دنیـــــــــــای کوچک یک پزشک عمومی
دنیا چقدر کوچک است اگر اهل فکر کردن به بالاتر باشیم
سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : محمد Dr

دم در آی سی یو منتظر بودم تا پرستار در را باز کند. در باز شد، ولی با اینکه روپوش به تن داشتم، با کراهت گذاشت داخل شوم. مریض ها را یکی یکی نگاه كردم تا اینکه به تختش  رسیدم.Sedate  شده  و به نظر هشیار نبود. سلام  كردم ولی عکس العملی نشان نداد. پرونده اش را باز كردم تا از وضعیتش مطلع شوم ولی پرستاری رسید و پرونده را گرفت.

- اجازه ندارید پرونده رو بخونید!

- خون گرفته؟

- آره.

- چند واحد؟ یه واحد؟

- آره.

کمی نگاهش کردم و چون پرستارها معذب بودند، بیرون آمدم.

ناراحت بودم. حالا با این وضعی که دارد معلوم نیست چند روز را در آی سی یو بماند. درمان بیماری اش چه می شود؟!

طبق معمول هر وقت راهم به بیمارستان می افتاد، به بخش روماتولوژی می رفتم تا از وضعش مطلع شوم. گویا چندین بار خواسته بودند extube اش کنند ولی تحمل نکرده بود چون به ونتیلاتور وابسته شده بود. یعنی تا کی قرار بود زیر ونتیلاتور بماند؟! ممکن بود دیگر نتوانند extube اش کنند؟!

 یک ماه بخش قلب هم آمد و رفت ولی او هنوز در آی سی یو بود. ظاهرا به خاطر کمبود یکسری امکانات به آی سی یوی بیمارستان امام منتقلش کرده بودند. آنجا هم که بود یک بار به ملاقاتش رفتم. نسبت به بار اولی که او را در آی سی یو دیده بودم، لاغرتر شده بود. با نوشتن در دفترچه ی کوچکی که در دست داشت، منظورش را می فهماند. نا امید کننده بود.

 بخش رادیولوژی هم در شرف اتمام بود. چون در بیمارستان گلستان بودم، برای اطلاع از وضعش به همان بخش روماتولوژی می رفتم. یکی از روزها که رفته بودم، خبر بگیرم، سرپرستار به من گفت که مرخص شده!

خوشحال شدم ولی با این وجود نمی دانستم با چه وضعی مرخص شده! یعنی دیسفاژی اش خوب شده بود؟! بقیه ی مشكلاتش چه؟ این بی اطلاعی باعث می شد، خیالم کاملا راحت نباشد.

تعطیلات نوروز شروع شده بود و من خوشحال بودم که دیگر او در آی سی یو نیست و شاید زندگی عادی اش را از سر گرفته بود. دیگر می خواستم فراموشش کنم. بعد از تعطیلات نوروز، بخش عفونی که بودم، یک بار هوس کردم به آی سی یوی امام بروم شاید اطلاعی از وضع هنگام مرخصی اش بگیرم یا شماره ای از او بگیرم که به این بی اطلاعی خاتمه دهم. به بیمارستان امام آمدم. به آی سی یو که رسیدم از پرستار پرسیدم:

- خانم ...

- اینجا نیست! آی سی یوی جراحیه!

خیلی جا خوردم! مگه مرخص نشده؟! جراحی چرا؟ یعنی این همه مدت فقط از آی سی یوی داخلی مرخص شده بود؟!

آی سی یوی جراحی درست روبروی آی سی یوی داخلی بود.

بلافاصله خودم را به آنجا رساندم.

-   سلام ببخشید خانم ... اینجا بسترین؟

-    نه! تو بخشه.

رفتم بخش جراحی. تابلو را نگاه کردم. بله آنجا بود، تخت یک. به طرف اتاقش رفتم. مادر و پدرش هم آنجا بودند.

-   سلام

-   سلام

-  من دانشجوئم. توگلستان که بودید...

-    آره! اتفاقا گفتم خبری از دکتره نشد!

-   نه! هم وقتی آی سی یو گلستان بود هم وقتی آی سی یو اینجا بود بهش سر می زدم و در جریان بیماریش بودم.

-   ... می شناسیش؟ همون دکتره اس که...

ولی او مرا می شناخت. توراکئوستومی شده بود. سلامش کردم و جلو رفتم، پرونده اش را باز کردم. اینطور متوجه شدم که به خاطر اینتوبیشن طولانی مدت، فیسچول(راه نابجا)  مری به تراشه داده. متوجه نشدم که در انتظار عمل است یا نه و از خودش هم که می پرسیدم نمی توانست بهم بفهماند. بگی که داخلش خون بود در کنارش بود، ژژنوستومی(آوردن روده به سطح پوست) شده بود تا از طریق آن تغذیه شود. کمی به پرونده اش نگاه کردم، چند سؤال پرسیدم، با او و خانواده اش خداحافظی کردم و خارج شدم.

دیگر برای ملاقاتش مشکلی نداشتم چون برای گذراندن چشم در بیمارستان امام بودیم و می توانستم هر دو سه روز یکبار به ملاقاتش بروم. بر همین منوال چند روز بعد که به بخش رفتم، در کمال تعجب از پرستار بخش شنیدم که مرخص شده! با ژژنوستومی اش می توانست تغذیه شود و هر هفته به درمانگاه مراجعه کند تا وقتی که فیسچول خودش بسته شود. آن وقت ژژنوستومی اش را هم می بستند. پرستار می گفت:

- تقصیر خودش بوده! ناسلامتی خودش دکتر بوده! چرا داروهاشو قطع کرده؟!

- آره... خیلی تو آی سی یو بود، فک کنم یه صد روزی می شد!

- آره! خیلی بهشون فشار اومده، پدرش می گفت تا حالا صد و بیست میلیون هزینه ی درمانش شده! بچه ی آدمه دیگه! گفتن همین اهواز یه خونه می گیریم تا وقتی که خوب بشه...





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 27 اسفند 1392 09:51 بعد از ظهر
سلام ،وبلاگ خیلی خوبی دارید و قلم زیبایی.برای این خانوم دکتر واقعا متاثر شدم.امیدوارم حالشون خوب بشه.یادم به ماجرای خودم افتاد که بیمار شده بودم .نیمه شب بردنم بیمارستان ولی تا پام رسید به بخش اورژانس درد و بیماری یادم رفت ، پشت سره رزیدنتا می رفتم پیش مریضای مختلف!وازشون سوال می پرسیدم!
جمعه 11 بهمن 1392 09:02 بعد از ظهر
دوباره سلام
من تازه آدرس وبتونو یابیدم دارم کم کم پستتاتونو میخونم
قشنگ بود
خب ادامش چی شد?
یکشنبه 31 شهریور 1392 03:07 بعد از ظهر
من ی داستان تو مایه های این خوندم . اول كتاب ‍‍زنتیك تخته سیاه .....!
با این تفاوت كه نویسنده كتاب تخته سیاه (دكتر مهدی آرامفر) خیلی عالی نوشته بودن...
یکشنبه 31 شهریور 1392 03:00 بعد از ظهر
من كه نفهمیدم اینی كه نوشتی چی بود...
چهارشنبه 13 شهریور 1392 05:10 بعد از ظهر
سلام دکی
من یه پزشک وخیییییییلی دوس دارم ولی نمیدونم چه جوری بدستش بیارم
میشه راهنماییم کنی؟
پنجشنبه 13 تیر 1392 04:45 بعد از ظهر
سلام
چه عجیب!
چه دغدغه مند هستی
نه بخاطر این پست بخاطر مجموعه ی پست هات میگم
دانشجوی پزشکیه این مدلی کم دیدم
من دندونپشکی شهید بهشتی میخونم،نمیدونم شایدم دانشجوهای تهران اینجوری نباشن!!!
موفق باشی:)
دوشنبه 10 تیر 1392 11:13 بعد از ظهر
سلام. خیلی متاثر شدم. همیشه فکر میکنیم بیماری مال بقیه اس...
پنجشنبه 30 خرداد 1392 10:57 بعد از ظهر
و چقد خوب که امید هست.....
سه شنبه 7 خرداد 1392 10:11 بعد از ظهر
سلام آقای دکتر خسته نباشید امروز بیشتر نوشته هایتان را خواندم قبل از هر چیز قلمتون که بسیار روان هست رو تحسین میکنم سپس ذوق شما نسبت به رشته ی تحصیلیتون برام جالبه من عاشق رشته پزشکی بودم و هستم هر روز ککه میگذره بیشتر علاقمند میشم ولی دیگه دیر شده ونمی تونم واین آرزویم را با خودم به گور میبرم من دکترای زبان وادبیات فارسی دارم و8 ساله استاد دانشگاهم ونویسنده کودکان با آثار بیشمار که به چاپ رسیدن ولی هیچ کدوم ازین کارا منو به آرزوم نمیرسونه بعدئ دوره لیسانس 6ترم فوریتهای پزشکی تموم کردم که فوق العاده با استعداد بودمشوهرم میگه دیره دوباره از نو خوندن کلی پیش مشاور رفتم ولی فایده نداره اونقدر عشق خون و جراحی دارم که نگو و نپرس تو فامیل دانشگاه همه دونستن عاشق پزشکی ام ولی فایدش چیه اگه اسم من با فامیلیم رو تو سایت بزنید آثارم میاد دنباله رو نوشته هایتان هستم ممنون
سه شنبه 24 اردیبهشت 1392 08:26 بعد از ظهر
چقد دیر اپ کردید
وای خدا شفاش بده
چرا نمیان یه بیمارستان بهتر تو تهران
سه شنبه 24 اردیبهشت 1392 08:40 قبل از ظهر
سلام.نوشته تون رو دنبال می کنم جالبه
اسم لینک منو بزارید یاوران عشق ممنون می شم
جمعه 20 اردیبهشت 1392 06:08 بعد از ظهر
راستی این مشکل اصلا از کجا شروع شده؟ علتش چی بوده؟
جمعه 20 اردیبهشت 1392 05:49 بعد از ظهر
سلام
خدا قوت
خیلی ناراحت کنندست
فقط می تونم واسشون از خدا سلامتی بخوام...
درپناه حدا باشید
جمعه 20 اردیبهشت 1392 05:15 بعد از ظهر
من چیکارکنم ک دکتربشم؟
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 11:09 بعد از ظهر
چه عجب بعد 3 ماه بالاخره یادتون افتاد که باید بقیه ی ماجرا رو تعریف کنید
خب ولی اینکه بازم نصفه موند
بعدش چیشد؟

فقط خواهشا کمتر از اصلاحای علمی استفاده کنید که بتونیم بفهمیم چیشده
سه شنبه 17 اردیبهشت 1392 11:12 بعد از ظهر
سلام داش محمد
با چنتا از عکس از دره شیرز کوهدشت ب روزم و منتظر حضور گرمتون
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 10:11 قبل از ظهر
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم...!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
var xpos=new Array() for(i=0;i=1;i--){xpos[i]=xpos[i-1]+kern ypos[i]=ypos[i-1]} xpos[0]=x+kern ypos[0]=y for(i=0;i