دنیـــــــــــای کوچک یک پزشک عمومی
دنیا چقدر کوچک است اگر اهل فکر کردن به بالاتر باشیم
یکشنبه 11 مهر 1389 :: نویسنده : محمد Dr

بنا بر سفارش اکید بابام ، همیشه با اتوبوس سفر می کنم و حتی فکر سواری هم به سرم نمی زنه .

ولی اتوبوس ...خسته کننده و حالگیر ...صد رحمت به لاکپشت ! یه هف هش ساعتی طول می کشه تا به اهواز برسم .

پسرداییم روح الله هم اهواز مشغول به کاره و هر هفته مجبوره بیاد و بره . به قول خودش نصف زندگیش تو ماشینه !از قضا یه بار سفر من و پسرداییم همزمان شد . از بابام خواستم که اجازه بده باهاش برم ، بابام هم ازش قول گرفت که یواش برونه و موافقت کرد. عرشو سیر کردم که می خوام با سواری برم . سه چار ساعته ...راحت...زندگـی . منه خوش خیال نمی دونستم قراره ...

روح الله دوستی داشت اسمش حمید بود و اونم دانشجو اهواز بود و قرار بود باهامون بیاد .آقا ما حرکت کردیم که مثلآ سه ساعته اهواز باشیم .این حمیده خییییییییلی وراج بود ، صداشم بلند و گوش خراش .انگار چند تا بلندگو قورت داده بود .هی از خودش تعریف می کرد .قشنگ از سه تا حرفش دو تاش بلف بود .روح الله هم که ماشاالله ! دست کمی ازون نداشت و تازه گوی سبقتو ازش ربوده بود . آقا تا اونجا که رسیدیم ، لامذهبا یه ضرب حرف زدن .از همه چی می گفتن ، از دانشگاه ، از اهواز ، از مهارت در رانندگی ، از بنزین ، از احمدی نژاد از... منم این وسط کر شده بودم

تا پلدختر(شهری زیبا در کرانه ی باختری رود سیمره ) که رسیدیم ، بارون شروع به باریدن کرد .اونم چه باریدنی...اونقدر شدید بود که جاده رو آب گرفت و یه چند جایی راهو بسته بود و حتی چند تا ماشینو آب برده بود . به زحمت می شد چراغای ماشین جلوییو دید . یه چند ساعتی وقتمونو گرفت . ولی حال و هوای خوبی داشت . موسیقی لری و داد و قالای حمید و پسر داییم و بارونی که اون بیرون داشت می بارید...خیلی باصفا بود . تا نزدیکای اندیمشک که رسیدیم ، بارون قطع شد . ولی کماکان فک زدنای روح الله و حمید ادامه داشت . اونقدر چونشون گرم صحبت شده بود که روح الله اصلآ حواسش نبود که آمپر ماشین رفته رو هزار ! تا پنجا شصت کیلومتری اهواز که رسیدیم ، یهو دود از کاپوت بلند شد! یه کناری وایسادیم . کاپوتو زدیم بالا .در رادیاتور ...وای رادیاتور که خالی خالیه! مث اینکه آبش همش ریخته . مگه چی شده ؟!همین موقع باد تندی اومد و کاپوتو برگردوند و کوبوند به شیشه ماشین و شیشه ترک خورد . ای بابا مث اینکه ابر و باد و مه و خورشید باهامون سر لج دارن .هر چی استارت زدیم ، ماشین روشن نشد . مث اینکه موتور ایراد پیدا کرده بود .

همینجوری مات و مبهوت تو شب تار کنار اتوبان وایساده بودیم که یه موتوری اومد طرفمون . سلام کرد ، یه پک به سیگارش زد ،رفت زیر ماشین و نیگاهی انداخت .

_اینجا نمی شه کاری کرد .باید آب بیاریم . یکیتون باهام بیاد از آبادیمون آب بیاریم .دور نیس !همین کنار جاده اس!

این  دیگه کیه باهاش بریم . والله به قیافش که نمیاد ...آخه راستش از امنیت بد اهواز بسی شنیده و دیده بودیم .همین چند وقت پیش یه فوق تخصصو به خاطر ماشینش وسط شهر می کشن .حالا ما شب تو این بر و بیابون چطور به این آقائه اعتماد کنیم ! ولی خب اگه باهاش نریم که کار دیگه ای نمی تونیم بکنیم .کمی با هم پچ پچ کردیم و قرار شد روح الله باهاش بره ( باور کنید موضوع پچ پچ این نبود که کی بره! ) روح الله سوار ترکش شد و دور شدن . من و حمیدم با دیده ی حسرت دور شدنشو نظاره کردیم. حمید بیچاره رنگش پریده بود .می شد راحت ترسو تو چهرش خوند ( حالا بلف بزن ) . معطل نکرد سوار ماشین شد ، چند تا استارت زد...شکر خدا ماشین اینبار روشن شد . زنگ زد به روح الله

_الو..الو ماشینو روشن کردم ، بیام کجا ؟

_بیا آبادی اول کنار جاده ...

ماشینو یواش یواش تا اونجا رسوندیم و رفتیم همون خونه ای که روح الله رفته بود .شیش تا داداش عرب بودن که یکی یکی پیداشون می شد . اگه نیت بدی داشته باشن که کاری از دست ما سه نفر ساخته نیس ! وقتی یه زنو تو حیاط دیدیم کمی خیالمون راحت شد که لااقل یه خونواده اینجان و یه خونه ی به اصطلاح تیمی نیس ! کلآ اینجور موقع ها دیدن یه جنس مؤنث یا یه بچه به آدم آرامش می ده. نه...مث اینکه خوشبختانه نیت سوئی در کار نبود . از ساعت هفت که اومدیم خونشون ، تا خود یازده و نیم شب رو ماشینمون کار کردن ولی درست نشد که نشد .هوا هم گرم و شرجی بود .وقتی می رفتن زیر ماشین و میومدن بیرون ، خیس عرق شده بودن . تو این فرصت من و حمیدم که کاری از دستمون بر نمیومد .حمید رفت تو ماشین و تخت گرفت خوابید . منم تو حیاط سر پا وایساده بودم و گاهی هم نشسته  و خیلی خسته شده بودم . وقتی دیدیم ماشین درست شدنی نیس ، یه سمند از آبادی آوردیم تا بوکسلش کنیم . همون پیدا کردن طناب هم کلی طول کشید . ازشون تشکر کردیم (واقعآ قابل قدردانی نبود ) و حرکت کردیم و دوازده و نیم رسیدیم اهواز . یه راست رفتیم خوابگاه حمید . با دوستاش یه واحد گرفته بودن .همسایشون که دید حمید اومده ، یه بشقاب زولوبیا و میوه آورد و اومد ( اون بیچاره هم مث اینکه مجذوب پرحرفیای حمید شده بود !) حمیدم از آبادی براش یه دبه روغن حیوانی آورده بود . میوه و زولوبیا رو خوردیم و همون شد شاممون و پریدیم تو رختخواب .چقدر خسته بودیم .سفری که قرار بود سه ساعته باشه ، ده ساعت تمام طول کشیده بود . صبح بلند شدم دیدم روح الله یه تعمیرکار آورده دارن ماشینو تعمیر می کنن. منم بار و بنمو بستم و خداحافظی کردم و اومدم خوابگاه .

سلامتی هر چی اتوبوس و راننده اتوبوس و تعاونی و خصوصآ پرسنل عزیز و زحمت کش تعاونی هشت سه راه خرمشهر صلوات .

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 آبان 1392 09:03 بعد از ظهر
ینی اینا تو کل مسیر یه کلمه م باتو حرف نزدن.چطور تونستن اینقد بی تفاوت باشن؟
شانس اوردی من به جاشون نبودم اینجوری لااقل شنونده بودی وفقط گوشات فعالیت داشت وای به روزی که من یه دکتر ببینم اینقد که عاشقشونم یا زل میزنم بهشون یاهم لحظه به لحظه ای رو که پیشمن غنیمت میشمرم وباهاشون حرف میزنم
ا بچگی به شکل دیوونه واری عاشق پزشکا بودم هنوزم هستم نه این که دکتر ندیده باشم نه اتفاقا تا دلت بخواد دور و ورمم ریخته
شاید با تنها کسی که بتونم عاشقونه تا اخر عمرزیر یه سقف باشم یه پزشک باشه
اخه به همون اندازه که میتونم به پای یه دکتر حتی اگه به درد زندگی هم نخوره بسوزم به همون اندازه نمیتونم با بهترین ادمی که تحصیلاتش توپزشکی نیس بسازم
چهارشنبه 5 آبان 1389 05:06 بعد از ظهر


سلام لینکتون کردم
جمعه 23 مهر 1389 03:06 بعد از ظهر
ببخشید اگه یادم رفت..
آدرس بلاگ:www.arsha73.blogfa.com
جمعه 23 مهر 1389 03:03 بعد از ظهر
سلام دکتر...
وب خوبی دارین
افتخار لینک دادن رو به من میدن.
حتما به بلاگ منم سر بزنید.
همن عاشق همه ی پزشکان هستم.
بای.
چهارشنبه 21 مهر 1389 09:36 قبل از ظهر
هیچ چیزیو نمیشه دقیقا پیش بینی کرد
چهارشنبه 14 مهر 1389 09:09 قبل از ظهر
سلام
ممنون که سر زدین خیلی ناشکرینا ما که همیشه با اتوبوس میریم کلی هم حال میدهگرچه فاصله خونه ما تا تبریز فقط 2/5 ساعته!!
دوشنبه 12 مهر 1389 06:48 بعد از ظهر
تا تو باشی دیگه ناشکری نکنی
در ضمن دکتر روژین جان شاعر یک چیز دیگه هم می گه .... :
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور .... حافظا...
دوشنبه 12 مهر 1389 11:12 قبل از ظهر
اووووووووه چه سفری!
البته شاعر که میگه بسیار سفر باید تا پخته شود خامی همینه...!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
var xpos=new Array() for(i=0;i=1;i--){xpos[i]=xpos[i-1]+kern ypos[i]=ypos[i-1]} xpos[0]=x+kern ypos[0]=y for(i=0;i