تبلیغات
دنیـــــــــــای کوچک یک دانشـــــــــجوی پزشکی
 
دنیـــــــــــای کوچک یک دانشـــــــــجوی پزشکی
و دنیا چقدر کوچک است اگر اهل فکر کردن به آرمان هایی بالاتر باشیم
پنجشنبه 4 تیر 1394 :: نویسنده : محمد Dr
نمیدونم این سیستم مریض از کی شروع شده کی به وجودش آورده و تا کی قراره باشه؟! اکسترن که بودم میدیدم که هیچ آموزش جدی در کار نیست. ما رو رها میکردن تو بخشا خودمون آموزش ببینیم بدون اینکه کسی باشه ازش سوالی پرسید. الآن اینترن که شدم بیش از پیش به عمق فاجعه پی بردم! وظایفت قانون خاصی نداره. ممکنه تو کارای پرستار رو انجام بدی یا کارای بهیار یا منشی ... . درآوردن سوند و ان جی بیمار با توئه تو باید هر 4 ساعت سوند بیمار رو بشوری، باید سی تی بیمار رو برداری ببری رادیولوژیست ریپورت کنه، باید آزمایشات مریضو پیگیری کنی یعنی خودت بری آزمایشگاه آزمایشای بخشتو بیاری و اگه آزمایشی نیومده، گزارش پرستار رو بخونی که نمونه رو فرستاده یا نه و اگه رد نشده رو مخ پرستار راه بری تا نمونه رو بفرسته چون همین یه آزمایش کافیه باعث آبروت بشه! باید روزی سه بار پانسمان مریض رو عوض کنی پست تر از همه تو باید هر چهار ساعت کولستومی مریض رو با سه لیتر آب بشوری تا فردا رفت زیر عمل، اتند با یک روده ی تمیز روبرو شه و عصبانی نشه. وقتی آب و مدفوع بیمار به لباس و بدنت میپاشه میفهمی که تو هیچ جایگاهی تو این سیستم مریض نداری جز یه کارگر به بیگاری گرفته شده که پست ترین کارها رو بش میسپرن!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 28 خرداد 1394 :: نویسنده : محمد Dr
        سی و چهار ساعت کشیک داده بودم. خیلی خسته شده بودم طوری که وقتی رسیدم خوابگاه، خودم رو انداختم تو رختخواب. موبایلمو گذاشتم رو ساعت و بلافاصله خوابم برد. دو ساعتی بیشتر نخوابیده بودم که با صدای آزار دهنده ای بیدار شدم: تق ! پوق! خیلی بلند بود. صدای شکستن شیشه بود. فکر کردم باز دارن شیشه های خوابگاه رو عوض می کنن ولی چرا اینطور؟ چرا هیچ رعایتمون نمی کنن؟! نمی تونستم بخوابم. یه بوی سوختگی هم کم کم داشت به مشامم می رسید. فکر کردم لابد غذای بچه هاست که سوخته. بلند شدم رفتم تو فلت دیدم دود کل فلت رو گرفته! دود آتیش سوزی بود! ولی کجا آتیش گرفته بود؟! در حالی که به سرفه افتاده بودم تو فلت سرگردان می رفتم و می اومدم. یه تیشرت برداشتم خیس کردم و گذاشتم جلوی دهنم. از پنجره ی اتاق می دیدم که چند نفر روی پشت بام میرن و میان ولی پنجره ی ما حفاظ داشت و نمی تونستم از پنجره برم بیرون. در یکی از اتاق های فلت باز بود طوری که معلوم بود کسی داخل اتاق نبود. به نظر فلت خالی شده بود و فقط من مونده بودم! اتاق دیگه بسته بود خواستم چک کنم ولی زمان زیادی نداشتم. در فلت رو باز کردم دیدم کل راهرو رو هم دود گرفته. چیزی معلوم نبود. خوشبختانه چون پایین ترین طبقه ی خوابگاه بودیم جرات کردم و از پله ها اومدم پایین. پا برهنه اومدم تو خیابون. نفس راحتی کشیدم. چشمام به اشکریزش افتاده بود. دیدم چند ماشین آتش نشانی جلوی خوابگاه ایستادن و مردم همه جمع شدن. دائم به کسایی فکر می کردم که هنوز اون داخلن. به دوستام فکر می کردم. یه کم اومدم اونورتر دیدم بچه های خوابگاه جمع شدن اونجا. پا برهنه با لباس راحتی... دارن به فلتی که در حال سوختن بود نگاه می کردن. آتش نشانی با پلكان بچه های طبفه ی بالا رو تخلیه می کرد. یکی یکی به دوستام زنگ زدم دیدم خوشبختانه همه اومدن بیرون.حدود دو ساعت طول كشید تا آتیش خاموش شد. خوشبختانه كسی آسیب جدی ندید چون اكثر بچه ها خودشون رو رسوندن بیرون. تو این دو ساعت مسئولا هم خودشون رو رسونده بودن معاون دانشجویی، رئیس دانشگاه، ولی كسی توجهی نمی كرد! اتوبوس آوردن تا موقتا منتقلمون كنن خوابگاه دیگه ولی باید یه سری از وسایل ضروری رو برمی داشتیم. با احتیاط یكی یكی رفتیم داخل. همه جا رو دوده گرفته بود. شیشه های شكسته... موكت های دوده گرفته. همش به این فكر می كردم كه چند روز چقدر طول می كشید تا همه چی به حالت عادی برگرده....



نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 12 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : محمد Dr

نژاد پرستی چیست؟ بسیاری از ما با شنیدن واژه ی نژاد پرستی یاد حكومت های مخوف و خشن فاشیستی اواسط قرن بیستم می افتیم، حكومت هایی كه با اصالت دادن به یك نژاد خاص، مابقی نژادها را پست انگاشته و آن ها را فاقد حق حیات می دانستند و دست به نسل كشی های گسترده و اصلاح نژاد میزدند. آدولف هیتلر در كتاب خویش موهای سیاه پوستان را كركی و متفاوت از موهای سایر انسان ها می داند. چندش آورترین چیز برای او این است كه رسانه ها ی غربی عكسی از فلان قاضی یا وكیل سیاهپوست را نشان می دهند كه با استعداد و توان خود توانسته به این مقام برسد. او فرانسه را به خاطر اینكه در آن سیاهپوستان با سفیدپوستان مراوده دارند را كشوری منحط كه قصد نابودی نژاد بشر را دارد می داند.

 اما این نگاه و تعریف از نژاد پرستی واضحا سطحی و ساده لوحانه است. نژاد پرستی در درجه ی اول یك طرز تفكر است كه لزوما هنوز به ارائه ی یك ایدئولوژی مبتنی بر آن و اعمال خشونت نینجامیده است. شكی نیست كه همه ی ما از این خشونت ها و سخت گیری های نژادی متنفریم و آن ها را غیر انسانی می دانیم. ولی آیا خود تفكر نژادپرستی چه؟ آیا خود تفكر نژادپرستی در ما رسوخ نكرده است؟ به عنوان مثال ما همانطور به یك افغانی نگاه می كنیم كه به یك ایرانی؟ آیا افغانی در نظر ما نژاد پست تری نیست كه اگر بخواهیم به كسی طعنه بزنیم او را افغانی صدا بزنیم؟ مغولی چطور؟! هندی چطور؟! یا در بین خودمان! آیا این همه جوك هایی كه روزانه می سازیم و بین خود رد و بدل می كنیم، نشان نمی دهد كه ما یك برتری و پستی نژادی را پذیرفته ایم؟! لرها ترك ها را به باد جوك های خود می گیرند و ترك ها عرب ها را قهرمان جوك های خود می كنند. لرها گذشته ی عرب ها را جوك می كنند و فارس ها لهجه ی ترك ها را.... البته خیلی از ما تاكنون به این مسئله فكر نكرده ایم و صرفا برای شادی خودمان این جوك را می گوییم. 

عده ای بالیدن به نژاد و تمدن پیشین آریایی را راه ترقی می دانند ولی ببینیم درست است؟ دستاوردهای حكومت و ملت های نژادپرست در طول تاریخ چه بوده ست؟ حكومت فاشیستی در ایتالیا كه داعیه ی احیای امپراطوری روم را داشت، كوچكترین توفیقی در این راه به دست نیاورد وموجبات نابودی خود را فراهم كرد و نهایتا مردم رهبرشان را از تیر چراغ برق آویزان كردند! نازی ها پس از ثبت هولناك ترین جنایت ها به نام خود از صفحه ی روزگار محو شدند و آلمان را با ویرانی ها و زنان را با تجاوزهای گسترده ی كمونیست ها تنها گذاشتند! هر جا حرف از یك نژاد و اتحاد یك نژاد بوده است به شكست انجامیده است. پان عربیست جمال عبدالناصر در مصر پیوسته از اسرائیل شكست می خورد و سرزمین های وسیعی از چند كشور عربی ظرف تنها شش روز به اشغال صهیوینیست ها درآمد! در این میان حكومت نژادی صهیوینیست ها كه به طور علنی به نژادپرستی خود ادامه می دهد نیز آینده ای را متصور نیست. در عوض اگر نگاه كنید می بینید كه كشورهایی كه ارزشی برای نژاد و پیشینه قائل نیستند و تنها توان و استعداد انسان ها برایشان ملاك است  توانسته اند توسعه پیدا كنند مثل چین، كره و ژاپن و كشورهای غربی. این ها تنها مضرات مادی  نژادپرستی است و غیر اخلاقی بودن و پوچی فكری آن خود كتاب ها می طلبد! به نظر بنده متاسفانه ما ایرانی ها علی رغم آموزه های دینی خود كه اصالت دادن به نژاد را تقبیح می كند، در دام نژاد پرستی گرفتار شده ایم و قصد خلاصی از آن را نداریم. به راستی مغول و افغانی و ترك و عرب و فارس و هندی و انگلیسی و... در خود چیزی ندارند و "ان اكرمكم عند الله اتقاكم"





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 26 فروردین 1394 :: نویسنده : محمد Dr
سلام. حتما همتون تا حالا ماجرای تعرض به دو نوجوان ایرانی در فرودگاه جده رو شنیدید. در تحلیل این ماجرا به نظر من چند نکته را باید مد نظر قرار داد:
 سیاسی بودن این قضیه و اینکه رژیم آل سعود پشت این قضیه بوده است، چندان منطقی به نظر نمی رسد چون این اتفاق بیش از هر چیز آبروی آل سعود را برد مضاف بر اینکه ان ها را تحت فشار افکار عمومی داخل و خارج خود قرار داده است.
آسیب شناسی این ماجرا:
1. متاسفانه پس از این ماجرا شنیدن نام حج و حج عمره حس بدی را در برخی افراد تداعی خواهد کرد. چیز عجیبی نیست! وقتی شما یک موضوع خوشایند را با یک موضوع ناخوشایند جفت کنید، موضوع خوشایند هم ناخوشایند می شود. از این مکانیسم در درمان برخی مشکلات روانپزشکی یا اعتیاد به مواد مخدر استفاده می کنند(aversion therapy). به این طریق که مثلا حین مصرف ماده ی مخدر به شخص شوک الکتریکی وارد می کنند که نتیجتا حین مصرف آن ماده، حس ناخوشایند شوک برای وی تداعی می شود که باعث می شود دیگر حتی در غیاب شوک هم سراغ آن نرود.
2. متاسفانه پیامد دیگر از جنس ناخوادآگاه نیست بلکه محصول خود ماست! ما که به رسم همیشگی خود برای این ماجرا نیز جوک های زیادی ساختیم و شبکه های اجتماعی را از این جوک ها پر کردیم که نه تنها جای غیرت ما را گرفت، در بیشتر آن ها حرمت حج نیز خدشه دار شد.
3. عده ای که معتقد به دین و فرائض آن نیستند هم از آب گل آلود ماهی گرفتند و فرائض دینی را لجن مال کردند که اصلا چه نیازی به این چیزهاست؟! چرا این همه پول بریزیم به جیب این ها که برویم و بعد این بلاها هم سرمان بیاید!
4. عده ای دیگر عرب ها را مسئول این قضیه می دانند که ببینید اعراب با ما چطورند! گو اینکه مصادیق این اعمال در جامعه ی ما دیده نشده است! سلطنت طلب ها گفتند ببینید جمهوری اسلامی چقدر ضعف نشان می دهد! قبل از انقلاب یکی از این شرطه ها زد تو گوش یک حاجی ما و شاه دستور داد زدند تو گوش سرکنسول سعودی ها( که کذب محض از آب در آمد)!
          اما نهایتا قضیه هر چه باشد حق این است که سعودی ها علاوه بر مجازات این افراد خاطی( که در کشور عربستان اعدام است) رسما از دولت و ملت ایران عذرخواهی کنند چون اجرای مجازات این دو شخص احترام به قانون خود آن هاست در صورتی که بازتابی که این مسئله پیدا کرد باعث جریحه دار شدن احساسات مردم ما شد که خود عذر خواهی رسمی آن ها را می طلبد امری که در شرایط کنونی خیلی بعید به نظر می رسد و البته دولتمردان ما نیز چندان امیدی به آن ندارند و پیگیر آن نیستند.




نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 30 بهمن 1393 :: نویسنده : محمد Dr

چند روزی اینجا نفس کشیدن سخت شده بود. بی اغراق! فقط خاک بود که جولان می داد و بس!



این هم موکت اتاق ما که روش زندگی می کنیم!










نوع مطلب : دل نوشته، اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 24 دی 1393 :: نویسنده : محمد Dr
سلام. پرونده ی مریض رو بیار، مریض رو ببر سی تی، با مریض برو بیمارستان امام، خلاصه پرونده ها رو نوشتی؟، مشورت این مریضه رو نوشتی؟، آزمایشا رو پیگیری کردی؟، پرونده ها رو برا مورنینگ جمع کردی؟، تو مورنینگ مریضی که معرفی میشه، بدون اینکه دیگه کسی بهت بگه عکسشو میذاری تو نگاتوسکوپ و پروندشو میدی دست اتند.
این ها کارهای روزانه ی من اینترن است بدون این که اتند یا رزیدنت کلمه ای در مورد مریض با من صحبت کند ولی هر روز باید ترس این را داشته باشم که اتند پرونده را باز کند و نوت اینترنی از من بخواهد که چرا نوت نگذاشته ای! یا به خاطر اینکه اتیکت ندارم، سرزنشم کند که چه فرقی با کارگر بخش دارم؟ که در واقع فرقی ندارم!





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 16 آبان 1393 :: نویسنده : محمد Dr

سلام. طب اورژانس رشته ی جالب و البته پر استرسیه. کشیک های 12 ساعته که باید جز برا کارای واجب اورژانس رو ترک نکنید.

خوبیش اینه که نه مورنینگ داره و نه بخش! و آف که میشی، دیگه میری با خیال راحت می خوابی و دیگه تو فکر این نیستی که مشاوره اون مریضه انجام شد یا نه، سی تیش چی شد راستی، فردا رزیدنت بهم گیر نده که... همه مریضا عوض شدن و روز از نو، روزی از نو!

شیرین ترین لحظه تو کشیک طب اورژانش موقعیه که یه سی پی آر موفق انجام می دی و مریض بر می گرده.

شیرین تر از اون وقتیه که یه ربع بیست دقیقه مونده به آخر کشیک خسته کننده، رزیدنت ها و اینترن های تازه نفس می آن و اورژانس رو در دست میگیرن و تو آف میشی! چه لحظه ی خوبیه! اونایی که تازه اومدن پر انرژی ان و خندون و انایی که میخوان برن هم خندون از تموم شدن کشیکشون!





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 27 مهر 1393 :: نویسنده : محمد Dr

امروز صبح وقتی وارد بخش شدم، کمک بهیار بخش رو کرد بهم گفت صبح مریضه داغونم کرد.

- کدوم مریض، مریض HIVـه؟

- آره! یه نفری پانسمانش کردم. دکتر اصلا همینجوری ترشح می زد بیرون ازش! اینورو که پانسمان کردم خواستم اونورو بزنم دیدم پانسمانش کاملا خیس شده! وحشتناک بود! حالم به هم خورد، به استفراغ افتادم.

-جدی؟! باشه، به دکترش میگم.

یک ساعتی گذشت که از یکی از پرستارا شنیدم اومدن دنبالش. خوشحال شدم.

- مریض تخت یک؟

-آره.

-چه خوب بالأخره اومدن؟

- هههه خونوادش نه! فرشته ها اومدن ببرنش! بد حال شده.

- جدی؟! آخه بالأخره...!

یک هفته ای بود که مرخص شده بود. با انسفالوپاتی و زخم بستر بدش که نه دبریدمان شده بود و نه مرتب شستشو و پانسمان می شد، تعجب می کردم که چرا بد حال به نظر نمی رسه. سرگرم کارام شدم. صبحانم رو گرفته بودم و دنبال فرصتی بودم که برم پاویون بخورمش. ولی پیش نیومد تا حدود ساعت یازده و نیم که کارام تموم شد. رفتم پاویون و صبحونه رو با خیال راحت خوردم و دوازده ده کم بود که سر حال برگشتم بخش. جلوی ایستگاه پرستاری ایستاده بودم که دیدم کمک بهیار و یه خدماتی دارن آماده ی کاری میشن. فهمیدم كه با تخت یک کار دارن. خوشحال شدم که امروز هم کسی حاضر شد پانسمانش کنه.

-         میرید برا پانسمان تخت یک؟

-         پانسمان چیه؟ مرد!

-         خشکم زد! چی؟!! مرد؟ همین HIVـه؟

-         آره بابا!

-         کی مرد من که... کی احیا شد...؟

پرستار که سؤالای پشت سر هممو دید گفت:

-         آره احیا شد. خط صاف نشون داد.

-         آخه...

-         ها چیه؟ میخوای احیاش کنی؟ خیلی دوست داری برو تنفس دهان به دهان بهش بده!

مات و مبهوت به پرستار نگاه می کردم. آخه من که همش بیست دقیقه تو بخش نبودم.

رفتم پشت در اتاقش تا از شیشه ی اتاق نگاه کنم.

کمکی: دکتر نترس برو تو ببینش.

-         نه! ترس چیه؟

رفتم داخل. بدنش بی جون روی تخت افتاده بود. چشماش نیمه باز به بالا خیره شده بود. خوب نگاش کردم. تا همین چند لحظه ی پیش... خیلی سریع اتفاق افتاد... مردنش كسی رو ناراحت نكرد. همه انتظارشو می كشیدن. پیرمرد تخت کناریش که فلج بود داشت نگام می کرد.

-         حاجی خوبی؟ مشکلی نداری؟

-         خسته ام

-         از چی خسته ای؟

اشاره ای به جنازه و تخت كنارش کرد.

-         حاجی تموم شد دیگه. مرد!





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 15 مهر 1393 :: نویسنده : محمد Dr

               

تخت چهار بخش عفونی مریضی خوابیده که مورد HIV مثبت است.  50 ساله است با سابقه ی مصرف تزریقی مواد. علت بستری بیمار انسفالوپاتی (آسیب مغزی) ناشی از HIVـه. به دلیل بستری طولانی مدت زخم بستر هم گرفته. زخم بستر در اثر زیاد ماندن بدن در یک وضعیت، رخ می دهد. در این طور مواقع درمان، پانسمان و شستشوی منظم زخم، استفاده از تشک بادی و تغییر وضعیت بدن است. مدت زیادی بود که پانسمان مریض عوض نشده بود و چون برای بیمار سوندی هم تعبیه نشده بود، ادرارش کامل بر روی زخم می ریخت و وضعیتش را بدتر می کرد. شب کشیک من بود و پرستار گفت که پانسمانش باید عوض شود. کمکی بخش را صدا زدم و وسایل را آماده کردم و رفتم بالای سرش. نحیف و لاغر بود، طوری که چشمانش به اندازه ی یک کاسه شده بود. حرکت زیادی نداشت، انگار به سقف نگاه می کرد. بدون اینکه هیچ احساسی در چهره اش دیده شود... . به توصیه ی کمکی که می گفت وضعش خراب است، ماسکم را زدم و شروع کردم به زدن سوند فولی. از تقلی کردنش معلوم بود که درد می کشد ولی در چهره اش هیچ چروكی نمی افتاد. لباس ناحیه ی زخم را که برداشتم پانسمانش خیس ادرار و ترشح شده بود. پانسمان را آرام برداشتم. بوی بافت های مرده زخم فضا را گرفت. جراحتش وسیع بود. پوست و بافت های روی كمرش کاملا برداشته شده بود به طوری که استخوان ساکروم نمایان بود. حتی زخم به پهلویش هم رسیده بود. در اطراف زخم بافت های مرده و سیاه زیادی بود که نیاز به برداشتن توسط جراح داشت. دو نفری مریض را پهلو به پهلو می کردیم تا تمام زخمش را با گاز بپوشانیم. تقلی می کرد ولی نمی توانست کاری کند. خیلی ضعیف تر از این ها بود که کاری از پیش ببرد، آنطور ناتوان شده بود که حتی نمی توانست دردش را در چهره اش نشان دهد! در حین درد کشیدن گاهی نگاهش به سقف دوخته می شد. گویی در فکر فرو می رفت. شاید به روزگار خوشش فکر می کرد. شاید هم به کسی که این بلا را سرش آورد. شاید هم خودش را سرزنش می کرد که روزی می توانست با گفتن یک نه جلوی همه ی این ها را بگیرد. اما الآن دیگر فرقی نمی كند. کار از کار گذشته .الآن دیگر به وضعی افتاده که کسی او را نمی خواهد. هم اتاق هایش همه می خواهند اتاقشان را عوض کنند تا بتوانند لااقل غذایشان را بخورند. دیگر حتی خانواده اش هم او را نمی خواهند. با اینکه بیش از یك هفته است كه مرخص شده ولی کسی پی اش نمی آید. قبل از این، چند روز یکبار تماس می گرفتند و وضعش را می پرسیدند ولی الآن كه مرخص شده حتی از آن تماس ها هم خبری نیست! مثل اینكه تماس می گرفتند كه پشت گوشی بشنوند مریضشان تمام کرده...





نوع مطلب : اجتماعی، دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 6 مهر 1393 :: نویسنده : محمد Dr

               

 

دیروز اولین کشیک کارورزی من بود، کشیک بخش عفونی. ساعت 8 صبح رفتم بخش. سه کارورز بودیم، برای همین بعد از ساعت 12 ظهر که مریض ها راند شدند و رزیدنت رفت، مابقی کشیک رو به سه 6 ساعت تقسیم کردیم و من 6 ساعت اول رو برداشتم. تا ساعت دو و نیم کارهای بخش و پانسمان ها رو انجام دادم، شماره ی موبایلمو دادم و رفتم پاویون. بعد از خوردن ناهار و خوندن نماز، یک چرت پانزده دقیقه ای زدم و مجموعا یک ساعتی کارم طول کشید. وقتی برگشتم بخش، گفتند که اورژانس منو خواسته. رفتم اورژانس دیدم سه مریض عفونی اومده. خب حالا چکار باید می کردم؟ از کجا باید شروع می کردم؟ هیچی نمی دونستم. تا حالا هیچ کاری انجام نداده بودم، حالا یه اورژانس رو سپرده بودند بهم. نه رزیدنتی نه کس دیگه ای! نشستم بالای سر یکی از مریض ها به شرح حال گرفتن. یه پیرمرد عراقی بود با سابقه ی طولانی مدت دیابت که دچار گانگرن کامل پای راست از زیر مچ شده بود و یه زخم چرکی خیلی بدبو داشت. تو عراق بستری شده بود و پزشک ها بهش گفته بودند که باید قطع بشه ولی اومده بود اینجا شاید بتونه حفظش کنه. یه لیست دارویی بلند بالا هم مصرف می کرد که همه رو نوشتم. معایناتش رو انجام دادم و اومدم ایستگاه پرستاری. پرستار که منو دید گفت دکتر هنوز رو مریض اولی هستی؟! اینجوری پیش بری کار این سه تا نصف شب طول می کشه! با گفتن این حرف آتیش استرس رو به جونم انداخت! از اول می دونستم این کندیم تو کارورزی کار دستم میده! شرح حال اولیو تموم نکرده، رفتم رو مریض دومی تا یه کم به خودم روحیه بدم. به نصف شرح حال رسیده بودم که یه بهیار که شرح حالمو دید گفت دکتر تو اینا مینویسی؟! نمی خواد تو این برگه ها بنویسی. اینا برا کسیه که می خواید بستری کنید. باید تو کارت قرمزش یه شرح حال مختصر بنویسی.

آخه من از کجا باید می دونستم؟! یعنی این یه ساعت رو الکی نوشته بودم!

     رزیدنت زنگ زد منو خواست. گوشی رو برداشتم:

-          دکتر پس شما کجایید؟ هر چی زنگ می زنم هیچکدوم نیستید. ناسلامتی سه نفرید! کجا گذاشتید رفتید؟! لااقل یکیتون تو دسترس می موند.

-         خانم دکتر رفته بودم برا ناهار. ولی شمارمو گذاشته بودم. زنگ می زدید به شمارم

-         من گوشیمو امروز با خودم نیاوردم

مثل اینکه تلفن پاویون هم خراب بود و زنگ نمی خورد و برای همین من کاملا از دسترس خارج شده بودم!

-         مریض چی اومده؟

-         یه دیابتیک فوت اومده با پای گانگرنه و...

-         خب دکتر براش اینا رو اوردر کن:CBC, BUN, Cr, ESR, ECG…. نگاه کن ببین اگه نوار قلبش چیزی داره، تروپونین و CK-MB, CPK رو هم براش بنویس.

با منه؟! آخه من که تا حالا اوردر ننوشتم! کجا باید بنویسم؟ چیزی از ECG یادم نمونده! بشینم تفسیرش کنم؟!

توی کارت قرمز اوردرها رو دست و پا شکسته نوشتم. مریض دوم رو هم زنگ زدم تعیین تکلیف کردم. مریض سوم یه تب و سردرد بود. شرح حالشو گرفتم و زنگ زدم رزیدنت سال بالا برداشت. گفت:

-         دکتر قرار نیست که برا هر مریض زنگ بزنی. بشین تشخیص افتراقی هاشو بنویس و ببین چه آزمایشاتی می خواد. چه تشخیص افتراقی هایی براش مطرحه؟

-         آنفلوآنزا، فارنژیت، مننژیت، سینوزیت، انسفالیت، SAH،...

-         خب. حالا چی براش می دی؟....

کشیک همینطور گذشت... با اینکه حجم کارم زیاد نبود ولی به خاطر آشنا نبودنم با روند کارها و وظایفم، استرس زیادی کشیدم و خسته شده بودم. کم کم اینترن های دیگه هم اومدن و اورژانسو تحویل گرفتن. منم ساعت حدود هفت و هشت رفتم پاویون... قرار بود فرداش برونشیت حاد و آمینوگلیکوزیدها و درمان سل در بیماران نارسایی مزمن کلیه و کبد رو ازم بپرسن، ولی هیچ جزوه ای چیزی باهام نبود. گشتم و یه جزوه گیر آوردم و کم و بیش خوندمش و مثل خرس گرفتم خوابیدم...





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
var xpos=new Array() for(i=0;i=1;i--){xpos[i]=xpos[i-1]+kern ypos[i]=ypos[i-1]} xpos[0]=x+kern ypos[0]=y for(i=0;i