دنیـــــــــــای کوچک یک پزشک عمومی
دنیا چقدر کوچک است اگر اهل فکر کردن به بالاتر باشیم
دوشنبه 9 بهمن 1391 :: نویسنده : محمد Dr

با عرض معذرت از بازدیدکنندگان وبلاگ که نتونستم تو این چند ماه پستی بذارم.

 هفته ی دوم بخش روماتولوژی بود. در اتاق پزشکان نشسته بودیم. هنوز هیچ یک از اساتید نیامده بودند.

- بچه ها تخت 8 شرح حال نداره. یکی شرح حالشو بگیره!

علی: من که دو تا تخت دارم، دو تاش هم مریض داره.

 محسن تو برش دار!

- من تو گوارش سه تخته بودم.

- اون موقع قرعه انداختیم. خیلی هامون سه تخته بودیم.

- به هر حال الآن باید کسایی که دو تخته بودن بیشتر بردارن!

- بچه ها امروز رانده، یکی ازش شرح حال بگیره!

 شرح حال مریضم را گرفته بودم، نکته ی خاصی نداشت. دوست داشتم case جدیدی ببینم بلکه مطالب تازه ای دستم بیاد از طرفی احساس می کردم این مریض که بین بچه ها دست به دست می شد، قسمت منه!

- من شرح حالشو می گیرم.

با انرژی مضاعف به ایستگاه پرستاری رفتم، یک برگه ی زرد شرح حال را برداشته و به سمت اتاق به راه افتادم. وارد اتاق شدم. دو تا تخت داخل اتاق بود. روی تخت 8 خانم جوانی دراز کشیده و زن میانسالی که به نظر می رسید مادرش باشد، روی تخت کناری نشسته بود.

- سلام

- سلام

چند سالتونه؟

با صدای ضعیفی جواب داد: 28 سالمه.

- مشکلتون چیه؟

- دیسفاژی

گاهی بیماران تشخیص یا معادل علمی مشکل خود را که از پزشك شنیده اند، می گویند ولی باید مشکل از زبان خود بیمار نوشته شود. سرم را بالا آوردم:

- می دونم. این چیزیه که دکتر بهتون گفته، خودتون چتونه؟

- نمی تونم بلع انجام بدم.

- کی اینجور شدید؟

- یک ماهی میشه.

پرستاری وارد اتاق  شد تا برایش NG tube بزند ولی رضایت نمی داد.

- خب اینطور که نمیشه! دو هفته اس که چیزی نخوردی!

- نمی تونم. من واسه مریضام هم که می زنم ، خیلی اذیت میشم.

پرستار ناچار بدون اینکه NG را بزند، از اتاق خارج شد. کمی خودم را جمع و جور کردم و با احتیاط پرسیدم:

- شما پرستارید؟

- نه! پزشکم.

جا خوردم. اولین باری بود که بیمارم یك پزشك بود. با احتیاط بیشتر پرسیدم:

- عمومی...؟ عمومی هستید؟

- آره. هنوز دفاع نکردم.

نفس راحتی کشیدم!

- دانشجوی همین جا بودید؟

- نه! شیراز.

ورودی چه سالی هستید؟

-83. به خاطر مریضیم چند سالی عقب افتادم.

- مریضی تون چیه؟ سیرشو برام میگید؟

- دماتومیوزیت، از 8 سال پیش. با دگزامتازون و سیکلوسپورین کنترل بود. تا این که دو سه ماه پیش داروهامو قطع کردم. بعد از مدتی دچار یه سری ضایعات جلدی شدم. رفتم دکتر عمومی تشخیص اگزما برام داد و سیتریزین و بکلومتازون برام تجویز کرد. مدتی مصرف کردم ولی تأثیری نداشت تا اینکه دچار دیسفاژی شدم و اومدم اینجا.

گفته هایش را نوشتم. 

گفتید چند وقت پیش بود که داروهاتون رو قطع کردید؟

- سه ماه پیش.

- چرا قطع کردید؟ دکترتون گفته بود؟

- نه! خودم قطع کردم. آخه دیگه کنترل شده بود. منم قطعشون کردم و گل ختمی مصرف کردم.

- چی؟! گل ختمی؟!

- آره

- کی بهتون گفت مصرف کنید؟ از این سنتی ها یا...

- نــــــــــــــه! دکتر ..... استاد دانشگاه تهران بود!

خب، بعد کی بود که دیسفاژیتون شروع شد؟

- یک ماه پیش.

- در چه حدیه؟ با جامدات فقط دیسفاژی دارید؟ یا مایعات هم؟

- هیچ چیز نمی تونم بلع بدم! حتی آب دهنم رو!

به حالت شکایت اشاره ای به دهانش کرد:

- دکتر من گگ ندارم!

گگ یک رفلکس حیاتی است و تا جایی که می دانستم تنها در بعضی بیماران سکته ی مغزی و بیماریهای عصبی مختل میشد و مختل شدنش در این مریض احتمالآ نشانه ی خوبی نبود.

- از کی؟

- از همون یه ماه پیش.

شروع به معاینه كردم.

- این استریاهای روی دستتون...

- مال مصرف کورتونه. گفتم كه! دگزا مصرف می كردم. میدونی فرقش با استریاهای دیگه چیه؟

- نه!

- استریاهای کورتون ارغوانیه و بیشتر در نواحی ای که بالک عضلانی داره مثل شانه، بازوها و کشاله ی ران ظاهر میشه ولی استریاهای دیگه سفید و نقره ای رنگه...

خنده ام گرفته بود! مریضم می گفت و من با ولع نکته برداری می کردم!

نمی دانستم در معاینه به دنبال چه چیزی باشم چون تنها چیزی که از دوره ی فیزیوپات از درماتومیوزیت به یاد داشتم، این بود که پوست و عضلات اسکلتی را درگیر می کند که البته هنر چندانی نبود، چون از اسمش هم همین قابل فهم بود!

بادی در گلو انداخته و گفتم:

- خب شما که خودتون بهتر می دونید! هنوز درماتومیوزیت رو نخوندم. علائمش چیه؟

- یه بیماری اتوایمیونه كه عضلات اسکلتی و پوست رو درگیر می کنه. در پشت گردن بثورات جلدی ای رو به جا میذاره که shawl sign بش میگن و در جلوی گردن هم v sign به وجود میاد. روی سطح اکستنسور بند انگشتا هم gottron sign به جا میذاره، فورس عضلات کاهش پیدا می کنه...

از اینایی که گفتید، شما کدومشون رو دارید؟

- اینا تو فرم تیپیکشه. من اینا رو ندارم. ولی تو پشت گردنم و بازوهام بثورات جلدی رو دارم.

فورس عضلاتش رو اندازه گرفتم، چهار پنجم بود ولی خودش اظهار می داشت سه پنجم است.

- میتونم ضایعات پشت گردنتونو ببینم؟

- اصلآ نمی تونم تکون بخورم. خیلی دردناکن!

- اصلا نمی تونید؟ یعنی تا الآن تكون نخودید، بشینید یا راه برید؟

- نه!

شما زیاد استرس ندارید! ما اونجا خیلی بهمون سخت میگیرن. خیلی استرس بهمون وارد می کنن. هر کدوممون هفت هشت تا مریض داریم و شرح حالامون باید كاملآ انگلیسی باشه و از هشت برگه کمتر نباشه!

- نه! ما هم آخر بخش چند تا هشت برگی باید بنویسیم.

- نه! اونا هیچی، همه ی شرح حالامون باید هشت برگ کمتر نباشه!

- اینجا از این خبرا نیس! البته آموزشی هم نداره. از صبح که میایم داخل، همینطور داخل بخش می چرخیم!

شرح حالم را تمام کردم. هنگام خروج مادرش بلند شد و خواست برایش دعا کنم که خوب شود. تنها چیزی که توانستم بگویم این بود كه: ان شاء الله که خوب میشه. 

سری تکان داده و خداحافظی کردم. روزهای بعد هر روز بعد از آمدن به بخش مستقیم به سمت اتاقش می رفتم تا در جریان بیماریش باشم. او هم با اینکه حرف زدن برایش مشکل بود، مشتاق بود جواب سوالاتم را بدهد و کمکم کند.

در طول مدتی که بود، چند بار راند شد ولی هیچ وقت شرح حالش را از من نمی خواستند. انگار بعضی از اساتید از قبل او را می شناختند. اظهار می داشتند که وضعش رو به بهبودی است ولی به نظرم به هیچ وجه وضعش بهتر نشده بود! صدایش ضعیف تر شده بود به طوری که بیشتر با اشاره منظورش را می فهماند. دیسفاژی اش هنوز به جا بود و هنوز گگ نداشت، سرفه و علائم ریوی را نیز پیدا کرده بود. احساس می کردم اساتید دارند به او امید می دهند یا لااقل در مورد بهبودی اش اغراق می کنند. تا اینکه بعد از یكی از راندها که از اتاق بیرون آمدیم یکی از بچه ها مرا به گوشه ای كشید و گفت: بابا این مریض مدتی تو شیراز بستری بوده و درمان شده ولی به درمان جواب نداده. جوابش کردن! گفتن برو هر کاری میخوای بکن...

ناگهان جا خوردم! درماتومیوزیت كه بیماری خطرناکی نبود! نمی توانستم باور کنم ولی هر چه رفتار استادهایم و مادرش را به یاد می آوردم، بیشتر متوجه قضیه می شدم. خیلی برایم سخت بود! این اولین باری نبود که به همچنین مریضی برخورده بودم ولی او فرق می کرد. هنوز 28 سال بیشتر سن نداشت. هم رشته ی خودم بود. تحصیلش تمام شده بود و تازه باید میوه هفت سال تلاش و درس خواندنش را میچید. سرنوشت غم انگیزی بود!

همیشه حواسم بود که همه حتی خود ما هم ممکن است روزی در بستر بیماری ای ناتوان کننده بیفتیم، ولی با این اتفاق متوجه شدم که اصلآ آمادگی چنین چیزی را ندارم. دگرگون شده بودم.  دیگر درس خواندن و بیا و بروهای بیمارستان برایم بی معنا شده بودند. روزها از پس روزها می گذشت و من در بهت به سر می بردم. انگیزه ام را کاملا از دست داده بودم.

دیگر سعی می کردم با احتیاط با او برخورد کنم و حالش را مراعات کنم و کمتر سوال بپرسم. بخش روماتولوژی رو به پایان بود و باید بخش و بیمارستان را ترک می کردم. درمان ivig را گرچه قبلا دریافت کرده بود، برایش شروع کرده بودند به این امید که شاید جواب دهد.

روز آخر بخش بعد از اینکه سوال های معمول را پرسیدم:

- خب خانم دکتر من دیگه بخش روماتوم داره تموم میشه و باید از این بیمارستان برم. ولی بهتون سر میزنم و در جریان بیماریتون خواهم بود. او و مادرش خیلی تشکر کردند و خداحافظی کردند. 

یك هفته گذشت تا اینکه روز امتحان داخلی که دوباره راهم به بیمارستان افتاد، بعد از امتحان به بخش روماتو رفتم تا از جریان بیماریش با خبر شوم. وضعیتش خیلی برایم مهم شده بود. گویی بازگشت او بازگشت من به زندگی بود. وارد بخش شدم و به طرف اتاقش رفتم. زن میانسالی جلوی من در حرکت بود که دیدم وارد همان اتاق شد. دیدم روی همان تخت هشت نشست. جا خوردم. با تعجب پرسیدم:

شما رو این تختید؟!

-چی؟

- هیچی! چند روزه اومدید؟

دو روزه.

از اتاق بیرون آمدم. یکی از رزیدنت ها را داخل راهرو دیدم.

سلام خانم دکتر خانم... چی شد؟ همونیکه دانشجوی پزشکی بود؟

آهان. دکتر فورساش رو به بهبودی بود ولی متأسفانه آسپیره کرد و GIB(خونریزی گوارشی) هم به هم زد. الآن تو ICU بستریه و اینتوبه شده!

                                                                                    ادامه دارد...





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 13 فروردین 1392 12:27 بعد از ظهر
salam man daneshjoe pezeshki hastam albate hanooz kheilii avvale raham...vaghean poste narahat konandeE bod... ishalla ke zoodtar khob beshan manam vasashon doa mikonam... webloge ghashangi darin, fkr konam inja kheilii chiza betonam azaton yad begiram.
شنبه 10 فروردین 1392 02:08 قبل از ظهر
خیلی ناراحت کننده بود.
ادم همیشه فکر میکنه این بیماری هایی که تو کتابامون میخونیم مال بقیه اس ولی زندگی با اتفاقاتش یاداوری میکنه که چقدر در اشتباهیم...
جمعه 9 فروردین 1392 10:59 بعد از ظهر
وای خیلی غم انگیز بود منم دعا میكنم كه خوب بشه!
من خانوم رزیدنت قلبی رو میشناسم كه یه بیماری نادر داره و به خونواده اش نگفته...
مریضی برای همه پیش می یاد ولی وقتی فكر میكنی كه یكی این همه درس خونده تا یه نفس راحت بكشه دلت براش میسوزه
چهارشنبه 7 فروردین 1392 02:34 قبل از ظهر
دردناک ترین پستی بود که توی وب بچه های پزشکی خونده بودم!
سه شنبه 29 اسفند 1391 11:53 بعد از ظهر
سلام
متوجه نشدم به درمان جواب نداد یعنی چه؟
یعنی خودش خواست درمان قطع بشه؟
الآن چطوره؟
محمد Drظاهرا درمان كرفته بود ولی بیماریش بجا بوده
جمعه 25 اسفند 1391 09:46 بعد از ظهر
ایمیلمو داشته باشین.خوشحال میشم در تماس باشیم
Mehrzad.vafa68@gmail.com
جمعه 25 اسفند 1391 09:45 بعد از ظهر
سلام دکتر.من دانشجوی فیزیوپات دانشگاه مشهد هستم.خیلی تاثر برانگیز بود.واسه همینه که همش بهمون میگن با مریضا قاطی نشیم
سه شنبه 22 اسفند 1391 11:35 قبل از ظهر
baqiyasho ham begin.montazerim.merc
شنبه 5 اسفند 1391 01:05 بعد از ظهر
خب چی شد بعد؟ حالشون خوب نشد؟؟؟؟ بقیه اشو بگین لطفا
چهارشنبه 2 اسفند 1391 05:53 بعد از ظهر
چاکر آقا دکتر عزیز
ممنون که سر زدی
خیلی خیلی خوش هتین داش محمد
چهارشنبه 2 اسفند 1391 11:52 قبل از ظهر
سلام داش محمد
چونین ؟
نیستی آقا ؟
محمد Drمن کلا دیر به دیر به روز می کنم!
سه شنبه 1 اسفند 1391 06:42 بعد از ظهر
سلام دوست عزیز!
یه وبلاگ تازه تاسیس هست که به حضورت نیاز داره!
با اجازه لینکت کردم
ktdp.blogfa.com
جمعه 20 بهمن 1391 06:35 بعد از ظهر
یه وقتایی انقدر به خدا غر میزنم به خاطر چیزای احمقانه ،که خیلی از نعمتامو یادم میره
انقدر از دید بیشعورانه به قضایای دور و برم نگاه میکنم که همه ی اتفاقات خوب زندگیمو کنار میزارم فقط دنبال مقصر واسه بداشونم!
با این که مقصر خودم بودم

انشاءالله که همه ی مریضا خوب شن

با اجازتون لینک شدین دکتر
شما هم اگه خواستین منو لینک کنین
جمعه 20 بهمن 1391 11:04 قبل از ظهر
سلام محمد جان
با پست " مطالب جالب در مورد میوه ها محصولات کشاورزی " ب روزم و منتظر حضور گرمتون

شنبه 14 بهمن 1391 02:40 قبل از ظهر
سلام اقای دكتر
خوبید ایشالله خسته نباشید
خوشحال شدم up كردید

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
var xpos=new Array() for(i=0;i=1;i--){xpos[i]=xpos[i-1]+kern ypos[i]=ypos[i-1]} xpos[0]=x+kern ypos[0]=y for(i=0;i