دنیـــــــــــای کوچک یک پزشک عمومی
دنیا چقدر کوچک است اگر اهل فکر کردن به بالاتر باشیم
شنبه 6 آذر 1389 :: نویسنده : محمد Dr

آقای اسفندیاری معلم کلاس اول دبستانم (چند سال پیش به رحمت خدا رفت)، اسممو خوند. رفتم جلو کلاس. لوح تقدیری به اسم من تو دستش بود. از مساعی عالیه ام (!) تقدیر و تشكر کرد و لوح تقدیر رو تقدیمم كرد. از نهایت خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم. از کلاس خواست تا تشویقم کنند و در میان دست زدنای بچه ها خیلی با نزاکت اومدم و روی نیمکتم نشستم. راستش نمی دونم زنگ چندم بود ولی هر چی که بود تا آخر کلاس ثانیه شماری می کردم که زنگ بخوره و بتونم لوح تقدیرم رو به همه نشون بدم. یه كاغذ با خط قشنگ كه اسم من توش اومده بود و پاش امضای مدیر بود. شاید فکر می کردم از آسمون اومده.

بالأخره به آرزوم رسیدم و زنگ خورد! همه به طرف درب خروجی هجوم بردن. من هم سر از پا نمی شناختم و از فرط شادی لکه می دویدم.  فقط به این فکر می کردم که خودم رو تا خونه برسونم و لوح تقدیر رو به خونواده نشون بدم تا چند تا آفرین نثارم كنن. تا سر کوچه ی مدرسه رسیدم، می خواستم وارد خیابون بشم و مسیرم رو به طرف خونه پیش بگیرم، كه در میان هیاهوی دانش آموزا احساس کردم کسی صدام می زنه. برگشتم. مهدی یوسفی بود. همکلاسیم. بچه ی ساکت و مرموزی بود. خیلی تنبل بود، فک کنم دوساله بود چون یه سر و گردنی هم از همه بلندتر بود. همیشه میزهای آخر کلاس می نشست و با نگاه نافذش همه رو زیر نظر داشت. اومد طرفم.

-ببینم معلم چی بهت داد؟

منم بدون معطلی با خوشحالی کیفم رو لای پاهام گرفتم و لوح تقدیر رو درآوردم ولی... به محض اینکه خواستم نشونش بدم، لوح تقدیر رو از دستم قاپوند و پا گذاشت به فرار!!! بدون تعلل افتادم دنبالش. هراسان شده بودم. خنده از لبام رفته بود و فقط به لوح تقدیر عزیزم که اینک در دستان مهدی یوسفی بود، فکر می کردم. خیابون به خیابون...کوچه به کوچه...بیست متری ازم جلو بود. گامای بلندی داشت. وارد کوچه هایی می شدیم که تا اون موقع نشده بودم. صدای پامون تو كوچه می پیچید....تا این که...نگاهی به عقب انداخت. دید ول کنش نیستم، ایستاد، گفت: بیا...آ...و لوح تقدیر رو در برابر چشمان مبهوتم پاره پاره کرد! من هم به محض دیدن این صحنه ی تکان دهنده که دیگه کاری از دستم بر نمی اومد، سر جام میخکوب شدم و زدم زیر گریه! مثل بارون اشک می ریختم! وای... وای... باورم نمی شد. این لوح تقدیر من بود كه پاره شد؟! حتی دیگه نرفتم تیکه هاشو جمع کنم. مهدی یوسفی آروم راهشو به طرف خونه ادامه داد. منم رومو برگردوندم تا راهی رو که اومده بودم، برگردم. صورتم خیس اشک شده بود. رو به روی مدرسه که رسیدم، هنوز بقیه ی بچه ها مشغول رفتن به خونه هاشون بودن. خواهرم که از مدرسش می اومد، منو دید. دید زار زار دارم گریه می کنم، گفت:چی شده محمد؟! منم فقط زیر لب مهدی یوسفی رو فحش می دادم!

و امروز از فراز سال ها هنوز که هنوزه، بعضی از صحنه های این واقعه رو کاملآ به خاطر دارم. انگار همین دیروز بود.





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 24 فروردین 1391 06:10 بعد از ظهر
اون میخواست با این کارش خودشو اروم کنه که نتونسته بود چنین جایگاهی داشته باشه.........
پنجشنبه 19 خرداد 1390 09:28 بعد از ظهر
سلام
خاطره جالبی بود ...یکی از دوستان به تمام لحظات زندگی می گه خاطره چه خوب چه بد اما به نظر من که انسان باید همیشه کاری کنه که از چندین سال بعد قرار بود ازش یادی بشه از خوبی هاش یاد بشه و باز هم به نظر من این آقا مهدی هم به جای تبل بودن و مرموز بودن اگر می خواست خودی نشان بدهد و بگوید منم هستم کاش راه بهتری رو انتخاب می کرد...باز هم ممنون
جمعه 6 خرداد 1390 02:50 بعد از ظهر
خوب پیام قبلیم درمورد اتوبوسه بود.......
اما لوحت باید بگم آخییییییییییییییییی چه مظلوم
جمعه 6 خرداد 1390 02:44 بعد از ظهر
خوب حالا دیدی که حق با باباتتتتتتتتته.........
خدا رو شکر که سالم رسیدین.........
پنجشنبه 25 فروردین 1390 10:29 قبل از ظهر
احسنت که نوشتناتون مثل رمان میمونه، خیلی ساده اما زیبا تصویرش توی ذهن میاد هم این مطلب هم خاطراتتون و بحث های خوابگاه..
نوشتناتون جای لوح تقدیر داره....
بازم بنویسید
منتظرم
شنبه 13 آذر 1389 04:56 بعد از ظهر
سلام محمد جون
عجب آدم نامردی بوده هاااا
من اگه جات بودم همونجا حسابشو کف دستش میذاشتم...
شنبه 13 آذر 1389 03:01 بعد از ظهر
سلام دکتر جان
روزی چند ساعت واس کنکور می خوندی
میشه توضیح میدی؟؟؟؟؟؟؟؟
مرسی
محمد Drوالله... روزایی كه كلاس داشتم شیش هف ساعت روزایی هم كه كلاس نداشتم نه ساعت_ولی كلآ دبیرستانم تو باغ تست و كتاب و از اینجور جیزا بودم
پنجشنبه 11 آذر 1389 07:06 بعد از ظهر
آخی چه آدم بدجنسی بوده!حسود؟زورگو؟پررو؟یا چی؟منم بودم کلی گریه میکردممن اولین لوح تقدیرمو سر صف بهم دادن کل مدرسه تویقم کردندختر بودن خیلی خوبه لااقل کسی قلدر بازی درنمیاره و لوح تقدیرتو پاره نمیکنه!
محمد Drوالله نمی دونم!شاید منو رقیب خودش حساب می كرد!
سه شنبه 9 آذر 1389 05:48 بعد از ظهر
چه حرصی در اورده بوده اون بچه بی تربیت منم اگه بودم کلی گریه میکردم
دوشنبه 8 آذر 1389 10:19 بعد از ظهر
http://medicaleducation.blogfa.com/post-424.aspx

_________________________________

وبلاگ آموزش پزشکی
_________________________________

Medical Education Blog
_________________________________

http://www.medicaleducation.blogfa.com
medlogger@gmail.com
_________________________________

Medical Students
Medical Educators
Clinical Teachers
General Practitioners
Family Physicians
Medical Residents
Medical Specialties
Medical Subspecialties
Medical Fellowships
Medical Schools
Medical Ethics
Medical Textbooks
Medical Technologies
_________________________________

TARGET AUDIENCE
The Medical Education Blog is relevant to deans, curriculum planners, medical teachers, researchers, education support staff, medical students, residents and trainees across the different phases of medical education in undergraduate, graduate, and continuing medical education
_________________________________
شنبه 6 آذر 1389 11:16 بعد از ظهر
چه دلخوشی های کوچیکی داشتیم اون دوارن!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
var xpos=new Array() for(i=0;i=1;i--){xpos[i]=xpos[i-1]+kern ypos[i]=ypos[i-1]} xpos[0]=x+kern ypos[0]=y for(i=0;i