دنیـــــــــــای کوچک یک پزشک عمومی
دنیا چقدر کوچک است اگر اهل فکر کردن به بالاتر باشیم
سه شنبه 20 مهر 1389 :: نویسنده : محمد Dr

با شروع شدن دانشگاه و درس و مشقام ، دیگه فرصت زیادی واسه فکر کردن و نوشتن مطلب تو وبلاگ ندارم و بیشتر سعی می کنم مطالبم به سمت دلنوشتجات و خاطرات و از اینجور چیزا بره . تازه کجاشو دیدین ؟! فردا پس فردا که به علوم پایه نزدیک شدیم ، دیگه حتی شاید نتونم خودمم حتی به وبلاگ سر بزنم چه برسه به اینکه آپ کنم !

یادش به خیر...ترم اولی که اومدم دانشگاه ، چقدر هول کرده بودم ! هر استادی که میومد ، یه رفرنس قطور و ثقیلو معرفی می کرد (جالبه خودش هم اعتقادی بهش نداشت و انتظار نداشت ما بتونیم بخونیمش ) و منم با کلی امید می رفتم می گرفتمش و یه چند روزی زور می زدم ولی نه... انگار بی فایده بود ! می خواستم خط به خط کتابو قشنگ بخونم و متوجه بشم و بی خیال هیچیش نمی شدم . حتی یادمه بیوشیمی که می خوندم ، الکترونگاتیویا رو هم در نظر می گرفتم ! با خودم می گفتم ای خدا ! دانشگاه چرا اینجوریه ؟! انگار یه مقطعی بین پیش دانشگاهی و دانشگاه بوده که برداشته شده ! همه چی از سطح ما بالاتره .این همه اسم عجیب غریب ...این همه مکانیسم ... خیلی سخته . وقتی با شور و شوق می نشستم درس بخونم ، هر چیزیو که مشکل داشتم یادداشت می کردم تا از استاد بپرسم و نتیجه می شد یه کاغذ سیاه شده از سؤال که از استاد بپرسم . ولی میومدم ازشون بپرسم ، استادا جوابگو نبودن و سؤالو که می پرسیدم با احتمال کم که می دونستن ، جواب می دادن ولی با احتمال زیاد که نمی دونستن ، کلی طفره می رفتن و از اینور و اونور می گفتن که ... منم سرمو تکون می دادم که آره قانع شدم ( ولم کن ! ) و به کلی دلسرد می شدم .

امروز که چار پنج ترم از اون روزای سخت می گذره ، حتی جزوه رو هم زورکی می خونم و چند ترمی هست که با کتاب وداع کردم .فردا پس فردا که علوم پایه داریم هم چند دوره سؤال و یه پاسخ تشریحی و دیگه فوقش یه درسنامه ... یه صد بیست سی ای میاریم ...خداحافظ علوم پایه . ولی بعد علوم پایه دیگه دوران سرنوشت ساز پزشکیه و دیگه شوخی نیست ! سال بالاییا بهمون می گفتن بذار برید بالاتر وقتی اینترن شدید ، دیگه حتی فرصت نمی کنید سرتونو بخارونید ! نصف روزو باید کشیک بدید و نصف دیگه شو درس بخونید . همیشه از این حرفا بدم میومد . می ترسیدم همچین روزایی برسه همه ی زندگیمون بشه درس و بیمارستان و ... وقتی می رفتم طبقه بالا ( که رزیدنتا و سال آخریا بودن ) درس بخونم ، افسرده می شدم ! بوی سیگار و اتاقای ساکتی که بیشتر شبیه اتاق اشباح بود و آدمایی که سرشون پایین بود و مث مجسمه راست میومدن و راست می رفتن و به زور به هم سلام هم می کردن ، وقتی پزشکاییو می دیدم که با یه من عسل نمی شد خوردشون ، نا امید می شدم که منم اینجوری می شم ؟

ولی الآن می دونم که نه ...همیشه فرصت هایی هست تا آدم به خودش فکر کنه ... به زندگی فکر کنه ... بتونه لذت ببره . وقتی وبلاگای شخصی دانشجوای پزشکی سال آخرو می بینم که با علاقه مرتب آپ می کنن ، امیدوار میشم که نه...انسان می تونه همیشه طراوتشو حفظ کنه .حالا ببینیم این وبلاگ ما تا کی دووم میاره !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 6 خرداد 1390 03:17 بعد از ظهر
آقای دکتر اگه کاملا با ارزش رشتتون و علمی که یاد می گیرید آشنا باشید .با اینکه شما می تونید دردی رو از بیماری دور کنید و دوباره اونو به زندگی برگردونید .... امیدی به خانواده ای بدید .....
پس چرا انرژی شما نباید چندین برابر بشه؟؟
به امید بعضی استادا نمیشه چیزی یاد گرفت...... البته گفتم بعضی ها.....
خوب یه روزی ارزوم بود پزشکی بخونم ....
فقط و فقط به عشق درمان دردی از دردمندی...........خوب حالا هم با این رشته ی رادیوتراپی امیدوارم بتونم برا سرطانی ها کاری کنم............
سه شنبه 2 آذر 1389 12:38 بعد از ظهر
یعنی این وب فقط برا دانشجو هاست؟
محمد Drوالله نویسنده كه دانشجوئه ولی مخاطب همن_هر كی اومد خوش اومد
دوشنبه 17 آبان 1389 10:34 بعد از ظهر
سلام.خیلی وقته اپ نمیکنین .من اپم و منتظرتون
چهارشنبه 12 آبان 1389 06:26 بعد از ظهر
یك دنیا ممنونم از راهنماییتون
دوشنبه 10 آبان 1389 11:42 بعد از ظهر
دوست خوبم من تازه دارم به ابتدای راهی كه توصیفش كردین وارد می شم
یه سوال اگه به گذشته برگردید چی كار می كنید كه نكردین یا از چی پشیمونید؟ اگه بهم بگید كمكم می كنید كه تكرارش نكنم
با اجازه لینكتون كردم اگه راضی نیستید بگید پاكش كنم
محمد Drوالله...اگه به گذشته برگردم فک کنم روزی دو ساعت منظم می خونم نه کمتر نه بیشتر! همون جزوه رو جزوه می خونم_فیزیو رو بیشتر اهمیت میدم
چهارشنبه 5 آبان 1389 05:29 بعد از ظهر
سلام. من یه رزیدنتم. نه شبح شدم نه سیگاری.در طول تحصیلم جز برای امانت گرفتن کتاب پام به کتابخونه نرسید. امسال هم بوردو با نمره 127 قبول شدم. اینا رو گفتم تا امیدتو ازدست ندی. راستی وبلاکم دارم ولی چون به عنوان یه ناشناس اونجا مینویسم آدرسشو اینجا نذاشتم...
موفق باشی
محمد Drخوشبختم_آقا ما قصد جسارت نداشتیم . البته شما از اونایی هستید که گفتم امیدوارم می کنید_ممنون
چهارشنبه 5 آبان 1389 01:05 بعد از ظهر
هنوز بیوشیمی هارپری که ترم 1 خریدم رو دستم مونده.نو نو!
ان شاءالله هممون علوم پایه خوب میدیم و دوره بالینی هم به خوبی میگذرونیم و پزشک خوبی هم میشیم(چقدر خوب گفتم)
محمد Drان شاء الله
سه شنبه 4 آبان 1389 06:05 بعد از ظهر
سلام وب خیلی قشنگی دارین این مطلب اخرتونم خیلی واقعی ولی خوب تلخ بود منم ورودی88م.و کاملا باهاتون موافقم
راستی من شما رو با اسم دنیای کوچک یه دانشجو لینک کردم شمام منو با اسم نهال کوچولو لینک کنین مرسی
منتظرتون هستم حتما بیاین به وبلاگم
دوشنبه 3 آبان 1389 04:24 بعد از ظهر
[
دوشنبه 3 آبان 1389 12:39 بعد از ظهر
سلام محمد جون
"زندگی کوتاه است اما طولانی ترین چیزیست که در اختیار ما انسانها قرار دارد."
انشالله همیشه با طراوت و شاد و موفق باشی
محمد Drممنون عزیزم
دوشنبه 3 آبان 1389 11:07 قبل از ظهر
شنبه 24 مهر 1389 09:45 بعد از ظهر
سلام دکتر
اتفاقا ما هم که در ترم 2وم به سر میبریم هم ول کن نیستیم تا نریم همه ی رفرنسا رو بخریم !
هر کسیم بهم می گه بابا آخه ترم اول و دوم و..کی کتاب می خره گوشمون بدهکار نیست البته ناگفته نماند که آخرشم همون جزوه ی استادو می خونیم!
استادای علوم پایه مه همه میگن علوم پایرو جدی بگیرینو از این حرفا.... ترم بالایی ها هم می گن حالا بزارین از علوم پایه رد بشین تازه قسمت شیرین پزشکی! شروع میشه
به نظرم در کل رشته پزشکی با همه ی سختیهاش بازم لذت خودشو داره شاید الان اینو نفهمیم ولی چند سال دیگه شیرینیشو حس می کنیم....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
var xpos=new Array() for(i=0;i=1;i--){xpos[i]=xpos[i-1]+kern ypos[i]=ypos[i-1]} xpos[0]=x+kern ypos[0]=y for(i=0;i