دنیـــــــــــای کوچک یک پزشک عمومی
دنیا چقدر کوچک است اگر اهل فکر کردن به بالاتر باشیم
چهارشنبه 8 دی 1389 :: نویسنده : محمد Dr

در انبار پنبه ی خرمشهر بودیم. در قسمتی از انبار پنبه ی زیادی تلنبار شده بود و طرف دیگر انبار ما بودیم و مهمات قابل توجهی هم جا داده بودیم; فشنگ ، آرپی جی، نارنجك... .به ناگاه خمپاره ای به محل اثابت كرد. آتش شعله كشید... آتش و پنبه ! شعله های آتش زبانه می كشید و پنبه ها را مثل گرداب در خود فرو می برد و جلو می آمد. به طرف مهمات...!

برداشتن همه ی مهمات و دور كردنشان از محل نا ممكن می نمود، پس بچه ها بلافاصله جان خود را برداشته و از محل متواری شدند. انفجار عظیمی در شرف وقوع بود. آتش همچنان جلو می آمد...

من هم كه ناظر صحنه بودم و می دیدم اگر كاری نكنم، همه ی مهمات منفجر می شود و من و احتمالآ چند رزمنده ی دیگر كشته خواهیم شد، معطل نكردم... سریعآ قرآنی را كه در آن اطراف بود برداشتم و آوردم. قرآن را جلوی آتش گذاشتم. بین آتش و مهمات... بله! قرآن معجزه كرد... آتش كه تا آن لحظه مثل موج گداخته جلو می آمد، مسیرش را عوض كرد...

و اینطور قرآن جلوی انفجار مهمات و كشته شدن رزمنده ها رو گرفت...

شاید اگه این خاطره رو از كسی غیر از پدرم می شنیدم، باور نمی كردم. بله! پدرم كه تاكنون خیلی كم از خاطرات جبهه می گفت، به یك باره همچین خاطره ی جالبیو بر زبون آورد. از اونجایی كه می دونم پدرم هیچ اصراری نداره كه اغراق كنه و بخواد قرآنو اینطور بالا ببره، نسبت به اصل خاطره مطمئنم. بعد از شنیدن این خاطره از بابام، به یك باره فكر كردم: ممكنه در سینه ی هر رزمنده ای خاطراتی اینگونه   باشه و متأسفانه مكتوم بمونه و به نسل بعد منتقل نشه، نسلی كه امروز بیش از هرچی به اینها نیاز داره. به خصوص الآن كه زمزمه هایی شیطانی در فضای جامعه شنیده می شه.  

یه شوخی... چندی پیش داشتم تابناك می خوندم، به این برخوردم: استاندار كرمان: ادعای مردم درباره ی عكس احمدی نژاد و دیوار خانه(در زلزله)...!!!!!!





نوع مطلب : تاریخی، دل نوشته، اجتماعی، مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 06:51 بعد از ظهر
سلام.مطلب جالبی بود.من هم دانشجوی پزشکی هستم.تبادل لینک می کنی؟
جمعه 23 دی 1390 01:19 بعد از ظهر
منم این عکس رو یادمه خیلی سر و صدا کرد
جمعه 6 خرداد 1390 01:34 بعد از ظهر
سلام به شما و پدر محترمتون
واقعا برام جلب بود، اما این بین یاد یه خاطره ای از خودم افتادم دوس دارم بگم
همیشه دلم که می گیره حرفای دلم رو با کاغذ در میون می زارم و مخاطبم میشه خدا...............
یه روز که خسته از همه چیز بودم یه برگ برداشتم و شروع کردم به نوشتن
مخاطبم خدا بود و با نام الله تو نوشته ام خدا رو صداش می کردم
بعد از اتمام نوشته خواستم اونو بسوزونم چون دوس داشتم همه چیز رو فراموش کنم
برگه روبه روی چشمام با آتیش می سوخت
من فقط نگاش می کردم تا اینکه پودری از خاکستر شدتوی باغچه بودم بادی اومد و پودر خاکستر رو کنار زد با تعجب دیدم قسمتی از کاغذ نسوخته
آره همون قسمتی از کاغذ که توش اسم الله نوشته بودم و یه قسمت دیگه که جدا از اون بود نام محمد بود که اونو به صورت حروف نوشته بودم م ح م د
برام حیرت انگیز بود که کاغذ کوچولو وسط آتیش سوزان باشه اما نسووووووزه
آره اسم الله و محمد توش بود..................
آتیش تند بود جوری کاغذ رو گذاشتم که همش می سوخت حتما همش باید می سوخت..........
اما الله و محمد نسوخت ....................
یه حسی بم دست داد
حسی غریب و متفاوت که هیچ گاه فراموشش نمی کنم...........
پنجشنبه 25 فروردین 1390 09:26 قبل از ظهر
با خوندن این متن مو ی بدنم راست شد واقعا شنیدن این خاطرات از زبان نسل دومی هایی که خالصا زندگی کردن نه مثل ما نسل سومی ها آدمو بشگفت می آره و یه تلنگر واس تمام زندگی میشه. به امید شنیدن خاطرات بیشتری از پدرتون.
دوشنبه 11 بهمن 1389 04:31 بعد از ظهر
اقامحمدسلام مطالب وبت خودمونیه عالیه اگه زحمت بکشید به وبلاگ ماسربزنید خوشحال میشیم اگه باتبادل لینک موافق بودی مارو خبرکن
پنجشنبه 30 دی 1389 01:24 قبل از ظهر
سلام
این خواهر کوچیکتونو اگه تونستید حلال کنید
پیشاپیش از لطفتون کمال سپاس گزاری را دارم
یکشنبه 12 دی 1389 05:57 بعد از ظهر
خب به نظرم خوبه این خاطرات گفته بشه اما قبلش باید روی جوونا کار کنیم که نگن اینا من در آوردیه!!نباید گذاشت شان اونایی که واسه این آب و خاک جنگیدن زیر سوال بره.
این احمدی نژاد خیلی باحال بودخوشمان آمد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
var xpos=new Array() for(i=0;i=1;i--){xpos[i]=xpos[i-1]+kern ypos[i]=ypos[i-1]} xpos[0]=x+kern ypos[0]=y for(i=0;i