دنیـــــــــــای کوچک یک پزشک عمومی
دنیا چقدر کوچک است اگر اهل فکر کردن به بالاتر باشیم
دوشنبه 12 مرداد 1394 :: نویسنده : محمد Dr
کشیک هام رو طوری چیده بودم که شب های احیا رو کشیک باشم چون در غیر اینصورت بیدار موندن سخت بود. اینجور حتی اگه تو کشیک سرم شلوغ بود ولی بیدار می موندم و میتونستم با یه تیر دو نشون بزنم. شب نوزدهم که اولین شب بود، کشیک بخش بودم. چند ساعتی بیشتر از کشیک نگذشته بود که رزیدنت گفت یه مریض بد حال داره از اتاق عمل میاد آی سی یو. حواست باشه باید مرتب براش نوت بذاری. باید فشار داخل مثانه و فشار ورید مركزیشو با تمام علائم حیاتیشو تو نوتت بنویسی. رفتم آی سی یو مریضو دیدم. خانم باردار میانسالی بود كه به علت خونریزی رحمی تحت عمل جراحی سرویس زنان قرار گرفته بود و حین عمل ورید اجوف تحتانیش زده شده بود كه مشاوره ی حین فیلد جراحی داده بودن و رزیدنت و اتند ما رفته بودن و ورید رو سوچور و شكم رو بسته بودن. خونریزی زیادی كرده بود، ده واحد خون گرفته بود و FFP و ... . هشیاری نداشت و اینتوبه شده بود. راند عصر رفتیم بالا سرش رزیدنت ارشد قضیشو برام گفت. تآكید كرد كه هر یك ساعت باید براش نوت بذار. تو نوتت علائم حیاتی رو با فشاراشو همه رو می نویسی، مینویسی چقدر خون و FFP و ...گرفته. چیز اضافه ای ننویسی، مادر بارداره، پروندش باز خواهد شد حواست باشه چیزی ننویسی شر بشه! رفتند و من موندم و بیمار.
 كارهای بخشم زیاد نبودن ولی این مریض قرار بود بیشتر كار من بشه. هر یك ساعت همونطور كه گفته بود براش نوت میذاشتم و چون فشار مثانه و ورید مركزیشو اندازه می گرفتم و می نوشتم و حواسم بود كه دقیق بنویسم، كلا فیكس بیمار شده بودم. اتند بیهوشی هم فیكس بیمار شده بود، ناراحت بود و خیلی سعی می كرد كه زنده بمونه. علائم حیاتی تعریفی نداشت. كلی خون و فرآورده داشت می گرفت. یهو DIC كرد و شروع كرد به خونریزی از محل عمل و IVهاش. ناامید كننده بود. شكمش كاملا برجسته شده بود(پر خون شده بود) فشار مثانش دیگه از بس بالا بود، قابل اندازه گیری نبود، ادرار نداشت... شب شده بود و من جز برا كارای ضروری از آی سی یو بیرون نمی رفتم. هر بار كه می رفتم، همراهاشو دم در می دیدم كه گریه می كردن. كم كم اتند بیهوشی هم دیگه ازش ناامید شدو رفت... . ولی باز من باید هر یك ساعت نوت میذاشتم. خدایا این چه حكمتیه؟! چه حكمتیه كه تو این شب مهم من باید هی نوت بذارم، نه به خاطر خود مریض كه امیدی بهش نیست كه از نظر لگال(قانونی)! كه شر گروهمون رو نگیره. خدایا این چه كار بی ارزشیه كه می كنم؟! خدایا اگه كارام مفیده، چرا لذتشو بهم نمی چشونی؟! به خاطر این كار بی فایده نتونستم هیچ كاری هم بكنم. حوالی سحر شده بود. پرستار گفت یكی از بیمارا تاكیكارد شده قلبش 150 تا میزنه. رفتم بالا سرش. خانم مسنی بود كه عمل پانكراس شده بود. از درد شكم شاكی بود. دست به شكمش زدم، همه جاش تندرنس داشت. رزیدنت هم اومده بود ویزیتش كرده بود. گفتم خب مگه رزیدنت ارشد ندیده؟! من دیگه چه كار می تونم بكنم؟ براش آنزیم های قلبی و نوار قلب و CBC خواسته بود. خیلی ناله می كرد. دكتور... دكتور... . كاری از دستم بی نمی اومد. دوست داشتم كاری براش بكنم ولی هیچ كاری نمی شد كرد باید منتظر جواب آزمایشاش می موندیم. رفتم سحری خوردم و برگشتم. رزیدنت بالا سرش بود. گفتم دكتر تندرنس جنرالیزه داره ها! درنی كه تو شكم بیمار گذاشته بودن رو بالا گرفت و با عصبانیت گفت: دكتر جان مهم اینه! مهم این درن اس كه خون توش نیومده باشه. بله! تو هم اگه از اینجا تا اینجا شكمتو پاره كنن، تندرنس جنرالیزه پیدا می كنی! رفتیم بالای سر خانم باردار. نوت هاش رو نگاه كرد، گفت چرا اینا رو نوشتی! چرا نوشتی شكمش برآمده شده؟ این شر میشه! نمی خواد بنویسی. فقط علائم حیاتی و فشاراشو بنویس و اینكه چی گرفته! نشستم دوباره هر چی نوشته بودم از شب رو با یه سری تغییرات دوباره نوشتم. اعصابم از این كار بی فایده داغون بود. دیگه صبح شده بود و كشیك بی فایده ی من رو به اتمام! رفتم بخش كه راند شروع شه. چند دقیقه ای بیشتر توی بخش نبودم كه اینترن دوم بهم زنگ زد گفت بیمار آی سی یو ارست كرد! 
اوه! بالاخره ارست كرد؟ به رزیدنت سال یك كه جفتم بود گفتم، گفت بگو منو ندیدی! خیلی جا خوردم! ولی نمی شد وقتو تلف كرد خودم سریع دویدم سمت آی سی یو. تو راه به این فكر می كردم كه امیدی كه بهش نیست ولی من كار خودمو بكنم. رسیدم آی سی یو دیدم وای! بیمار بارداره نیست، اون یكیه كه ارست كرده! سریع شروع كردم كمك رزیدنت بیهوشی سی پی آر كردن. یاد ناله هاش می افتادم كه همش صدام می كرد. بدون وقفه سینشو فشار می دادم. فقط به برگشتنش فكر می كردم، احساس می كردم اگه بمیره، خودم رو نمی بخشیدم. ده دقیقه ای نگذشته بود، كه اینترن اومد گفت اون یكی هم ارست كرد! قوز بالا قوز! حالا چی؟ ما فقط سه نفر بودیم. خانم دكتر زنگ بزن به دكتر...( رزیدنت سال یك) زنگ زد ولی گوشیو جواب نمی داد. خانم دكتر شما برو بالا سر اون یكی كمك رزیدنت بیهوشی( امید چندانی به اون مریض نبود). بیست دقیقه یك نفس سی پی آر می كردم متوجه گذر زمان نبودم. فقط به برگشتنش فكر می كردم. خوشبختانه برگشت! خیلی خوشحال شدم! سریع رفتم بالا سر مادر باردار كمك. اونجا هم سی پی آر كردیم. نیم ساعت، چهل دقیقه... خبری نبود! اصلا امیدی هم نبود! از اول هم امیدی نبود! به رزیدنت نگاه می كردیم كه اجازه ی ختم بده. دكتر ختم؟ اسی پی آر رو خاتمه دادیم. متاسفانه اكسپایر شد. برگشتیم بخش. خدایا چه حكمتی بود؟ تو این شب مهم... كل این كشیك كار مفت بعد این نیم ساعت آخر... احساس می كردم مزدمو گرفتم تو این شب. احساس رضایت داشتم... از خودم... از خدا... . گر چه این مریض هم دو روز بعد متاسفانه مرد ولی الآن هر موقع به اون شب فكر می كنم، به حكمت خدا پی می برم... 




نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 17 فروردین 1395 08:47 بعد از ظهر
Salam aghaye dr. Man hanoz konkor nadadam ama tamame hadafam ineke pezeshki bekhonam va agar emsal ghabol nasham hatman sale dg mimonam ta akharesh b in reshte beresam . Mikhastam nazare shomaro dar morede in reshte bedonam . Inke razi hastid? va age nazareton ro pezeshki nist ch reshteye dgie ro pishnahad ?mikonid
محمد Drبه نظر من رشته ی داروسازی یا دندانپزشکی برا خانمها مناسبتره خصوصا داروسازی.
جمعه 22 آبان 1394 12:33 بعد از ظهر
من درست متوجه نشدم
یعنی اون خانم باردار به خاطر اشتباه پزشک ورید اجوف تحتانیش زده شد و مرگش به خاطر این موضوع بود؟ و اینکه واقعاً نمی شد کاری براش کرد تا زنده بمونه یا به خاطر بی توجهی های بعد از عمل مرد؟
یا اینکه اشتباه برداشت کردم؟!م
شنبه 25 مهر 1394 01:41 قبل از ظهر
Pezeshki ba tamame sakhtiash shirine :)
چهارشنبه 1 مهر 1394 12:52 قبل از ظهر
عااااااااااااالی بود.خدا قوت
پنجشنبه 26 شهریور 1394 11:04 بعد از ظهر
موفق باشی دکتر جان...
ورودی چندی؟
محمد Drمهر87
شنبه 7 شهریور 1394 01:47 قبل از ظهر
خیلی قشنگ مینویسی بازم بنویس
پنجشنبه 29 مرداد 1394 12:25 بعد از ظهر
از همون موقع حقوقی هم داره؟
محمد Drآره
سه شنبه 27 مرداد 1394 12:15 بعد از ظهر
شغلتون مقدسه...
میشه بگید دانشجوی پزشکی از چ زمان مشغول بکار میشه؟
محمد Drپایان سال ششم
چهارشنبه 21 مرداد 1394 10:51 بعد از ظهر
سلام دکتر...واقعا از وبلاگت خوشم اومد..امیدوارم موفق بشی خدایی کارتون خیلی سخته و خیلی اجر داره
چهارشنبه 21 مرداد 1394 12:52 قبل از ظهر
چه کشیک بدی...خسته نباشی و خداصبرتون بده
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
var xpos=new Array() for(i=0;i=1;i--){xpos[i]=xpos[i-1]+kern ypos[i]=ypos[i-1]} xpos[0]=x+kern ypos[0]=y for(i=0;i