تبلیغات
دنیـــــــــــای کوچک یک پزشک عمومی - مطالب مهر 1395
 
دنیـــــــــــای کوچک یک پزشک عمومی
دنیا چقدر کوچک است اگر اهل فکر کردن به بالاتر باشیم
یکشنبه 25 مهر 1395 :: نویسنده : محمد Dr

کارآموز بخش روانپزشکی بودم. صبحها توی اتاق مصاحبه می نشستیم و با صدا زدن بیمارا و راهنمایی کردنشون به اتاق، با اونها مصاحبه میکردیم و بیماری اونها رو تشخیص یا پاسخ به درمان رو رصد میکردیم.

مورد خانم میانسالی بود که توسط خانوادش به بیمارستان آورده و بستری شده بود. خانواده بیمار از اینکه به طرز عجیبی مادر اصرار داره دختر 17 سالش سهیلا، با یه پیرمرد رمال ازدواج کنه شاکی بودن!

گروه روانپزشکی وارد عمل شد و طی مصاحبه هایی که با خانواده و مادر سهیلا به عمل اومد، متاسفانه نتایج خوشایندی به دست نیومد.

ماجرا از این قرار بود که سهیلا دختری باهوش و درس خون با نمره های درسی خیلی خوبه. سرزندگی و شادی اون هم برای خونواده مثله. همه چی خوبه تا اینکه به خونه ی عموش فرستاده میشه تا چند روزی مهمون خانواده ی عمو باشه. اونطور که یکی از اعضای خانواده تعریف میکرد، سهیلایی که برگشت، دیگه سهیلای سابق نبود! دیگه هیچ اثری از شادی و سرزندگی در اون نبود، کم حرف میزد و هر روز افسرده تر و کزتر میشد. افت درسی پیدا کرد به طوری که سهیلایی که نمرات عالی داشت حتی مجبور به ترک تحصیل میشه. ناآگاهی های خانواده سهیلا به همین جا ختم نمیشه. سهیلا رو برای درمان بیماری روحیش پیش یه پیرمرد رمال میبرن بلکه به زندگی سابقش برگرده. پیرمرد چند جلسه خصوصی سهیلا رو ویزیت میکنه و براش نسخه ی جادو و جمبل میپیچه. بعد از اونه که مادر خانواده اصرار میکنه که دخترم باید با این پیرمرد ازدواج کنه.

متاسفانه نظر استاد و گروه درمان بر این بود که سهیلا در مدتی که مهمان خونواده ی عموشه، توسط یکی از پسرعموهاش مورد تعرض قرار میگیره. عاملی که باعث افسردگی و گوشه گیری روز افزون اون میشه. این پایان بداقبالی های سهیلا نیست! نظر استاد همچنین بر این بود که طی جلساتی که پیرمرد شیاد سهیلا رو ملاقات میکنه هم اتفاق مشابهی میفته و پیرمرد با تهدید مادر به افشا، مادر رو مجاب میکنه که دخترش رو به عقد خودش دربیاره.

اینطور زندگی سهیلای با انگیزه قربانی اشتباهات سریالی خانواده ی ناآگاهش میشه.

این مورد خاصی بود که از دوران کاراموزی به یاد دارم، مورد مشابه هم مشاهده کردم. بله! هستند خانواده های زیادی که فرزندان خودشون رو به دست بی رحم جامعه میسپرن، با بی اهمیتی، تساهل و جهل. جامعه پر از گرگهای حریصی هست که چشم به غفلت خونواده ها دارن. چه خوبه فرزندان رو از اول با تربیت صحیح و اسلامی بار آورد و در همه حال غیرت و حساسیت نسبت به اونها نشون داد. موارد زیادی از ارتباطات خارج از عرف بین دختر و پسر هستن که فرجامشون افسردگی و بیماری های روانی و تجاوز میشه، موارد زیادی هستن که با از دست رفتن احساس عزت نفس و احترام دختر نسبت به خود، به سمت روسپیگری و بی عفتی کشیده میشن. اینه واقعیت جامعه...





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 18 مهر 1395 :: نویسنده : محمد Dr

تازه شروع کرده بودم، عاشق کارم بودم. هر روز مطالب علمی رو مرور میکردم تا به روز باشم. بعد از کشیک بیمارایی که ویزیت کرده بودم رو بررسی میکردم و سعی میکردم هر روز مطالب تازه یاد بگیرم و طبابتم رو اصلاح کنم. مطالب جالب بیمارا رو برا پرستارا هم توضیح میدادم و بحث میکردیم... چقدر لذت بخش بود! از طرفی سعی میکردم حداکثر کشیک رو بردارم، آخر کشیک تعداد قبضهای ویزیت رو میشمردم تا از نظر مالی هم خوب استفاده کنم. همه چی برام شیرین بود! حتی تعجب می کردم که چرا بقیه مثل من از طبابت لذت نمی برن! تا اینکه ماجرایی پیش اومد که همه چی رو عوض کرد. ماجرایی که فشار زیادی بهم وارد کرد. احساس میکنم دست خدا توش هویدا بود ولی چرا؟! بعد از اون قضیه چشمامو باز کردم دیدم 12 ساعت در روز کشیک میدم و فشار اورژانس رو تحمل میکنم بدون اینکه بدونم چرا؟! انگار یک آن همه چیز برام بی معنی شده بود! دیگه نمی دونستم چرا شهر به شهر میگردم و تنها توی پانسیون بیمارستانا زندگی میکنم... چرا باید دور از خانواده و دوست و همه باشم... بعد از اون ساعات کشیک به اندازه ی سال برم میگذشت، دیگه اونطور دل به کار نمی دادم. هیچ چیزی برام لذت بخش نبود نه درمان نه درس... انگیزه ای برای ادامه دادن نداشتم. باورم نمیشد این منم که یک آن اینطور بی انگیزه شدم! شاید این همون سیری بود که همه ازش میگفتن، اینکه بعد از یه مدت، طبابت برای آدم کسالت آور و تکراری میشه! حتی فکرشم آزارم میداد ولی این قضیه برای من ناگهانی پیش اومده بود با بقیه فرق میکرد. من هدفم رو گم کرده بودم. شاید از اول هم هدفی در کار نبود و سرگرم هدفهای اشتباه و گذرا شده بودم و الآن خدا این مشکل رو برام پیش آورده بود تا به خودم بیام. شاید از اول یه چیزایی رو اشتباه محاسبه کرده بودم. شاید حواسم زیاد به سمت خودم رفته بود، شاید غرق شدن زیاد توی زندگی خودم بود که خودشو نشون داده بود. 5 روز برنامم رو خالی گذاشتم و رفتم زیارت مشهد بلکه کمکم کنه از این وضعی که گرفتارش شده بودم، بیام بیرون و بتونم هدفمو پیدا کنم، بتونم نشاطمو دوباره به دست بیارم... آدم اگه حواسش نباشه، سرمست زندگی میشه بدون اینکه خودش بفهمه...





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
var xpos=new Array() for(i=0;i=1;i--){xpos[i]=xpos[i-1]+kern ypos[i]=ypos[i-1]} xpos[0]=x+kern ypos[0]=y for(i=0;i