دنیـــــــــــای کوچک یک پزشک عمومی
دنیا چقدر کوچک است اگر اهل فکر کردن به بالاتر باشیم
شنبه 26 مهر 1393 :: نویسنده : محمد Dr

امروز صبح وقتی وارد بخش شدم، کمک بهیار بخش رو کرد بهم گفت صبح مریضه داغونم کرد.

- کدوم مریض، مریض HIVـه؟

- آره! یه نفری پانسمانش کردم. دکتر اصلا همینجوری ترشح می زد بیرون ازش! اینورو که پانسمان کردم خواستم اونورو بزنم دیدم پانسمانش کاملا خیس شده! وحشتناک بود! حالم به هم خورد، به استفراغ افتادم.

-جدی؟! باشه، به دکترش میگم.

یک ساعتی گذشت که از یکی از پرستارا شنیدم اومدن دنبالش. خوشحال شدم.

- مریض تخت یک؟

-آره.

-چه خوب بالأخره اومدن؟

- هههه خونوادش نه! فرشته ها اومدن ببرنش! بد حال شده.

- جدی؟! آخه بالأخره...!

یک هفته ای بود که مرخص شده بود. با انسفالوپاتی و زخم بستر بدش که نه دبریدمان شده بود و نه مرتب شستشو و پانسمان می شد، تعجب می کردم که چرا بد حال به نظر نمی رسه. سرگرم کارام شدم. صبحانم رو گرفته بودم و دنبال فرصتی بودم که برم پاویون بخورمش. ولی پیش نیومد تا حدود ساعت یازده و نیم که کارام تموم شد. رفتم پاویون و صبحونه رو با خیال راحت خوردم و دوازده ده کم بود که سر حال برگشتم بخش. جلوی ایستگاه پرستاری ایستاده بودم که دیدم کمک بهیار و یه خدماتی دارن آماده ی کاری میشن. فهمیدم كه با تخت یک کار دارن. خوشحال شدم که امروز هم کسی حاضر شد پانسمانش کنه.

-         میرید برا پانسمان تخت یک؟

-         پانسمان چیه؟ مرد!

-         خشکم زد! چی؟!! مرد؟ همین HIVـه؟

-         آره بابا!

-         کی مرد من که... کی احیا شد...؟

پرستار که سؤالای پشت سر هممو دید گفت:

-         آره احیا شد. خط صاف نشون داد.

-         آخه...

-         ها چیه؟ میخوای احیاش کنی؟ خیلی دوست داری برو تنفس دهان به دهان بهش بده!

مات و مبهوت به پرستار نگاه می کردم. آخه من که همش بیست دقیقه تو بخش نبودم.

رفتم پشت در اتاقش تا از شیشه ی اتاق نگاه کنم.

کمکی: دکتر نترس برو تو ببینش.

-         نه! ترس چیه؟

رفتم داخل. بدنش بی جون روی تخت افتاده بود. چشماش نیمه باز به بالا خیره شده بود. خوب نگاش کردم. تا همین چند لحظه ی پیش... خیلی سریع اتفاق افتاد... مردنش كسی رو ناراحت نكرد. همه انتظارشو می كشیدن. پیرمرد تخت کناریش که فلج بود داشت نگام می کرد.

-         حاجی خوبی؟ مشکلی نداری؟

-         خسته ام

-         از چی خسته ای؟

اشاره ای به جنازه و تخت كنارش کرد.

-         حاجی تموم شد دیگه. مرد!





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 28 شهریور 1394 01:14 قبل از ظهر
سلام اقای دکتر. واقعا همیشه این صحبت توی جمع هست که پزشک ها چطوری میتونن اینقدر راحت توی بیمارستان چیزی بخورن ما خدانکنه اگه از مطب دکتر یاخدای نکرده از بیمارستان اونم خصوصی نه دولتی.........برگریدم باید تمام بدن رو غسل بدیم بعد چیزی بخوریم .واقعا خیلی سخته خدا بهتون قوت بده.راستی اقای دکتر من ساکن اهوازم و شما هم گویا دانشجوی اهواز هستین وفکر میکنم که در بیمارستان گلستان کشیک هم بودبن یه سوال دارم مااهوازیها به بیمارستان گلستان کشتارگاه میگیم بخاطر اینک ه هر مریضی رو بردن اونجا میگن مرده ولی گویا به پزشکهای محترم بر خورده که به دلیل اینکه بیمارای اورژانسی رو میارن اونجا. حالا دیگه ما موندیم که کی راست میگه نظر شما چیه لطفا.باتشکر فراوان واقعا خسته نباشید و خاطرات خیلی جالبی دارید.
محمد Drهم اینکه واقعا بیمرای بدحال میان اونجا. از طرفی خیلی هم بی نظم و شلوغه متاسفانه
سه شنبه 3 شهریور 1394 11:05 بعد از ظهر
سلام وبلاگ خیلی خوبی دارید، خواهش میکنم چند مورد از خاطره های خوب بیمارستان بگید.
شنبه 12 اردیبهشت 1394 06:03 بعد از ظهر
سلام وقتتون بخیر وبلاگ خوبی دارید ما در حدود 120 قالب زیبا و متنوع برای کاربرای میهن بلاگ آماده کردیم میتونید یه سر به سایت ما بزنید و اگه از قالب ها خوشتون اومد استفاده کنید http://theme98.com/--------
چهارشنبه 14 آبان 1393 11:06 قبل از ظهر
سلام
تازه با وبتون آشنا شدم قشنگه...
موفق باشید
سه شنبه 13 آبان 1393 02:27 بعد از ظهر
سلام تقریبا نزدیک یک سالی میشه که لینکتون کردم تا مدت ها به وبتون سرمیزدم ولی متاسفانه بسیار دیر به دیر آپ میکردین.امروز بعد از چند ماه دوباره سرزدم دیدم اوه مای گاد!!چقد مطلب جدید گذاشتین.لذت بردم از خوندنشون.دوست داشتین به منم سربزنین
راستی ترم 7 پزشکی م
دوشنبه 12 آبان 1393 10:30 بعد از ظهر
سلام
من دانشجوی سال اخر فیزیوتراپی هستم . این روزا بدجور به سرم زده که بیخیال ارشد بشم و سال دیگه پزشکی امتحان بدم . نظر شما؟

پی نوشت: اطلاعات بیشتر نمیدم چون میخوام نظر کلیتون رو فعلا بدونم .

با تشکر
محمد Drبستگی به خودتون داره. بشینید سختی ها و مسئولیت های پزشکی رو بذارید کنار مزایاش ببینید میخواید یا نه!
جمعه 9 آبان 1393 09:49 بعد از ظهر
خدا آخر عاقبت همه ما دانشجو پزشکیا رو به خیر کنه... الهی آمین
جمعه 9 آبان 1393 12:17 بعد از ظهر
سلام..
لطفا بمن سر بزنید
اگر با تبادل لینک موافقید خبرم کنید
یکشنبه 4 آبان 1393 04:04 بعد از ظهر
خیلی غم انگیز بود واقعا باورم نمیشه که تو بیمارستان بعضیا انقد راحت با این مسایل کنار میان اخه من خودمم استاژرم و واقعا بعضی بعضی وقتا دوست دارم بشینم به حال بعضی از مریض گریه کنم
سه شنبه 29 مهر 1393 07:49 بعد از ظهر
_____ ____________
__________
_____
_

_ ....................
__ عـــطر خــدا
___ .................
____
_______
__________
____________
_______________
________________

سلام دوست من ؛ امیدوارم خوب و سلامت و شاد باشی
افتـخار داریم که با این دعـوتنامه "شما" رو به یک اتفاق خوب مـهمون کنیم ...
عـطرخـــدا «جایی از جـنس آرامش و امـید» رو دیدید تا حالا ؟؟!
با مطالب زیبا و دلنشین آپ شد ...
صمـیمانه حضورتون رو خوش آمد میگیم



عطر خدا ، رسـیدن به آرامش واقعی .... و تجربه یک زندگی عاشقانه
www.AtreKhoda.com
دوشنبه 28 مهر 1393 01:17 بعد از ظهر
بیچاره.چقد زجر کشیده...
من عااااشق پزشکی واین کاراشم کاش منم یروزی به تیم شما بپیوندم
دوشنبه 28 مهر 1393 01:35 قبل از ظهر
خدا رحمتش کنه.خییییییلی براش ناراحت شدم همش بهش فکر میکردم.آخرشر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
var xpos=new Array() for(i=0;i=1;i--){xpos[i]=xpos[i-1]+kern ypos[i]=ypos[i-1]} xpos[0]=x+kern ypos[0]=y for(i=0;i