تبلیغات
دنیـــــــــــای کوچک یک پزشک عمومی
 
دنیـــــــــــای کوچک یک پزشک عمومی
دنیا چقدر کوچک است اگر اهل فکر کردن به بالاتر باشیم
دوشنبه 14 اسفند 1396 :: نویسنده : محمد Dr

مقاله ی بسیار زیبایی که دوست داشتم شما هم استفاده کنید:

این روزها، فرهنگ خریدهای افراطی و مصرف بیش از اندازه هر چیز به دلایل مختلفی مانند چشم و هم چشمی، تفاخر و پز دادن، لذت جویی های لحظه ای و.... به سبکی در زندگی بسیاری از خانواده ها تبدیل شده است که از آن با نام «فرهنگ مصرف گرایی» یاد می شود. آیا تا به حال با خود فکر کرده اید که شما هم جزو خانواده های مصرف گرا هستید یا خیر؟ و اگر پاسختان آری است، برای اصلاح آن چه باید بکنید؟

مصرف می کنم پس هستم؟!

تاکید کارشناسان حوزه الگوهای رفتاری بر این است که همواره از خودمان شروع کنیم. چرا که فرزندانمان نیز از ما الگو می گیرند. بنابراین لازم است که هر یک از ما، روی شخصیت مان متمرکز شویم و مصرف گرایی خود را کنترل کنیم. باید از یک جا آغاز کرد، هر یک از ما باید تیشه ای بردارد و به ریشه باورهای غلط درباره «مصرف» بزند. پس چرا از همین حالا و از خودمان، در هر سنی که هستیم آغاز نکنیم؟ این وظیفه تک تک ما، برای مقابله با مصرف گرایی و بهبود سبک زندگی است.

«مصرف گرایی» یعنی چه؟

این واژه به معنی گرایش و علاقه بیش از اندازه به مصرف کردن است. به عبارت دیگر، فرد مدام نسخه ای از هر چیز را می خرد تا آن را داشته باشد. جامعه ای که در آن مصرف، مانند دونده ای از تولید جلو بزند، در میدان های مختلف شکست خواهد خورد و به خط پایان موفقیت نخواهد رسید. در جوامع پیشین نیز مصرف وجود داشته، ولی در حد رفع نیاز بوده است. اما امروزه مصرف، اهداف دیگری فراتر از حد نیاز دارد، به گونه ای که معادل خوشبختی شناخته می شود. در فرهنگ مصرف گرایی، اساسا کار و زندگی برای تامین هزینه های مصرفی صورت می گیرد و لذت و خوشی هدف نهایی زندگی است.

شاخصه ها و مصادیق مصرف گرایی

اگر نگاه کوتاهی به برخی مجالس عزاداری، عروسی و مهمانی های فامیلی بیندازیم، به عمق این فاجعه و نفوذ آن در خانواده ها پی خواهیم برد.

مراسم عزا و عروسی؛ از همان لحظات اول فوت که مرحوم در بهترین آمبولانس های خصوصی حمل می شود تا خانه ابدی اش در یکی از گران ترین و خوش آب و هوا ترین قسمت گورستان بگیرید تا انواع پارچه نوشته های کوچک و بزرگ برای عرض تسلیت اقوام و آشنایان یا تزیینات پذیرایی و.....

همچنین، مجالس عروسی که به نمایشگاهی برای ارائه آخرین مدهای روز لباس و زیورآلات تبدیل شده است. در کنار همه این ها، مناسبت ها و جشن های ساختگی برای عزیزدردانه های خانواده مثل «جشن اولین قدم»، «اولین دندان»، «اولین از پوشک گرفتن» و....همگی عرصه هایی است برای تفاخر و چشم و هم چشمی تا خدای نکرده کسی از قافله عقب نماند.

رفت و آمدهای فامیلی؛ منحصر شدن معاشرت ها به صرف غذا و پهن کردن سفره هایی که اگر کمتر از سه نوع غذا در آن باشد، مهمانی به سرانجام نخواهد رسید. موضوع گفت وگوهای مهمانی، به جای احوال پرسی و جویا شدن از مشکلات یکدیگر، حول محورهای دیگر می چرخد؛ از آخرین قیمت اجناس لوکس منزل تا آدرس آخرین پاساژهای تازه تاسیس.

توجه افراطی به ظاهر؛ آمار بالای مصرف مواد آرایشی و بهداشتی که علاوه بر بانوان به آقایان گرامی نیز سرایت کرده است تا انواع جراحی های زیبایی، از فرق سر تا نوک پا.... این ها نیز از جمله مظاهر مصرف گرایی در جامعه اند.

مصرف به عنوان سبک زندگی

مصرف گرایی از دیرباز تا کنون دوره های مختلفی را از سر گذرانده است؛ دوران مصرف برای تفاخر، دوران مصرف برای هم خوانی با طبقه «ازمابهتران» ِ جامعه، دوران ساخت هویت جدید پوشالی و اکنون دورانی به عنوان سبک زندگی؛ یعنی دقیقا آن چه را که سبک زندگی فرد در جامعه شکل می دهد، مصرف اوست. دلیل اصلی این نگاه، افراط در اهمیت دادن به وجوه مادی زندگی است که شادی و خوشبختی بیشتر را در گرو مصرف بیشتر می بیند. متاسفانه در جامعه، فرهنگ غلطی جا افتاده است: هر چه بیشتر بی حساب و کتاب مصرف کنیم، نشانه تمول، بلندی طبع و بی اهمیتی ما به مادیات است. از آن جا که پایه رفتارهای آدمی باورهای او هستند، باورهای غلط منجر به رفتارهای غلط نیز می شود. برای مثال، باورهای ذهنی یک فرد مصرف گرا می تواند چنین باشد:

«اگه الان اینا رو نخرم جلو بقیه کم میارم.... حالا که پولش هست، چرا نخرم....خرید حالمو خوب می کنه...» فرهنگ مصرفی می تواند تا بدان جا پیش رود که اشخاص را به افراد بی هدفی تبدیل کند. کسانی که غیر از خرید و مصرف دغدغه دیگری ندارند. در نتیجه، تا زمانی که باورهای پایه ای درست نشوند رفتارها نیز درست نمی شوند.

متهم ردیف اول: عوامل داخلی و فردی

نکوداشت ظاهر: به نحوی که از دید دیگران جذاب، شیک و به قولی از شاخ های روزگار خود باشم.

بیان شخصیت و هویت: هویت و شخصیت من، با میزان خریدی که انجام می دهم تعریف می شود و به طور نمادین با اکتساب اشیایی که کمبودهای مرا جبران می کند، خود را کامل می کنم و ارزشمندی خود را نه از درون که از بیرون تامین می کنم.

برتری جویی: با خرید کالاهای لوکس می خواهم چیزهایی داشته باشم که دیگران نمی توانند و از طریق نمایش آن، برتری خود را به دیگران اثبات کنم؛ تقریبا چیزی شبیه از ما بهتران بودن.

اغنای خلأ درونی: من با خرید مداوم کالاهای غیرضروری و سرگرم کردن خود با ظواهر زندگی سعی می کنم خلأ درونی و نارضایتی روحی خود را فراموش کنم.

کسب اعتبار و تشخص اجتماعی: با مصرف کالاهای بیشتر تلاش می کنم تا تمایز خود را نسبت به بقیه نشان دهم و موقعیت اجتماعی خاصی برای خود دست و پا کنم.

متهم ردیف دوم: عوامل خارجی

واردات: ورود سیل آسای اجناس غیرضروری، باعث تشدید روحیه مصرف گرایی می شود. بیکاری، کاهش تولیدات داخلی و افزایش وابستگی به کشورهای بیگانه دیگر پیامدهای آن است.

تولیدات نامرغوب داخلی: وقتی تولیدکنندگان داخلی، خساست به خرج می دهند، کالاهایی با کیفیت مناسب تولید نمی کنند و بدون هیچ نوآوری دو دستی به الگوهای سنتی تولید چسبیده اند، سطح تقاضای مشتریان پایین می آید و تولیدات داخل عملا به خواب زمستانی می روند. پس مردم به ناچار برای تامین نیازهای خود به کالاهای خارجی رو می آورند.

تبلیغات رسانه ای: تبلیغات رسانه ای می توانند بسیار هوشمندانه بر ذهنیت غالب جامعه اثر بگذارند و کالاها و خدمات مختلف را به صورت یک نیاز واقعی جلوه داده و به افراد تحمیل کنند. رسانه ها می توانند به گونه ای القا کنند که منزلت و ارزش واقعی از آن افرادی است که این خدمات یا کالاها را دارا هستند. شست و شوی ذهنی افراد با تبلیغات رسانه ای وسیع چنان عمیق صورت می گیرد که بیشتر افراد تصور می کنند، بدون غذاهای آماده و لوازم لوکس اصلا نمی توان زندگی کرد.

راهکارهای اصلاحی

حال که مصرف گرایی تبدیل به معضلی در سبک زندگی خانواده های ایرانی شده است شاید دیگر کار از پیشگیری گذشته باشد. اما راهکارهایی هم وجود دارد که می تواند از گسترش دامنه آن و سرایت به زندگی فرزندانمان جلوگیری کند:

دقت در خرید لوازم: دقت کنیم که بهترین و محکم ترین نوع را خریداری کنیم، هرچند که هزینه بیشتری بپردازیم. در عوض در درازمدت استحکام و دوام آن، جبران قیمت بالاتر را خواهد کرد.

خلاقیت: قبل از آن که چیزی را دور بیندازیم، فکر کنیم چگونه می توان آن را به چیزی قابل استفاده تبدیل کرد.

غیرضروری ها ممنوع: باور کنید بسیاری از خریدهای روزمره ضرورتی ندارند. پس  با کمی خویشتن داری می توان آن ها را حذف کرد.

فروشگاه های وسوسه انگیز: خوبی فروشگاه های بزرگ این است که هر آن چه می خواهید بخرید یک جا وجود دارد. اما از بدی شان همین بس که پر از کالاهای غیرضروری اند و فقط بیخود و بی جهت جیب شما را خالی می کنند. پس هنگام خرید از فروشگاه های بزرگ، لطفا چشم تان را روی برخی از راهروهای آن ببندید.

دو وسوسه گر: اگر قرار است برای تفریح یا کار مشخصی بیرون بروید، کارت بانکی تان را با خود نبرید و در کیف پول خود نیز مقدار مشخصی پول بگذارید. کارت بانکی یا کیف پر از پول مساوی است با خرج کردن های غیرضروری.

تبدیل پول: پولتان را تبدیل کنید! هر ماه مقداری از پول خود را به خرید یک شیء با ارزش مثل طلا یا سکه اختصاص دهید. در نتیجه پول نقد کمتری دستتان می ماند که خرجش کنید.

کارآفرینی: البته نه به این معنا که همه اعضای خانواده کار کنند، بلکه همه اعضا به اشتغال علاقه داشته باشند. برای شروع بهتر است فرزند خود را از دوران نوجوانی با مهارت های پیش حرفه ای آشنا و خلاقیت ایشان را تقویت کنید تا در آینده بتواند از لحاظ شغلی موفق باشد.

تقویت اعتماد به نفس ملی: هر خانواده می تواند توجه بیشتری به محصولات داخلی نشان دهد و تفکر «مرغ همسایه غاز است» را در خانواده کمرنگ تر کند.

مدیریت مصرف: برای خرید مایحتاج خود، فرق «نیاز» و «خواسته» را تشخیص دهیم، که چه چیزی را واقعا نیاز داریم و چه چیزی فقط یک خواسته است.

هوشیار باشیم: از نظر زمانی در محدودیت نباشیم و هوشیار عمل کنیم؛ برای مثال هرچه به ایام نوروز نزدیک تر می شویم، میزان خریدها هم بیشتر می شود. فروشگاه های مختلف به بهانه حراج آخر سال و فروش اجناس جدید شب عید انواع اجناس ضروری و غیر ضروری را ارائه می دهند. ما می توانیم برای مقاطع مختلف سال مثل نوروز، فصل مدارس و غیره...از قبل برنامه ریزی و خریدهای خود را در ماه های مختلف طبقه بندی کنیم.

کودک و مصرف گرایی

این روزها بیشتر از هر زمانی تجمل گرایی و ابراز وجود با امکانات مادی بر زندگی کودکان سایه انداخته است. در مهمانی ها معمولا کودکان سرگرم بازی با موبایل و تبلت های خود هستند و تنها در صورتی از لاک تنهایی خود بیرون می آیند که توجه شان به چیزی جلب شود، آن هم زمانی است که کودک دیگر چیزی بالاتر از او دارد. درست همان موقع است که به جان پدر و مادر می افتند و تا به آن چیزی که دیده اند، نرسند دست از سر آنان بر نمی دارند و خانواده نفس راحتی نمی کشد. کودکی که در خردسالی اسباب بازی های متنوعی دارد و در مدرسه از پر زرق و برق ترین کالاها استفاده می کند، در واقع در حال یادگیری مصرف گرایی است. صرفه جویی یاد گرفتنی است و کودک شیوه مصرفش را از محیط و از همه مهم تر از خانواده یاد می گیرد. حال این یادگیری به دو صورت است:

در شکل اول، کودک یک رفتار مصرف گرایانه مثلا خرید سه بسته بیسکویت در روز یا برعکس یک رفتار صرفه جویانه مثلا نگه داشتن نیمی از یک بسته بیسکویت برای روز بعد را انجام می دهد. تشویق ها و تنبیه های خانواده برای هر کدام از این رفتارها می تواند الگوی مصرفی کودک را شکل دهد.

شکل دوم، قضیه «یادگیری جانشینی» است؛ لازم نیست حتما کودک یک رفتار مصرف گرایانه یا صرفه جویانه داشته باشد و تشویق یا تنبیه شود. همین که اعضای خانواده الگوهای مصرفی غلط یا درستی داشته باشند، کودک نیز از آن ها الگوبرداری خواهد کرد.

وقتی قلک ها می شکنند

وقتی توجه والدین به پس انداز و آموزش آن به کودکان کم می شود، همزمان مصرف گرایی در خانواده پررنگ تر است. مثلا همان قلک های کوچکی که پیشترها در هر خانه ای به یک کودک اختصاص داشت، خود یکی از روش های آموزش پس انداز به آنان بود. در حالی که رفته رفته نو به بازار آمد؛ کارت های بانکی که خود یکی از عوامل ترغیب کننده مصرف گرایی هستند، به میدان آمدند و جای قلک های پس انداز نشستند. در واقع این کارت ها فقط یک پیام دارند و آن خرج کردن است. در حالی که قلک، روشی برای حفظ دارایی است، هرچند در مقیاس و مدلی کوچک.

منبع: خبرگزاری خراسان





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 22 بهمن 1395 :: نویسنده : محمد Dr

روزهای فراغت فرصتی پیش آمد تا فروشنده ی اصغر فرهادی نامزد جایزه ی اسکار امسال را ببینم. کار از نظر فنی تحسین برانگیز و جذاب بود و موضوعی ابتکاری داشت. اما...قبلا جسته و گریخته شنیده بودم که اصغر فرهادی را به این متهم میکنند که فیلم هایش سیاه نمایی اوضاع اجتماعی اقتصادی کشور است! راستش در طول فیلم به وضوح این غرض را می شد مشاهده کرد. تن فروشی، خیانت به همسر، مزاحمت ناموسی، ناامنی مالی، آلودگی هوا، گودبرداری غیراصولی، مهندسی اشتباه ساختمانهای تهران، طرح امنیت اجتماعی غیر اصولی، بددهنی و فرهنگ غلط رانندگان، انحراف نوجوانان، فقر،... همه در حد یک لحظه ی یک سکانس هم که شده بود، به زیرکی در فیلم گنجانده شده بود و در مقابل هیچ نقطه ی روشن و کورسوی امیدی به چشم نمیخورد! موضوع فیلم داستان معلمی با اخلاق به نام عماد و همسرش رعناست که با عشق به هم زندگی عادی خود را دارند. به دلیل گود برداری مجاور آپارتمانشان مجبور به ترک آن و زندگی در خانه ای که قبلا در اجاره ی زنی تن فروش بوده می شوند و با حادثه ای بد که هیچ نقشی در آن ندارند، جریان زندگیشان پر از اندوه و سرخوردگی میشود، اندوهی که سایه اش تا انتهای فیلم بر زندگی آنان سنگینی می کند. این مضمون به ذهن مخاطب القا می شود که زوج خوشبخت و با انگیره ای چون آنان شانسی برای یک زندگی عادی و به دور از معضل در این جامعه را ندارد! در فیلم همچنین یک تئاتر با بازی نقش اول فیلم نیز جریان دارد که سراسر غم انگیز و تراژدیک است و با خودکشی نقش اول آن در اثر فقر اتمام می یابد و موضوع درس کلاس عماد، داستان "گاو" است! داستانی که در آن مرد روستایی به علت مردن گاوش که تمام بضاعتش است، در نقش آن ظاهر می شود و ادای گاو درمی آورد! تعداد زیادی از سکانس های فیلم روی پشت بام آپارتمان معیوب عماد تصویربرداری شده به طوری که پوسیدگی و کندگی رنگ دیوارهای آن کاملا در کادر جلب توجه می کند و عماد با نگاه به شهر در دیالوگی جالب می گوید "کاش تمام این ساختمانها را خراب کرد و دوباره ساخت". توجه کنید که چطور پوچی تهران به عنوان پایتخت ایران را القا میکند!

همه ی نقص و ایرادهایی که گفته شد و نشد قطعا در این کشور فراوان است ولی گنجاندن همه ی این موارد در یک فیلم و در مقابل جای خالی حتی یک نقطه ی مثبت چه هدفی را دنبال می کند؟! آن هم برای فیلمی که از همان ابتدا همه می دانند احتمالا نماینده ی کشور در آن سوی مرزها میشود. قبلا از اینکه یک فیلم ایرانی در گلدن گلوب، اسکار و کن و... خوش می درخشد و هنر و فرهنگ ایرانی را به رخ می کشد خیلی خوشحال می شدم ولی گویا قضیه کاملا برعکس است و نه تنها فیلم های ایشان سفیر فرهنگی ما نیست بلکه باید دعا کرد که بیش از این، فیلم های ایشان موفق و معروف نشوند تا مردم دنیا نفهمند در ایران چه خبر است!





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 13 آذر 1395 :: نویسنده : محمد Dr

بارها پیش میاد که پدر و مادرها نصف شب از خوابشون میزنن و بچه هاشون رو با شکایت تب میارن. وقتی بهشون میگم که اگه تا صبح تب بر می دادید و بعد مراجعه می کردید، مشکلی پیش نمی اومد، در جواب میگن که ترسیدیم تشنج کنه!

اما واقعا هر بار بچه ای تب کرد باید از تشنج ترسید؟

خیر! بعضی اوقات بیمار دچار یه عفونت جدی و تبدار مثل مننژیته و در زمینه ی اون بیماری تشنج می کنه ولی بحث بنده در مورد تشنج به دنبال تب هست . باید بدونید در مجموع بچه های کمی هستن که به دنبال تب تشنج می کنن و این جمله رو به خاطر بسپارید که اگه بچه ای زمینه ی تب و تشنج نداشته باشه حتی اگه تب 40 درجه هم پیدا کنه، تشنج نمی کنه! پس احتمال کمی داره بچه ی شما تشنج کنه! تب و تشنج معمولا بین سن 6 ماه تا 6 سالگی رخ میده و بسیاری از موارد سابقه ی خانوادگی یا قبلی در خود بچه وجود داره. برخلاف تصور این تشنج تقریبا بی خطر و خوش خیمه و مشکلی به وجود نمیاره! کافیه پدر و مادر مراقب آسیبهای ثانویه مثل افتادن و ضربه به سر یا گاز گرفتن زبان باشن و در اسرع وقت به پزشک مراجعه کنن. راه پیشگیری از اون هم استفاده از تب بر (استامینوفن، ایبوپروفن) و پاشویه و درمان عفونت مسبب تب هست.

دکتر من قرص و شربت و همه چی خوردم فایده نداشته فقط برام آمپول بنویس! بارها و بارها این جمله رو از بیمارام می شنوم. باور کنید بیشتر بیماریها دوره دارن و تا دورشون نگذره، خوب نمیشن. مثلا سرماخوردگی ساده سه چهار روز و آنفلوانزا حداقل پنج روز طول میکشه همچین موقعی باید داروها رو مصرف کرد و صبر کرد. آمپول هم چیز خاصی نیست!! منظور هم متاسفانه دگزامتازون و هیدروکورتیزون و... هست که مضر و پر عارضه ان.

بیمارای زیادی با سرماخوردگی یا گلودرد مراجعه می کنن و درخواست آنتی بیوتیک (چرک خشک کن) دارن و یا مثلا میگن من سفکسیم، آزیترومایسین و آموکسی سیلین و... مصرف کردم ولی جواب نگرفتم!!! آدم میترسه با این مصرف بی دلیل و بی رویه چند سال دیگه هیچ آنتی بیوتیکی جواب نده! چون استفاده بی رویه باعث مقاومت گونه های باکتری به اونها میشه به نحوی که باید به فکر آنتی بیوتیک های قوی تر و جدیدتر بود. سرماخوردگی (آبریزش بینی، عطسه، سرفه، تب پایین،...) یه بیماری ویروسی و خود محدود شونده است و هیچ نیازی به مصرف آنتی بیوتیک نداره. گلودرد هم بیشتر مواقع ویروسی و خود محدود شونده است و مواردی که نیاز به دریافت آنتی بیوتیک داره توسط پزشک تشخیص داده میشه. استفاده از آنتی بیوتیک ها تو کشور ما متاسفانه به شدت بی رویه اس! این قضیه اونقدر مهمه که سازمان بهداشت جهانی یک سال رو به اسم مقاومت آنتی بیوتیکی نام گذاری کرد.

صبح ها بسیاری از مراجعات مربوط به درخواست آزمایش چک آپ هست. مثلا بیمار سرگیجه داره و میگه فکر کنم چربی خونم بالاست در حالی که مثلا چند ماه پیش آزمایشات نرمال داشته. برخی از مردم فکر میکنن هر ماه یا هر چند ماه باید چکاپ انجام بدن!! در صورتی که به هیچ وجه اینطور نیست! بر فرض مثال شما اگر در نوبت قبلی چربی نرمال داشتید، تا چند سال بعد نیاز به تکرار نداره! آزمایش چکاپ هم به هیچ وجه همه ی بیماری ها رو رد نمیکنه و بر فرض مثال برای سرطان سینه باید فقط ماموگرافی یا سونوگرافی و برای سرطان روده باید کلونوسکوپی انجام داد و آزمایشات اینها در مراحل اولیه معمولا نرماله.

خیلی از بیمارانی که به بنده مراجعه میکنن، درخواست تجویز سرم دارن. آخه مگه ترکیب سرم چیه؟! ترکیب سرم نمک و در مواردی قنده و فقط موارد خاصی نیاز به تجویز داره مثلا وقتی بیمار خونریزی یا اسهال شدید داشته و یا داروهای تزریقی بیمار زیاد هستن و تزریق عضلانی همه ی اونها آزار دهنده اس. به جز این موارد و موارد معدود دیگه، سرم هیچ کارایی دیگه ای نداره!

خیلی جالبه برام که بیمارا از بعضی داروها خیلی میترسن! مثلا اسپری سالبوتامول که خیلی کم عارضه اس یا قرصهای فشار خون و... . وقتی ازشون می پرسم چرا اسپری استفاده نمی کنید جواب میدن که مردم میگن عوارض داره یا عادت می کنی!!!! قرصهای فشار نمی خورم چون عادت می کنم!!! حاضره همیشه فشار بالا داشته باشه و قلب و عروق و تمام بدن در معرض این فشار بالا باشن ولی قرص فشار نخوره. حاضره هیدروکورتیزون و دگزامتازون پرعارضه بگیره ولی یه اسپری ساده نزنه! ای کاش حرف ما هم مثل حرف مردم اینقدر نفوذ داشت!





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 8 آبان 1395 :: نویسنده : محمد Dr
از دو روز قبل ذهنم درگیر یک اتفاق شده.اتفاقی که باورهای ذهنی ام را تکان داد.دوست دارم با دیگران در میان بگذارم که در آن لحظات چه در ذهنم میگذشت...
روز دوشنبه یک بچه 6 ساله سالم و خوش اخلاق را برای خارج کرده جسم خارجی ( تخمه هندونه درسته!)[در ریه ] در اتاق عمل برونکوسکوپی کردیم.همه چیز به خوبی گذشت و جسم خارجی به راحتی خارج شد. در حالی که سرویس بیهوشی بیمار را تحویل گرفت و ما آماده خروج از اتاق بودیم و در حالی که اشباع اکسیژن خون بیمار 98 درصد بود ، ناگهان بچه دچار ایست قلبی شد.اول موضوع را ساده گرفتیم و شروع به احیا کردیم. تصور من این بود که در کمتر از یک دقیقه ریتم قلب به حالت عادی باز میگرده ولی برنگشت! احیا را ادامه دادیم ولی هیچ انقباضی در قلب اتفاق نمی افتاد. زمان به سرعت میگذشت و هرلحظه احساس خطر ، بیشتر بر ما مستولی میشد. پس از پنج دقیقه فهمیدم که قضیه جدی است و احساس خطر جدی تر.احیای بیمار با تمام توان ادامه پیدا کرد...
یک تیم بیست نفره به صورت گردشی و تقسیم کار شامل ده نفر پزشک فوق تخصص و متخصص و ده نفر پرستار و تکنیسین بیهوشی مشغول احیای بیمار شدند.
تجربه ام در موارد مشابه تصویر سیاهی را جلوی چشمانم می آورد. پس از ده دقیقه نا امید شده بودم.بیمار آسیستول بود و هیچ گونه علائمی از فعالیت الکتریکی قلب وجود نداشت. روی یک صندلی نشستم و به جمعی که فعالیت میکرد نگاه میکردم . ضعف و ناتوانی یک عده آدم حرفه ای در تغییر دادن آنچه که خداوند نمیخواهد تغییر دهد ، نمایشی بود که میدیدم. تمام اعتماد به نفسم تبدیل به درماندگی شده بود.گفتم خدایا چرا؟؟ به کدامیک از ما میخواهی گوشزد کنی که ضعیفیم که مغروریم؟ چه کسی قرار است با آسیب دیدن این کودک بیگناه درسی بگیرد؟ چرا ما؟ گروه ریه که از دل  و جان و بدون هیچگونه چشمداشت مادی برای بچه های مردم زحمت میکشد. ما که قصدمان کمک به این بچه بوده است. چرا باید زحمتمان بر باد برود؟ همیشه اعتقاد قلبی ام این بود که وقتی کاری میکنی و نیتت خیر است همه درها برویت باز میشود. پس چرا اینجوری شد؟؟
یک ساعت و نیم گذشت و بچه کماکان آسیستول بود! ناامیدی بر همه مستولی شده بود. متخصص بیهوشی ، جراح کودکان و استاد بخش ریه با پدر بیمار در مورد وضعیت پیش آمده صحبت کردند و تقریبا خبر مرگ کودک را به  والدینش دادند. اما احیا ادامه پیدا کرد در حالی که هیچ کس امیدی نداشت و تقریبا همه مطمئن بودند که حتی اگر بازگشتی در کار باشد ، بیمار آسیب مغزی جدی دیده است.
در طول احیا تقریبا تمام آنچه که در کتابهای احیا نوشته شده انجام شد و تمام اتفاقات بد افتاد! خونریزی ریه شروع شد و خون از لوله تراشه بیمار فوران میکرد ،  هموتوراکس اتفاق افتاد و چست تیوب تعبیه شد. پیس میکر[ضربان ساز] داخلی از طریق ورید فمورال گذاشته شد ولی با هدایت سونوگرافی موفق به هدایت دقیق نشدیم و کار نکرد ، اسیدوز شدید و هیپوکلسمی و نارسایی آدرنال و ... رخ داد. مجبور شدیم خون کامل بدون کراس مچ تزریق کنیم و....
دو و نیم ساعت بیمار آسیستول بود! و پس از دو و نیم ساعت در نا امیدی کامل تیم احیا ریتم قلب باز گشت. هیچ کس خیلی خوشحال نبود همه میدانستند که احتمال آسیب مغزی شدید بیمار خیلی بالاست. بیمار به آی سی یو فرستاده شد و همه اقدامات لازم برای هیپوکسی مغزی انجام شد.دمای سر بیمار پایین آورده شد تا از آسیب بیشتر جلوگیری شود. شب بیمار توسط فلوی اعصاب ویزیت شده بود و با توجه به مردمکهای فیکس میدریاز احتمال مرگ مغزی مطرح شده بود. خستگی به تن همه مانده بود.
اما معجزه اتفاق افتاد و ساعت یازده صبح فردا کودک اکستوبه شد و میگفت که میخوام برم خونه!!!!
نمیدانم که چند مورد مشابه در دنیا اتفاق افتاده که کسی دو  و نیم ساعت آسیستول باشد و فردا صبحش حرف بزند ولی میدانم که از نظر همه پزشکان دنیا این یک اتفاق نادر و یک معجزه است. آنچنان تحت تاثیر این اتفاق قرار گرفته ام که هنوز ذهنم قادر به تحلیلش نیست. نوشتم که بگویم یک تیم حرفه ای یک احیای موفق و نادر را انجام داد و یک کودک را زنده نگه داشت در حالی که همه اعضایش در مقابل خواست خداوند همچون خسی در برابر باد احساس ناتوانی میکرد.
دکتر مجید کیوانفر
فوق تخصص ریه کودکان




نوع مطلب : مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 2 آبان 1395 :: نویسنده : محمد Dr

سلام. چند وقت اخیر دوستانی به وبلاگ سر میزنن و نظر میزارن و عده زیادی ازشون هم سوالاتی دارن که انتظار دارن پاسخ داده شه. لطفا چند نکته رو توجه کنید:

بنده از نظر کاری بسیار پرمشغله هستم و توانایی اینکه هر روز یا هر هفته پست جدید بزارم رو ندارم.

بخش زیادی از نظرات به صورت سوال گذاشته میشه ولی بنده توانایی پاسخ دادن به همه ی اونها رو ندارم. قبلا هم در قالب یک مطلب ازتون خواستم که از درخواست مشاوره کنکور خودداری کنید چون در تخصص بنده نیست و در سایر موارد هم فقط سوالات مربوط بپرسید تا سوالات ضروری سایر دوستان لابلای اونها گم نشه.

در نظر داشته باشید بنده با گوشی موبایل وبلاگ رو مدیریت میکنم با همه ی محدودیتهایی که داره و مطلعید. به اینها کیفیت پایین اینترنت برخی شهرها رو هم اضافه کنید.





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 25 مهر 1395 :: نویسنده : محمد Dr

کارآموز بخش روانپزشکی بودم. صبحها توی اتاق مصاحبه می نشستیم و با صدا زدن بیمارا و راهنمایی کردنشون به اتاق، با اونها مصاحبه میکردیم و بیماری اونها رو تشخیص یا پاسخ به درمان رو رصد میکردیم.

مورد خانم میانسالی بود که توسط خانوادش به بیمارستان آورده و بستری شده بود. خانواده بیمار از اینکه به طرز عجیبی مادر اصرار داره دختر 17 سالش سهیلا، با یه پیرمرد رمال ازدواج کنه شاکی بودن!

گروه روانپزشکی وارد عمل شد و طی مصاحبه هایی که با خانواده و مادر سهیلا به عمل اومد، متاسفانه نتایج خوشایندی به دست نیومد.

ماجرا از این قرار بود که سهیلا دختری باهوش و درس خون با نمره های درسی خیلی خوبه. سرزندگی و شادی اون هم برای خونواده مثله. همه چی خوبه تا اینکه به خونه ی عموش فرستاده میشه تا چند روزی مهمون خانواده ی عمو باشه. اونطور که یکی از اعضای خانواده تعریف میکرد، سهیلایی که برگشت، دیگه سهیلای سابق نبود! دیگه هیچ اثری از شادی و سرزندگی در اون نبود، کم حرف میزد و هر روز افسرده تر و کزتر میشد. افت درسی پیدا کرد به طوری که سهیلایی که نمرات عالی داشت حتی مجبور به ترک تحصیل میشه. ناآگاهی های خانواده سهیلا به همین جا ختم نمیشه. سهیلا رو برای درمان بیماری روحیش پیش یه پیرمرد رمال میبرن بلکه به زندگی سابقش برگرده. پیرمرد چند جلسه خصوصی سهیلا رو ویزیت میکنه و براش نسخه ی جادو و جمبل میپیچه. بعد از اونه که مادر خانواده اصرار میکنه که دخترم باید با این پیرمرد ازدواج کنه.

متاسفانه نظر استاد و گروه درمان بر این بود که سهیلا در مدتی که مهمان خونواده ی عموشه، توسط یکی از پسرعموهاش مورد تعرض قرار میگیره. عاملی که باعث افسردگی و گوشه گیری روز افزون اون میشه. این پایان بداقبالی های سهیلا نیست! نظر استاد همچنین بر این بود که طی جلساتی که پیرمرد شیاد سهیلا رو ملاقات میکنه هم اتفاق مشابهی میفته و پیرمرد با تهدید مادر به افشا، مادر رو مجاب میکنه که دخترش رو به عقد خودش دربیاره.

اینطور زندگی سهیلای با انگیزه قربانی اشتباهات سریالی خانواده ی ناآگاهش میشه.

این مورد خاصی بود که از دوران کاراموزی به یاد دارم، مورد مشابه هم مشاهده کردم. بله! هستند خانواده های زیادی که فرزندان خودشون رو به دست بی رحم جامعه میسپرن، با بی اهمیتی، تساهل و جهل. جامعه پر از گرگهای حریصی هست که چشم به غفلت خونواده ها دارن. چه خوبه فرزندان رو از اول با تربیت صحیح و اسلامی بار آورد و در همه حال غیرت و حساسیت نسبت به اونها نشون داد. موارد زیادی از ارتباطات خارج از عرف بین دختر و پسر هستن که فرجامشون افسردگی و بیماری های روانی و تجاوز میشه، موارد زیادی هستن که با از دست رفتن احساس عزت نفس و احترام دختر نسبت به خود، به سمت روسپیگری و بی عفتی کشیده میشن. اینه واقعیت جامعه...





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 18 مهر 1395 :: نویسنده : محمد Dr

تازه شروع کرده بودم، عاشق کارم بودم. هر روز مطالب علمی رو مرور میکردم تا به روز باشم. بعد از کشیک بیمارایی که ویزیت کرده بودم رو بررسی میکردم و سعی میکردم هر روز مطالب تازه یاد بگیرم و طبابتم رو اصلاح کنم. مطالب جالب بیمارا رو برا پرستارا هم توضیح میدادم و بحث میکردیم... چقدر لذت بخش بود! از طرفی سعی میکردم حداکثر کشیک رو بردارم، آخر کشیک تعداد قبضهای ویزیت رو میشمردم تا از نظر مالی هم خوب استفاده کنم. همه چی برام شیرین بود! حتی تعجب می کردم که چرا بقیه مثل من از طبابت لذت نمی برن! تا اینکه ماجرایی پیش اومد که همه چی رو عوض کرد. ماجرایی که فشار زیادی بهم وارد کرد. احساس میکنم دست خدا توش هویدا بود ولی چرا؟! بعد از اون قضیه چشمامو باز کردم دیدم 12 ساعت در روز کشیک میدم و فشار اورژانس رو تحمل میکنم بدون اینکه بدونم چرا؟! انگار یک آن همه چیز برام بی معنی شده بود! دیگه نمی دونستم چرا شهر به شهر میگردم و تنها توی پانسیون بیمارستانا زندگی میکنم... چرا باید دور از خانواده و دوست و همه باشم... بعد از اون ساعات کشیک به اندازه ی سال برم میگذشت، دیگه اونطور دل به کار نمی دادم. هیچ چیزی برام لذت بخش نبود نه درمان نه درس... انگیزه ای برای ادامه دادن نداشتم. باورم نمیشد این منم که یک آن اینطور بی انگیزه شدم! شاید این همون سیری بود که همه ازش میگفتن، اینکه بعد از یه مدت، طبابت برای آدم کسالت آور و تکراری میشه! حتی فکرشم آزارم میداد ولی این قضیه برای من ناگهانی پیش اومده بود با بقیه فرق میکرد. من هدفم رو گم کرده بودم. شاید از اول هم هدفی در کار نبود و سرگرم هدفهای اشتباه و گذرا شده بودم و الآن خدا این مشکل رو برام پیش آورده بود تا به خودم بیام. شاید از اول یه چیزایی رو اشتباه محاسبه کرده بودم. شاید حواسم زیاد به سمت خودم رفته بود، شاید غرق شدن زیاد توی زندگی خودم بود که خودشو نشون داده بود. 5 روز برنامم رو خالی گذاشتم و رفتم زیارت مشهد بلکه کمکم کنه از این وضعی که گرفتارش شده بودم، بیام بیرون و بتونم هدفمو پیدا کنم، بتونم نشاطمو دوباره به دست بیارم... آدم اگه حواسش نباشه، سرمست زندگی میشه بدون اینکه خودش بفهمه...





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 31 شهریور 1395 :: نویسنده : محمد Dr

هر وقت دلتون شکست، یه نگاهی به اطرافتون بندازید شاید دل بعضیا هم داره زیر دست و پای شما میشکنه و حواستون نیست! شاید دل مادرتون، همکارتون، خانوادتون،.. رو شکستید و خدا میخواد به خودتون بیاید! شاید دل خیلیا رو به بازی گرفتید و خودتون نمی دونید! بعضیا شاید دارن زیر بی توجهی شما له میشن! بعضیا که به چشمتون نمیان! شاید خدا می خواد تجربه کنید که دل شکستن چقدر سخته تا درک کنید اونا رو! شایدم میخواد اینجوری بهتون نزدیکتر شه چون خودش گفته تو دلای شکسته جا داره!





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 6 مرداد 1395 :: نویسنده : محمد Dr

سلام. میخوام یه داستان براتون بگم! به خصوص برا اونایی که آرزو دارن پزشکی قبول شن و فکر می کنن پزشکی همه چیه و اگه قبول شن به هدفشون در زندگی رسیدن و هیچ نیازی دیگه ندارن!

دبیرستانم رو توی یه مدرسه ی شبانه روزی درس خوندم. توی خوابگاهی که بودم دوستای زیادی داشتم از سال بالایی و همکلاسی و... یه سال بالایی داشتم اسمش امین بود، امین ع. پدرش کارخونه ی مبلمان داشت و وضع مالی خوبی داشتن. امین عشق پزشکی بود، پزشکی ارتش. ,وقتی من اول دبیرستان بودم، اون سوم دبیرستان بود. خیلی درس می خوند، کتاب خاکستری، آبی و... .قلم چی ثبت نام کرده بود و مرتب آزمون می داد. یه بار رتبه کشوریش حتی 36 شد. یادمه چند روز از مدرسه غیبت کرده بود پدرشو خواسته بودن دبیرستان. پدرش برای مدیر تعریف می کرد که امین خیلی می خونه و غیبتشم برا این بوده که بیشتر درس بخونه، باور کنید ابروهاشو زده بود که بیرون نره و بخونه. لذت می برد از اینکه پسرش درس خونه و پزشکی می خواد.

امین آدم خوش ذاتی بود اما حواسش فقط به پزشکی بود. اهل نماز و روزه نبود. حلال و حروم رو رعایت نمی کرد . زندگیش فقط درس بود و خوردن و خوابیدن و به پزشکی فکر کردن. پیش دانشگاهی رفت یه مدرسه ی دیگه. بعدا شنیدم که کنکور داده و پزشکی قبول شده. قابل انتظار بود برام و اصلا برام عجیب نبود. حتی تعجب کردم که چرا فقط خرم آباد قبول شده!

گذشت تا اینکه دو سال بعد داشتم با یکی از دوستام و همکلاسی های سابق امین تلفنی صحبت می کردم گفت راستی امین ع. رو یادت میاد؟

_آره چطور مگه؟

خودکشی کرد. مرد!

_ نه بابا؟!!! جدی میگی؟!!!

_آره. منم دو روز پیش شنیدم. تشییع جنازش بود دیروز.

یک آن همه چی برام تداعی شد... اتاقش، کتاباش، هیجانی که بعد آزموناش داشت و می نشست درصداشو حساب میکرد... تعریفی که می کرد، می گفت پشتیبانم که رتبمو شنیده جلو همه کولم کرده...الآن اون همه هیجان و انگیزه زیر یک متر خاک خوابیده بود... باورش سخت بود...

پی نوشت: یک بار خدمتتون گفتم که کنکور من 8 سال پیش بوده. از طرفی من هیچ تخصصی در مشاوره کنکور ندارم و اینترنت هم پر از سایتهای مشاوره اس. بعد از این به هیچ مشاوره ای اعم از درسی و غیر درسی جواب داده نمیشه. زندگیتون پر برکت.






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 13 تیر 1395 :: نویسنده : محمد Dr

خودم رو میگم تا وقتی دانشگاه نیومده بودم نمی دونستم فرق درمانگاه، مطب و بخش دقیقا چیه! چه بیمارایی کدوم قسمت باید برن؟ روند بستری شدن یه بیمار به چه صورته و ...؟ شاید اگر اقتضای رشتم نبود، توی دانشگاه هم پی به این چیزا نمی بردم! این یه ضعف در فرهنگ عمومی ماست که اطلاعات مردم در مورد مسایل بهداشت و درمان ناقصه و متاسفانه اگر عملکرد رسانه های عمومی در بقیه ی زمینه ها قابل دفاع باشه در این زمینه حرفی برای گفتن نداره! اگر رسانه ها اونقدر که روی از بین بردن اعتماد بین بیمار و پزشک کار می کنن روی این قضیه متمرکز می شدن، الآن مشکلی در این زمینه نداشتیم.

چند تا مسئله رو میگم و ازتون تقاضا دارم یاد بگیرید و هر جا که رفتید به دیگران هم یاد بدید.

مردم ما باید به این درک برسن که استفاده از دفترچه ی درمانی دیگران غیراخلاقی، غیرقانونی و غیرشرعیه. اساسا بیمه به این معنیه که یک شخص یا شرکت در قبال مبلغی که از کسی دریافت میکنه، می پذیره که در صورت بروز مشکل برای اون شخص، تمام یا قسمتی از مخارجش رو متقبل شه و در صورتی که مشکلی در این مدت پیش نیاد، شخص یا شرکت بیمه کننده این مبلغ رو در ازای ریسکی که قبول کرده، سود می بره. منطقیه نه؟! ولی متاسفانه در بین مردم ما این امری کاملا عادی شده که از دفترچه ی درمانی دیگران استفاده کنن و از این طریق در حق شرکت بیمه کننده ی اون شخص ظلم کنن. هر روز باید با بیمار و همراه بیمار سر این قضیه کلنجار برم و هر بار که این مسئله رو برای دیگران توضیح میدم طوری به من نگاه می کنن که به یک آدم از دایره ی عقل خارج شده! البته بخش زیادی از این مشکل هم متوجه برخی همکارای بنده اس که این مسائل اصلا براشون مهم نیست!

اورژانس جای مریض هاییه که وضعیت حادی دارن به نحوی که اگه تا ساعات باز بودن درمانگاه صبر کنن، خطری متوجهشون میشه و یا درد و مشکل طاقت فرسا دارن که تحمل ندارن و...! باور کنید مورد داشتم که ساعت 2 شب و توی شلوغی اورژانس با این شکایت اومده که از یک ماه پیش جوش درمیارم!

شرایط پزشک، پرسنل، بیماران دیگه و محیط بیمارستان رو درک کنیم. به وفور می بینم در حالی که در حال ویزیت یه بیمار بد حال دم موت، یا بیمار قلبی هستم یکی که تازه رسیده یا حتی زودتر اومده، از اینکه بالای سر مریض سرماخوردش نیستم داد و بیداد میکنه! یا اینکه وسط ویزیت یه بیمار می پره و شروع می کنه به سوال پرسیدن در مورد بیمار خودش! واقعا برخی فکر می کنن اگه بیمار خوش حالشون رو هر طور که شده، به دکتر قالب کنن، زرنگی کردن! دیگران هم مثل بیمار ما نیازمند درمانن. یادمه توی کارورزی همه ی همراهای بیمارا خواسته شون این بود که بریم بالا سر بیمارشون چون یه عده به نظرشون بیمارشون بدحال بود و نیاز به اقدام فوری داشت و از طرف دیگه یه عده میگفتن بیمار ما چون چیزی نداره ویزیتش کن که سریع بریم!

در تجویز پزشک دخالت نکنیم! خوبه که پزشک نظرمون رو در مورد نوع و شیوه ی مصرف داروها بپرسه ولی در هر حال بدونیم تصمیم گیرنده اونه نه ما. جایی که من کار میکنم متاسفانه همه آمپول و سرم میخوان! بخش زیادی از انرژی من صرف این میشه که بیمارو مجاب کنم نیازی به سرم یا آمپول نیست! البته من مشکلی ندارم اگه با فرم آمپول داروها راحت ترن براشون تجویز کنم ولی منظور اون ها از آمپول، آنتی بیوتیک و خانواده ی کورتون هاست که اکثرا بی مورد و مضره!

کار پزشک تشخیص و نوشتن دستورات دارویی لازم برای بیماره. وظیفه ی اجرای اون ها هم با همکاران پرستاره. پس زدن و درآوردن سرم، خراب بودن تخت، سرم، کثیف بودن اتاق، مورد قبول نبودن نوع دفترچه، بالا بودن هزینه ها و... در حیطه ی وظایف و اختیارات ما نیست! پس لطفا اینقدر در مورد این مسائل از ما سوال نپرسید! باور کنید خیلی از ما در مورد مسائل اداری مثل بیمه و محاسبه ی هزینه و... هیچ اطلاعی نداریم! یعنی اگه روزی برای خود بنده اتفاقی بیفته مثل یه آدم کاملا عادی و بی اطلاع دنبال کاراش میفتم!

برخی اوقات به خاطر بدحال بودن بیمار یا نیاز به اقدامات تشخیصی درمانی خاص، نیاز به بستری شدن بیمار وجود داره و تصمیم گیری در مورد این با پزشکه. بیمار میتونه رضایت به بستری شدن نده ولی نمی تونه تقاضای بستری شدن بکنه.

بدیهیه که هر جایی قوانین و رویه خودشو داره. خواهشا وقتی وارد اتاق پزشک می شید قبض ویزیت خود رو گرفته باشید تا وقت پزشک و سایر بیمارا رو نگیرید. خطاب به پرسنل محترم بیمارستان هم بگم که بیمارستان ملک شخصی پزشک یا شما نیست پس لطفا دوست و رفیق و همسایه و عمو و خاله و عمه و... خود رو خارج از سیستم و بدون دریافت قبض نیارید! گرفتن قبض که قیمت نازلی هم داره، نشان از شخصیت و قانونمندی شماست! این قضیه خیلی بنده رو اذیت میکنه! حتی برای احترام به پرسنل، قبل از گرفتن قبض بیمارشون رو ویزیت میکنم و بعد ازشون قبض میخوام ولی متاسفانه برخی معنی احترام رو درک نمیکنن! برخی فکر میکنن با دروغ گفتن و زدن از ویزیت و بیت المال میشه درمان بشن، بالاخره یه کسی باید اجازه بده تا دارو اثر بزاره نه؟!

شک نکنید هر چه تعداد همراه بیمار بیشتر باشه، کیفیت درمان کمتر میشه. همراه بیمار زیاد باعث شلوغی و ازدحام اورژانس، خستگی پرسنل، سلب آرامش از سایر بیماران و افزایش فشار روانی روی همه میشه.





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 8 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
var xpos=new Array() for(i=0;i=1;i--){xpos[i]=xpos[i-1]+kern ypos[i]=ypos[i-1]} xpos[0]=x+kern ypos[0]=y for(i=0;i