب مغزی جدی دیده است.
در طول احیا تقریبا تمام آنچه که در کتابهای احیا نوشته شده انجام شد و تمام اتفاقات بد افتاد! خونریزی ریه شروع شد و خون از لوله تراشه بیمار فوران میکرد ،  هموتوراکس اتفاق افتاد و چست تیوب تعبیه شد. پیس میکر[ضربان ساز] داخلی از طریق ورید فمورال گذاشته شد ولی با هدایت سونوگرافی موفق به هدایت دقیق نشدیم و کار نکرد ، اسیدوز شدید و هیپوکلسمی و نارسایی آدرنال و ... رخ داد. مجبور شدیم خون کامل بدون کراس مچ تزریق کنیم و....
دو و نیم ساعت بیمار آسیستول بود! و پس از دو و نیم ساعت در نا امیدی کامل تیم احیا ریتم قلب باز گشت. هیچ کس خیلی خوشحال نبود همه میدانستند که احتمال آسیب مغزی شدید بیمار خیلی بالاست. بیمار به آی سی یو فرستاده شد و همه اقدامات لازم برای هیپوکسی مغزی انجام شد.دمای سر بیمار پایین آورده شد تا از آسیب بیشتر جلوگیری شود. شب بیمار توسط فلوی اعصاب ویزیت شده بود و با توجه به مردمکهای فیکس میدریاز احتمال مرگ مغزی مطرح شده بود. خستگی به تن همه مانده بود.
اما معجزه اتفاق افتاد و ساعت یازده صبح فردا کودک اکستوبه شد و میگفت که میخوام برم خونه!!!!
نمیدانم که چند مورد مشابه در دنیا اتفاق افتاده که کسی دو  و نیم ساعت آسیستول باشد و فردا صبحش حرف بزند ولی میدانم که از نظر همه پزشکان دنیا این یک اتفاق نادر و یک معجزه است. آنچنان تحت تاثیر این اتفاق قرار گرفته ام که هنوز ذهنم قادر به تحلیلش نیست. نوشتم که بگویم یک تیم حرفه ای یک احیای موفق و نادر را انجام داد و یک کودک را زنده نگه داشت در حالی که همه اعضایش در مقابل خواست خداوند همچون خسی در برابر باد احساس ناتوانی میکرد.
دکتر مجید کیوانفر
فوق تخصص ریه کودکان




نوع مطلب : مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 3 خرداد 1393 :: نویسنده : محمد Dr

سلام. مدت زیادی بود که فرصت نکرده بودم وبلاگ رو به روز کنم. بخش اطفال بودم و سرم شلوغ بود. خاصه اینکه یه سفر هم برام پیش اومد. سفر حج عمره. متأسفانه چون در شرف امتحان بودم نتونستم خودم رو به خوبی براش آماده کنم. ولی با این وجود احساس می کردم تمام اینها انگار برام برنامه ریزی شده بود! اول اینکه واقعیتش خودم رغبتی به ثبت نام نداشتم و به اصرار خانواده اقدام کردم. بعد این که آخرین سالی بود که فرصت داشتم. در حالی که واقعا به این سفر نیاز داشتم. و از دست تقدیر همین بار اول اسمم دراومد.

       مدت سفر ده روز بود، پنج روز مدینه و پنج روز مکه. در مدینه به مسجدالنبی و حرم پیامبر و قبرستان بقیع و قبرستان احد می رفتیم. تنها در بقیع پیکر چهار امام یعنی امام دوم و چهارم و پنجم و ششم در مساحتی به اندازه ی سه  چهار متردفن شده. علاوه بر این قبور دختران و همسران پیامبر، ام البنین و برخی از صحابه و تابعین هم تو همین قبرستانه. این قبور تا قبل از تسلط آل سعود بر حجاز، مجلل و با شکوه بوده ولی بعد به دست وهابی ها تخریب شده ان. وقتی هم برای زیارت و خواندن دعای زیارت میری اونجا شرطه ها و مولوی هایی که گذاشتن اونجا، مانع می شن و کتاب دعاها رو می گیرن. به راستی مظلومیت زنده و مرده نمی شناسه! امام حسن رو در نظر بگیرید. در مدت کوتاه امامتش وقتی حکومت رو به دست میگیره که رو به زواله. با لشکری که از عراق جمع می کنه به جنگ معاویه می ره ولی معاویه با وعده ی زر و قدرت فرمانده هاش رو می خره. بعد امام توسط یکی از خوارج تو لشکر خودش زخمی می شه. وقتی زخمیه سفارش می کنه که به جای کوفه که مرکز حکوتشه، به مدائن ببرنش که از خیانت کوفیان در امان باشه. بعد هم توسط همسر خودش مسموم میشه و به شهادت میرسه. مظلومیت این امام اینجا هم تموم نمیشه. وقتی پیکرش رو به مدینه میارن که دفن کنن، اهل مدینه مانع میشن و پیکرش رو تیرباران می کنن، به طوری که گفته میشه امام حسین موقع تدفین هفتاد تیر از بدنش بیرون میکشه! بعد هم قبر و بارگاهش تخریب میشه و حالا هم حتی اجازه نمیدن کسایی که مهر اهل بیت رو در دل دارند، حتی یک سلام هم بهشون بدن!

       اونجا مولوی های افغانی رو گذاشتن تا تبلیغ وهابیت بکنن. سلفی گری ای که در هر کجای دنیای اسلام گرفته از افغانستان تا آفریقا هر ترور و خونریزی ای که هست، تئوریزه شده ی همین سلفی گریه. خوشبختانه هتل ما در مرکز مدینه و نزدیک مسجدالنبی بود. چه خوش بود هر صبح رسیدن خدمت رسول و ائمه ی بقیع و دادن سلام به پیکر پاکشان! پنج روز مدینه خیلی زود به اتمام رسید، با پیامبر و ائمه وداع کردیم و رفتیم مکه، حرم خدا، مرکز عالم! اینجا پا جای پای پیامبران و اولیاء می گذاری، اینجا اشک هایت جای اشک های بهترین خلق می ریزد. اینجا فقط در حجر اسماعیل پیکر هفتاد پیامبر دفن شده! اینجا هر گوشه اش یادآور رشادت ها و از جان گذشتن های پیامبر و صحابه است، اینجا اگر خوب نگاه کنی شاید بتوانی امام عصر را در طواف ببینی!

        خوش به حال کسانی که از این سفر ده روزه برای تمام عمر خود گنجینه ای از معنویت برمی دارند. خوشا آنان که این سفر را نقطه ی عطف زندگی شان قرار می دهند. سخن به درازا کشید. فقط چند توصیه به دانشجوها و تمام کسایی که این مطلب رو می خونن دارم:

اول اینکه حتما سعی کنید در ایام جوانی به این سفر معنوی برید. عمره ی دانشجویی چندین مزیت داره هم اینکه خارج از نوبته! هزینش هم کمتره! همه هم سن و سال و جوونید و جو خیلی بهتر و پر نشاط تری داره، و نهایتا اینکه جوانی قابل مقایسه با دیگر ایام نیست! پر و بال آزادتری دارید، ریایی در کارتون نیست و اگه خوب استفاده کنید، می تونید مسیر زندگیتون رو از همین اول درست انتخاب کنید.

دوم اینکه اگه مشرف شدید، سعی کنید زمان خرید و سیاحت رو به حداقل برسونید! متأسفانه فروشگاه های اونجا مملو از ما ایرانی ها بود! سفر سفری نیست که بتونید به راحتی از لحظه اش بگذرید! این رو شاید مثل من بعدا وقت وداع بفهمید!

سوم اینکه اگر توفیق تشرف داشتید و تحولی در خودتون احساس کردید، برای حفظ این تحول برنامه بریزید وگرنه چند صباحی بیشتر همراهتون نیست! گناهاتون رو در نظر بیارید و سعی کنید دیگه انجام ندید. برنامه بریزید که هر روز قرآن بخونید. هر روز حداقل یک صفحه رو با یا بدون ترجمه بخونید و روزهایی که توان بیشتری داشتید، بیشتر بخونید ولی روزی یک صفحه رو حتما بخونید تا ارتباطتون باهاش قطع نشه. سعی کنید تو نمازهاتون بیشتر حضور قلب داشته باشید و نهایتا اینکه حتی المقدور تو مراسم و دعاهای هفتگی شرکت کنید.

براتون مداحی کوتاه موقع وداع مکه و مدینه رو گذاشتم:

مکه

مدینه

 





نوع مطلب : مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : محمد Dr

سخنش را آرام و با متانت خاص خود شروع می کرد: بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدالله رب العالمین. بارئ الخلائق اجمعین... مقدمه ی مفصلی می گفت و بعد  آرام آرام موضوعش را پیش می گرفت. کم کم صدایش بالاتر می گرفت و در میانه های سخن وقتی به جان کلام می رسید، دیگر گویی دست خودش نبود، بی مهابا فریاد می زد. او برخلاف کسانی که ریاضت خانقاه و ادای نماز و روزه شان را بر روشنگری بر منابر ترجیح می دادند، دغدغه ی بیداری مردم را در سر داشت و در فضایی که شرق و غرب برای استثمار هر چه بیشتر ملل جهان بر کوس ایدئولوژی های مزخرف خود می کوبیدند و در فضایی که دانشگاه های ما جولانگاه نظریه های رنگارنگ مارکس و انگلس و لنین و مائو  بود، او نیز به اسم اسلام جلو آمده بود و دینش را تبلیغ می کرد.

استاد شهید آیت الله مطهری... در 13 بهمن 1298 هجری شمسی در فریمان در نزدیکی شهر مقدس مشهد در یک خانواده اصیل روحانی چشم به جهان گشود. پس از طی دوران طفولیت به مکتبخانه رفته و به فراگیری دروس ابتدایی پرداخت. در سن دوازده سالگی به حوزه علمیه مشهد عزیمت نموده و به تحصیل مقدمات علوم اسلامی اشتغال ورزید. علیرغم مبارزه شدید رضاخان با روحانیت و مخالفت دوستان و نزدیکان، برای تکمیل تحصیلات خود عازم حوزه علمیه قم شد. او در طول تحصیلش  در قم از محظر اساتید گرانقدری چون آیت الله بروجردی، علامه طباطبایی و امام بهره جست و بعدها در مبارزه با رژیم طاغوتی در کنار امام ایستاد و از ایدئولوگ های نظام جمهوری اسلامی شد و ریاست شورای انقلاب را بر عهده داشت. و سرانجام در ۱۱ اردیبهشت ۱۳۵۸ به هنگام بازگشت از جلسه ی رجال سیاسی انقلاب در منزل دکتر سحابی هدف گلوله یکی از افراد گروهک فرقان قرار گرفت، و پس از انتقال به بیمارستان درگذشت.

انتشارات صدرا در سال 1357 برای تمركز بخشیدن به نشر آثار آن اندیشمند گرانقدر اسلامی به پیشنهاد خود آن متفكر شهید تأسیس گردید و پس از پیروزی انقلاب اسلامی و شهادت استاد، همه تلاش خود را برای برآوردن درخواست های مردم نسبت به آثار آن بزرگمرد به کار گرفت به طوری که امروزشاید کمتر کتابخانه یا نمایشگاهی باشد که به چند کتاب از این متفکر گرانقدر مزین نباشد. ولی متأسفانه علی رغم همه ی این ها هنوز که هنوز است چهره ی اندیشمند این عالم فرهیخته ظالمانه در پس پرده ای از ناآشنایی قرار دارد. ظلمی که ظالمش تبلیغات غیر اصولی و البته ماییم. ما جوانان که هیچ رغبتی برای مطالعه ی آثار این اندیشمند بزرگ و آشنایی با تفکر والایش نشان نمی دهیم. شاید اگر او دکتر می بود، کمتر با این بی مهری روبه رو می گردید و قشر جوان ما بیشتر به وی اقبال می کرد.

گاه هنگام خواندن کتاب هایش چنان محو هوش و قلم رانیش می شدم، که بی درنگ خواندن را متوقف می کردم و به عمق تفکر و ایمانش به اسلام می اندیشیدم و بر کسانی که این مرد بزرگ و متفکر را از این ملت گرفتند، لعنت می فرستادم. او علم و تهذیب را به هم آمیخته بود و این بود راز اصالت  تفکر و عدم انحرافش از محور دین، اصلی که چه کس ها نخواستند یا نتوانستند به آن پایبند بمانند.

 





نوع مطلب : اجتماعی، مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 8 دی 1389 :: نویسنده : محمد Dr

در انبار پنبه ی خرمشهر بودیم. در قسمتی از انبار پنبه ی زیادی تلنبار شده بود و طرف دیگر انبار ما بودیم و مهمات قابل توجهی هم جا داده بودیم; فشنگ ، آرپی جی، نارنجك... .به ناگاه خمپاره ای به محل اثابت كرد. آتش شعله كشید... آتش و پنبه ! شعله های آتش زبانه می كشید و پنبه ها را مثل گرداب در خود فرو می برد و جلو می آمد. به طرف مهمات...!

برداشتن همه ی مهمات و دور كردنشان از محل نا ممكن می نمود، پس بچه ها بلافاصله جان خود را برداشته و از محل متواری شدند. انفجار عظیمی در شرف وقوع بود. آتش همچنان جلو می آمد...

من هم كه ناظر صحنه بودم و می دیدم اگر كاری نكنم، همه ی مهمات منفجر می شود و من و احتمالآ چند رزمنده ی دیگر كشته خواهیم شد، معطل نكردم... سریعآ قرآنی را كه در آن اطراف بود برداشتم و آوردم. قرآن را جلوی آتش گذاشتم. بین آتش و مهمات... بله! قرآن معجزه كرد... آتش كه تا آن لحظه مثل موج گداخته جلو می آمد، مسیرش را عوض كرد...

و اینطور قرآن جلوی انفجار مهمات و كشته شدن رزمنده ها رو گرفت...

شاید اگه این خاطره رو از كسی غیر از پدرم می شنیدم، باور نمی كردم. بله! پدرم كه تاكنون خیلی كم از خاطرات جبهه می گفت، به یك باره همچین خاطره ی جالبیو بر زبون آورد. از اونجایی كه می دونم پدرم هیچ اصراری نداره كه اغراق كنه و بخواد قرآنو اینطور بالا ببره، نسبت به اصل خاطره مطمئنم. بعد از شنیدن این خاطره از بابام، به یك باره فكر كردم: ممكنه در سینه ی هر رزمنده ای خاطراتی اینگونه   باشه و متأسفانه مكتوم بمونه و به نسل بعد منتقل نشه، نسلی كه امروز بیش از هرچی به اینها نیاز داره. به خصوص الآن كه زمزمه هایی شیطانی در فضای جامعه شنیده می شه.  

یه شوخی... چندی پیش داشتم تابناك می خوندم، به این برخوردم: استاندار كرمان: ادعای مردم درباره ی عكس احمدی نژاد و دیوار خانه(در زلزله)...!!!!!!





نوع مطلب : تاریخی، دل نوشته، اجتماعی، مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 17 آذر 1389 :: نویسنده : محمد Dr




خیمه ی عاشوراییان در خوابگاه
سلام- بالأخره بعد از اتمام امتحانامون تونستیم یه نفس راحت بکشیم، هههههههههههههی زندگی! این روزا همه چیز رنگ و بوی دیگه ای داره... خیابونا، کوچه ها، وب، خوابگاه، دانشگاه، تلویزیون... مگه میشه با این کاروان همراه نشد و وبلاگ حقیر رو بدون این رنگ و بو گذاشت.

شاید وقتی عبیدالله بن زیاد و یزید سر بریده ی حسین را نزد خود داشتند و لبخند رضایت بر لبانشان نقش می بست، تصور نمی کردند، روزی از آنان به خونخواران تاریخ یاد خواهد شد و مردم تا ابد به خاطر صاحب همان سر به ظاهر شکست خورده و مطیع عزاداری خواهند نمود و اشک خواهند ریخت. هر ساله با او تجدید پیمان می کنند تا به رسم او هیچگاه ظلم و جور را برنتابند و شمر و یزید زمان خود را بشناسند و برای حفظ آرمان هایشان، از جان نیز بگذرند.





نوع مطلب : مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 30 شهریور 1389 :: نویسنده : محمد Dr
گفته بودم خطابه های حضرت علی بهترین خطابه هاست.کوبنده ترین خطابه ی ایشون شقشقیه اس.بخونید و  لذت ببرید.
آگاه باشید به خدا سوگند ابابکر جامه ی خلافت بر تن نکرد در حالی که می دانست جایگاه من نسبت به حکومت اسلامی ، چون محور آسیاب است به آسیاب که دور آن حرکت می کند. او می دانست که سیل علوم از دامن کوهسار من جاری ست و مرغان دور پرواز اندیشه ها به بلندای ارزش من نتوانند  پرواز کرد. پس من ردای خلافت رها کرده و جامه جمع نموده از آن کناره گیری کردم و در این اندیشه بودم که آیا با دست تنها برای گرفتن حق خود به پا خیزم یا در این محیط خفقان زا و تاریکی که به وجود آوردند ، صبر پیشه سازم که پیران را فرسوده ، جوانان را پیر و مردان با ایمان را تا قیامت ملاقات پروردگار اندوهگین نگه می دارد.پس از ارزیابی درست صبر و بردباری را خردمندانه تر دیدم.پس صبر کردم در حالی که گویا خار در چشم و استخوان در گلویم مانده بود و با دیدگان خود می نگریستم که میراث مرا به غارت می برند.
تا اینکه خلیفه ی اول به راه خود رفت و خلافت را به پسر خطاب سپرد ...شگفتا ابابکر که در حیات خود از مردم می خواست عذرش را بپذیرند ،چگونه در هنگام مرگ خلافت را به عقد دیگری در آورد.هر دو از شتر خلافت سخت دوشیدند و از حاصل آن بهره مند گردیدند.
سرانجام اولی حکومت را به راهی درآورد و به دست کسی سپرد که آمیزه ای از خشونت ،سخت گیری ، اشتباه  و پوزش طلبی بود. زمامدار مانند کسی که بر شتری سرکش سوار است ،اگر عنان محکم کشد ، پرده های بینی حیوان پاره می شود و اگر آزادش گذارد ، در پرتگاه سقوط می کند.سوگند به خدا مردم در حکومت دومی ، در ناراحتی و رنج مهمی گرفتار آمده بودند و دچار دورویی و اعتراض ها شدند و من در این مدت طولانی محنت زا و عذاب آور چاره ای جز شکیبایی نداشتم.تا آن که روزگار عمر هم سپری شد.
       سپس عمر خلافت را در گروهی قرار داد که پنداشت من همسنگ آنان می باشم .پناه بر خدا از این شورا ، در کدام زمان در برابر شخص اولشان در خلافت مورد تردید بودم ،تا امروز با اعضای شورا برابر شوم که هم اکنون مرا همانند آنان پندارند و در صف آنان قرارم دهند.ناچار باز کوتاه آمدم و با آنان هماهنگ گردیدم. یکی از آنان با کینه ای که از من داشت ، روی برتافت و دیگری دامادش را بر حق برتری داد و آن دو نفر دیگر که زشت است آوردن نامشان.
       تا آن که سومی به خلافت رسید.دو پهلویش از پرخوری باد کرده ،همواره بین آشپزخانه و دستشویی سرگردان بود و خویشاوندان پدری او از بنی امیه به پا خاستند و همراه او بیت المال را خوردند و بر باد دادند، چون شترگرسنه ای که به جان گیاه بهاری بیفتد.عثمان آنقدر اسراف کرد که ریسمان بافته ی او باز شد و اعمال او مردم را برانگیخت و شکم بارگی او نابودش ساخت.
      روز بیعت فراوانی مردم چون یال های پر پشت کفتار بود.از هر طرف مرا احاطه کردند تا آن که نزدیک بود حسن و حسین(ع) لگد مال گردند و ردای من از دو طرف پاره شد.مردم چون گله های انبوه گوسفند مرا در میان گرفتند.اما آنگاه که به پا خاستم و حکومت را به دست گرفتم ، جمعی پیمان شکستند و گروهی از اطاعت من سرباز زده واز دین خارج شدند و برخی از اطاعت حق سر بر تافتند گویا نشنیده بودند سخن خدای سبحان را که می فرماید:(( سرای آخرت را برای کسانی برگزیدم که خواهان سرکشی و فساد در زمین نباشند و آینده از آن پرهیز کاران است.)) .آری به خدا آن را خوب شنیده و حفظ کرده بودند اما دنیا در دیده ی آنان زیبا نمود و زیور آن چشم هایشان را خیره کرد.
         سوگند به خدایی که دانه را شکافت و جان را آفرید اگر حضور فراوان بیعت کنندگان نبود و یاران حجت را بر من تمام نمی کردند و اگر خداوند از علما عهد و پیمان نگرفته بود که در برابر شکم بارگی ستمگران و گرسنگی مظلومان سکوت نکنند ، مهار شتر خلافت را برکوهان آن انداخته ، رهایش می ساختم و آخر خلافت را به کاسه ی اول آن سیراب می کردم ،آن گاه می دید که دنیای شما نزد من از آب بینی بزغاله ای بی ارزش تر است.




نوع مطلب : مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 9 شهریور 1389 :: نویسنده : محمد Dr
خب روزه فواید جسمی زیادی داره ...
اما...اما...اما...
تو این پست غرض ذكر فواید جسمی روزه داری نیست.می خوام یه زنگ خطر رو به صدا در بیارم.
متأسفانه جریانی هست كه سعی می كنه حكمت واجب شدن فرائض دینی رو تمامآ در سایه ی فیزیولو‍‍‍‍‍‍‍‍‍ژی و بیولوژی و شیمی و فیزیك و ...توجیه كنه. به طوری كه بعد متافیزیكی واجبات رو خیلی كمرنگ و بی اهمیت جلوه بده.
یه بار دوستم داشت درباره ی نماز باهام حرف می زد، گفت راستی می دونی واسه چی باید نمازو رو به قبله خوند ؟گفتم : نه! گفت:دانشمندا فهمیدن كعبه قطب الكترومغناطیسی زمینه ( اگه اشتباه نكنم ) و فهمیدن اگه آدم هر روز پنج دفعه هر دفعه چند بار سرشو در جهت كعبه رو خاك بذاره و برداره ،بارای الكتریكی كه از مغزش به سمت این قطب روانه می شن ، باعث ‍‍آرامش شخص می شن !!!!!!!!!!!... ببینید جهالت تا چه حد! این كار مسلمونای جاهل و البته دشمنان اسلامه و ما نباید با حماقتمون باعث نشر این افكار بشیم. یه موقعی واسه اینكه به یه فریضه ی دینی قداست بدن ،سعی می كردن تا حد ممكن اونو بر خلاف مشی طبیعت و علم جلوه بدن و بگن كار خدا از هیچ حساب كتاب این دنیایی پیروی نمی كنه.(نه به اون ،نه به این!) . ولی الآن كه بازار علم پر رونق ترین بازار شده و هر چیزی رو با پیمانه ی علم می سنجن و فقط زبان علم فهمیذه می شه، متآسفانه عده ای خودباخته ی جاهل برای اینكه دینشونو باب میل اهل علم كنن ، دایه ی مهربون تر از مادر می شن و با حماقتشون چه ضربه هایی كه به اسلام نمی زنن! اسلام نیازی به دلسوزی ما نداره .اسلام هر طوری كه هست خوبه.فرائض دینی ما هم حكمت معنوی و بعضآ مادی خودشونو دارن و اگه یه فریضه ی دینی فایده ی مادی و جسمی نداشت ، این هیچ لطمه ای به قداست و حكمت وجوب این فرضیه نمی زنه و ما نباید به تكاپو بیفتیم و از طرف خودمون توجیه علمی براش بتراشیم.البته هیچ اشكالی نداره كه برا جذب اونایی كه فقط بت علمو می پرستن ، حكمتای مادی واقعی دینو بیان كنیم ولی باید خیلی حواسمون جمع باشه كه تو این مسیر بیراهه نریم .
به امید اون روزی كه ما مسلمونا از این افراط و تفریطا به كلی دست برداریم .






نوع مطلب : مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : محمد Dr

روزی پیامبر در میان اصحاب فرمود:روزی فرا می رسد که مردم امر به معروف و نهی از منکر نمی کنند.اباذر که در میان اصحاب بود گفت: یا رسول الله واقعآ همچنین روزی می رسد؟! پیامبر فرمود :آری و بدتر از آن،روزی فرا می رسد که مردم امر به منکر ونهی از معروف می کنند.اباذر این بار بیشتر متعجب شد و دوباره گفت :یا رسول الله واقعآ همچنین روزی فرا می رسد؟! پیامبر گفت بدتر از آن، روزی فرا میرسد که مردم معروف خود را منکر و منکر خود را معروف می پندارند.





نوع مطلب : مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 21 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : محمد Dr

کلمات کلیدی:سخن قشنگ از امام علی ،از نهج البلاغه ،بهترین سخنان ،احادیث قشنگ،سلطان سخن،زیباترین سخنان،

حتمآ اطلاع دارید که حضرت علی خطیبی قهار و تک در جهان است. اینو به خاطر مسلمان بودن خودمون نمی گم،بلکه خیلی از اهل سنت و حتی مسیحیان هم به این امر اعتراف کرده اند.واسه همین خواستم چند تا سخن قشنگ و مغز دار از اون حضرت براتون بزنم تا بهره ببرید.

و لا تستوحشوا فی الطریق الهدی لقلة اهله      و وقتی در راه هدایت هستید،از کمی اهلش وحشت نکنید

ان الحق و الباطل لا یعرفان بالاقدار الرجال            همانا حق و باطل با قدر و منزلت اشخاص شناخته نمی شوند

یقیم امر الله من لا یضارع و لا یصانع و لا یتبع المطامع    امر خدا توسط کسانی بر پا داشته می شود که خود      مبری از خصلت های بد باشد و مسامحه نکند و از طمع پیروی نکند.

من یشاء العزة بغیر الله فیذل        هر کس عزت را از غیر از خدا طلب کند پس خوار می گردد.
والله لو وجدته قد تزوج به و ملک به الاما لرددته علی مستحقیه فان فی العدل سعٍة ومن ضاق علیه العدل فالجور علیه اضیق                         به خدا قسم اگر اموال نا مشروع بیت المال را مهر زنان کرده باشند و با آن کنیزانی خریده باشند آن ها را به بیت المال باز می گردانم پس در عدل گشایشی ست و هر کس را که عدل بر او سخت آید، ستم بر او سخت تر است





نوع مطلب : مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
var xpos=new Array() for(i=0;i=1;i--){xpos[i]=xpos[i-1]+kern ypos[i]=ypos[i-1]} xpos[0]=x+kern ypos[0]=y for(i=0;i