دنیـــــــــــای کوچک یک پزشک عمومی
دنیا چقدر کوچک است اگر اهل فکر کردن به بالاتر باشیم
شنبه 13 آذر 1395 :: نویسنده : محمد Dr

بارها پیش میاد که پدر و مادرها نصف شب از خوابشون میزنن و بچه هاشون رو با شکایت تب میارن. وقتی بهشون میگم که اگه تا صبح تب بر می دادید و بعد مراجعه می کردید، مشکلی پیش نمی اومد، در جواب میگن که ترسیدیم تشنج کنه!

اما واقعا هر بار بچه ای تب کرد باید از تشنج ترسید؟

خیر! بعضی اوقات بیمار دچار یه عفونت جدی و تبدار مثل مننژیته و در زمینه ی اون بیماری تشنج می کنه ولی بحث بنده در مورد تشنج به دنبال تب هست . باید بدونید در مجموع بچه های کمی هستن که به دنبال تب تشنج می کنن و این جمله رو به خاطر بسپارید که اگه بچه ای زمینه ی تب و تشنج نداشته باشه حتی اگه تب 40 درجه هم پیدا کنه، تشنج نمی کنه! پس احتمال کمی داره بچه ی شما تشنج کنه! تب و تشنج معمولا بین سن 6 ماه تا 6 سالگی رخ میده و بسیاری از موارد سابقه ی خانوادگی یا قبلی در خود بچه وجود داره. برخلاف تصور این تشنج تقریبا بی خطر و خوش خیمه و مشکلی به وجود نمیاره! کافیه پدر و مادر مراقب آسیبهای ثانویه مثل افتادن و ضربه به سر یا گاز گرفتن زبان باشن و در اسرع وقت به پزشک مراجعه کنن. راه پیشگیری از اون هم استفاده از تب بر (استامینوفن، ایبوپروفن) و پاشویه و درمان عفونت مسبب تب هست.

دکتر من قرص و شربت و همه چی خوردم فایده نداشته فقط برام آمپول بنویس! بارها و بارها این جمله رو از بیمارام می شنوم. باور کنید بیشتر بیماریها دوره دارن و تا دورشون نگذره، خوب نمیشن. مثلا سرماخوردگی ساده سه چهار روز و آنفلوانزا حداقل پنج روز طول میکشه همچین موقعی باید داروها رو مصرف کرد و صبر کرد. آمپول هم چیز خاصی نیست!! منظور هم متاسفانه دگزامتازون و هیدروکورتیزون و... هست که مضر و پر عارضه ان.

بیمارای زیادی با سرماخوردگی یا گلودرد مراجعه می کنن و درخواست آنتی بیوتیک (چرک خشک کن) دارن و یا مثلا میگن من سفکسیم، آزیترومایسین و آموکسی سیلین و... مصرف کردم ولی جواب نگرفتم!!! آدم میترسه با این مصرف بی دلیل و بی رویه چند سال دیگه هیچ آنتی بیوتیکی جواب نده! چون استفاده بی رویه باعث مقاومت گونه های باکتری به اونها میشه به نحوی که باید به فکر آنتی بیوتیک های قوی تر و جدیدتر بود. سرماخوردگی (آبریزش بینی، عطسه، سرفه، تب پایین،...) یه بیماری ویروسی و خود محدود شونده است و هیچ نیازی به مصرف آنتی بیوتیک نداره. گلودرد هم بیشتر مواقع ویروسی و خود محدود شونده است و مواردی که نیاز به دریافت آنتی بیوتیک داره توسط پزشک تشخیص داده میشه. استفاده از آنتی بیوتیک ها تو کشور ما متاسفانه به شدت بی رویه اس! این قضیه اونقدر مهمه که سازمان بهداشت جهانی یک سال رو به اسم مقاومت آنتی بیوتیکی نام گذاری کرد.

صبح ها بسیاری از مراجعات مربوط به درخواست آزمایش چک آپ هست. مثلا بیمار سرگیجه داره و میگه فکر کنم چربی خونم بالاست در حالی که مثلا چند ماه پیش آزمایشات نرمال داشته. برخی از مردم فکر میکنن هر ماه یا هر چند ماه باید چکاپ انجام بدن!! در صورتی که به هیچ وجه اینطور نیست! بر فرض مثال شما اگر در نوبت قبلی چربی نرمال داشتید، تا چند سال بعد نیاز به تکرار نداره! آزمایش چکاپ هم به هیچ وجه همه ی بیماری ها رو رد نمیکنه و بر فرض مثال برای سرطان سینه باید فقط ماموگرافی یا سونوگرافی و برای سرطان روده باید کلونوسکوپی انجام داد و آزمایشات اینها در مراحل اولیه معمولا نرماله.

خیلی از بیمارانی که به بنده مراجعه میکنن، درخواست تجویز سرم دارن. آخه مگه ترکیب سرم چیه؟! ترکیب سرم نمک و در مواردی قنده و فقط موارد خاصی نیاز به تجویز داره مثلا وقتی بیمار خونریزی یا اسهال شدید داشته و یا داروهای تزریقی بیمار زیاد هستن و تزریق عضلانی همه ی اونها آزار دهنده اس. به جز این موارد و موارد معدود دیگه، سرم هیچ کارایی دیگه ای نداره!

خیلی جالبه برام که بیمارا از بعضی داروها خیلی میترسن! مثلا اسپری سالبوتامول که خیلی کم عارضه اس یا قرصهای فشار خون و... . وقتی ازشون می پرسم چرا اسپری استفاده نمی کنید جواب میدن که مردم میگن عوارض داره یا عادت می کنی!!!! قرصهای فشار نمی خورم چون عادت می کنم!!! حاضره همیشه فشار بالا داشته باشه و قلب و عروق و تمام بدن در معرض این فشار بالا باشن ولی قرص فشار نخوره. حاضره هیدروکورتیزون و دگزامتازون پرعارضه بگیره ولی یه اسپری ساده نزنه! ای کاش حرف ما هم مثل حرف مردم اینقدر نفوذ داشت!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 8 آبان 1395 :: نویسنده : محمد Dr
از دو روز قبل ذهنم درگیر یک اتفاق شده.اتفاقی که باورهای ذهنی ام را تکان داد.دوست دارم با دیگران در میان بگذارم که در آن لحظات چه در ذهنم میگذشت...
روز دوشنبه یک بچه 6 ساله سالم و خوش اخلاق را برای خارج کرده جسم خارجی ( تخمه هندونه درسته!)[در ریه ] در اتاق عمل برونکوسکوپی کردیم.همه چیز به خوبی گذشت و جسم خارجی به راحتی خارج شد. در حالی که سرویس بیهوشی بیمار را تحویل گرفت و ما آماده خروج از اتاق بودیم و در حالی که اشباع اکسیژن خون بیمار 98 درصد بود ، ناگهان بچه دچار ایست قلبی شد.اول موضوع را ساده گرفتیم و شروع به احیا کردیم. تصور من این بود که در کمتر از یک دقیقه ریتم قلب به حالت عادی باز میگرده ولی برنگشت! احیا را ادامه دادیم ولی هیچ انقباضی در قلب اتفاق نمی افتاد. زمان به سرعت میگذشت و هرلحظه احساس خطر ، بیشتر بر ما مستولی میشد. پس از پنج دقیقه فهمیدم که قضیه جدی است و احساس خطر جدی تر.احیای بیمار با تمام توان ادامه پیدا کرد...
یک تیم بیست نفره به صورت گردشی و تقسیم کار شامل ده نفر پزشک فوق تخصص و متخصص و ده نفر پرستار و تکنیسین بیهوشی مشغول احیای بیمار شدند.
تجربه ام در موارد مشابه تصویر سیاهی را جلوی چشمانم می آورد. پس از ده دقیقه نا امید شده بودم.بیمار آسیستول بود و هیچ گونه علائمی از فعالیت الکتریکی قلب وجود نداشت. روی یک صندلی نشستم و به جمعی که فعالیت میکرد نگاه میکردم . ضعف و ناتوانی یک عده آدم حرفه ای در تغییر دادن آنچه که خداوند نمیخواهد تغییر دهد ، نمایشی بود که میدیدم. تمام اعتماد به نفسم تبدیل به درماندگی شده بود.گفتم خدایا چرا؟؟ به کدامیک از ما میخواهی گوشزد کنی که ضعیفیم که مغروریم؟ چه کسی قرار است با آسیب دیدن این کودک بیگناه درسی بگیرد؟ چرا ما؟ گروه ریه که از دل  و جان و بدون هیچگونه چشمداشت مادی برای بچه های مردم زحمت میکشد. ما که قصدمان کمک به این بچه بوده است. چرا باید زحمتمان بر باد برود؟ همیشه اعتقاد قلبی ام این بود که وقتی کاری میکنی و نیتت خیر است همه درها برویت باز میشود. پس چرا اینجوری شد؟؟
یک ساعت و نیم گذشت و بچه کماکان آسیستول بود! ناامیدی بر همه مستولی شده بود. متخصص بیهوشی ، جراح کودکان و استاد بخش ریه با پدر بیمار در مورد وضعیت پیش آمده صحبت کردند و تقریبا خبر مرگ کودک را به  والدینش دادند. اما احیا ادامه پیدا کرد در حالی که هیچ کس امیدی نداشت و تقریبا همه مطمئن بودند که حتی اگر بازگشتی در کار باشد ، بیمار آسیب مغزی جدی دیده است.
در طول احیا تقریبا تمام آنچه که در کتابهای احیا نوشته شده انجام شد و تمام اتفاقات بد افتاد! خونریزی ریه شروع شد و خون از لوله تراشه بیمار فوران میکرد ،  هموتوراکس اتفاق افتاد و چست تیوب تعبیه شد. پیس میکر[ضربان ساز] داخلی از طریق ورید فمورال گذاشته شد ولی با هدایت سونوگرافی موفق به هدایت دقیق نشدیم و کار نکرد ، اسیدوز شدید و هیپوکلسمی و نارسایی آدرنال و ... رخ داد. مجبور شدیم خون کامل بدون کراس مچ تزریق کنیم و....
دو و نیم ساعت بیمار آسیستول بود! و پس از دو و نیم ساعت در نا امیدی کامل تیم احیا ریتم قلب باز گشت. هیچ کس خیلی خوشحال نبود همه میدانستند که احتمال آسیب مغزی شدید بیمار خیلی بالاست. بیمار به آی سی یو فرستاده شد و همه اقدامات لازم برای هیپوکسی مغزی انجام شد.دمای سر بیمار پایین آورده شد تا از آسیب بیشتر جلوگیری شود. شب بیمار توسط فلوی اعصاب ویزیت شده بود و با توجه به مردمکهای فیکس میدریاز احتمال مرگ مغزی مطرح شده بود. خستگی به تن همه مانده بود.
اما معجزه اتفاق افتاد و ساعت یازده صبح فردا کودک اکستوبه شد و میگفت که میخوام برم خونه!!!!
نمیدانم که چند مورد مشابه در دنیا اتفاق افتاده که کسی دو  و نیم ساعت آسیستول باشد و فردا صبحش حرف بزند ولی میدانم که از نظر همه پزشکان دنیا این یک اتفاق نادر و یک معجزه است. آنچنان تحت تاثیر این اتفاق قرار گرفته ام که هنوز ذهنم قادر به تحلیلش نیست. نوشتم که بگویم یک تیم حرفه ای یک احیای موفق و نادر را انجام داد و یک کودک را زنده نگه داشت در حالی که همه اعضایش در مقابل خواست خداوند همچون خسی در برابر باد احساس ناتوانی میکرد.
دکتر مجید کیوانفر
فوق تخصص ریه کودکان




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 2 آبان 1395 :: نویسنده : محمد Dr

سلام. چند وقت اخیر دوستانی به وبلاگ سر میزنن و نظر میزارن و عده زیادی ازشون هم سوالاتی دارن که انتظار دارن پاسخ داده شه. لطفا چند نکته رو توجه کنید:

بنده از نظر کاری بسیار پرمشغله هستم و توانایی اینکه هر روز یا هر هفته پست جدید بزارم رو ندارم.

بخش زیادی از نظرات به صورت سوال گذاشته میشه ولی بنده توانایی پاسخ دادن به همه ی اونها رو ندارم. قبلا هم در قالب یک مطلب ازتون خواستم که از درخواست مشاوره کنکور خودداری کنید چون در تخصص بنده نیست و در سایر موارد هم فقط سوالات مربوط بپرسید تا سوالات ضروری سایر دوستان لابلای اونها گم نشه.

در نظر داشته باشید بنده با گوشی موبایل وبلاگ رو مدیریت میکنم با همه ی محدودیتهایی که داره و مطلعید. به اینها کیفیت پایین اینترنت برخی شهرها رو هم اضافه کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 25 مهر 1395 :: نویسنده : محمد Dr

کارآموز بخش روانپزشکی بودم. صبحها توی اتاق مصاحبه می نشستیم و با صدا زدن بیمارا و راهنمایی کردنشون به اتاق، با اونها مصاحبه میکردیم و بیماری اونها رو تشخیص یا پاسخ به درمان رو رصد میکردیم.

مورد خانم میانسالی بود که توسط خانوادش به بیمارستان آورده و بستری شده بود. خانواده بیمار از اینکه به طرز عجیبی مادر اصرار داره دختر 17 سالش سهیلا، با یه پیرمرد رمال ازدواج کنه شاکی بودن!

گروه روانپزشکی وارد عمل شد و طی مصاحبه هایی که با خانواده و مادر سهیلا به عمل اومد، متاسفانه نتایج خوشایندی به دست نیومد.

ماجرا از این قرار بود که سهیلا دختری باهوش و درس خون با نمره های درسی خیلی خوبه. سرزندگی و شادی اون هم برای خونواده مثله. همه چی خوبه تا اینکه به خونه ی عموش فرستاده میشه تا چند روزی مهمون خانواده ی عمو باشه. اونطور که یکی از اعضای خانواده تعریف میکرد، سهیلایی که برگشت، دیگه سهیلای سابق نبود! دیگه هیچ اثری از شادی و سرزندگی در اون نبود، کم حرف میزد و هر روز افسرده تر و کزتر میشد. افت درسی پیدا کرد به طوری که سهیلایی که نمرات عالی داشت حتی مجبور به ترک تحصیل میشه. ناآگاهی های خانواده سهیلا به همین جا ختم نمیشه. سهیلا رو برای درمان بیماری روحیش پیش یه پیرمرد رمال میبرن بلکه به زندگی سابقش برگرده. پیرمرد چند جلسه خصوصی سهیلا رو ویزیت میکنه و براش نسخه ی جادو و جمبل میپیچه. بعد از اونه که مادر خانواده اصرار میکنه که دخترم باید با این پیرمرد ازدواج کنه.

متاسفانه نظر استاد و گروه درمان بر این بود که سهیلا در مدتی که مهمان خونواده ی عموشه، توسط یکی از پسرعموهاش مورد تعرض قرار میگیره. عاملی که باعث افسردگی و گوشه گیری روز افزون اون میشه. این پایان بداقبالی های سهیلا نیست! نظر استاد همچنین بر این بود که طی جلساتی که پیرمرد شیاد سهیلا رو ملاقات میکنه هم اتفاق مشابهی میفته و پیرمرد با تهدید مادر به افشا، مادر رو مجاب میکنه که دخترش رو به عقد خودش دربیاره.

اینطور زندگی سهیلای با انگیزه قربانی اشتباهات سریالی خانواده ی ناآگاهش میشه.

این مورد خاصی بود که از دوران کاراموزی به یاد دارم، مورد مشابه هم مشاهده کردم. بله! هستند خانواده های زیادی که فرزندان خودشون رو به دست بی رحم جامعه میسپرن، با بی اهمیتی، تساهل و جهل. جامعه پر از گرگهای حریصی هست که چشم به غفلت خونواده ها دارن. چه خوبه فرزندان رو از اول با تربیت صحیح و اسلامی بار آورد و در همه حال غیرت و حساسیت نسبت به اونها نشون داد. موارد زیادی از ارتباطات خارج از عرف بین دختر و پسر هستن که فرجامشون افسردگی و بیماری های روانی و تجاوز میشه، موارد زیادی هستن که با از دست رفتن احساس عزت نفس و احترام دختر نسبت به خود، به سمت روسپیگری و بی عفتی کشیده میشن. اینه واقعیت جامعه...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 18 مهر 1395 :: نویسنده : محمد Dr

تازه شروع کرده بودم، عاشق کارم بودم. هر روز مطالب علمی رو مرور میکردم تا به روز باشم. بعد از کشیک بیمارایی که ویزیت کرده بودم رو بررسی میکردم و سعی میکردم هر روز مطالب تازه یاد بگیرم و طبابتم رو اصلاح کنم. مطالب جالب بیمارا رو برا پرستارا هم توضیح میدادم و بحث میکردیم... چقدر لذت بخش بود! از طرفی سعی میکردم حداکثر کشیک رو بردارم، آخر کشیک تعداد قبضهای ویزیت رو میشمردم تا از نظر مالی هم خوب استفاده کنم. همه چی برام شیرین بود! حتی تعجب می کردم که چرا بقیه مثل من از طبابت لذت نمی برن! تا اینکه ماجرایی پیش اومد که همه چی رو عوض کرد. ماجرایی که فشار زیادی بهم وارد کرد. احساس میکنم دست خدا توش هویدا بود ولی چرا؟! بعد از اون قضیه چشمامو باز کردم دیدم 12 ساعت در روز کشیک میدم و فشار اورژانس رو تحمل میکنم بدون اینکه بدونم چرا؟! انگار یک آن همه چیز برام بی معنی شده بود! دیگه نمی دونستم چرا شهر به شهر میگردم و تنها توی پانسیون بیمارستانا زندگی میکنم... چرا باید دور از خانواده و دوست و همه باشم... بعد از اون ساعات کشیک به اندازه ی سال برم میگذشت، دیگه اونطور دل به کار نمی دادم. هیچ چیزی برام لذت بخش نبود نه درمان نه درس... انگیزه ای برای ادامه دادن نداشتم. باورم نمیشد این منم که یک آن اینطور بی انگیزه شدم! شاید این همون سیری بود که همه ازش میگفتن، اینکه بعد از یه مدت، طبابت برای آدم کسالت آور و تکراری میشه! حتی فکرشم آزارم میداد ولی این قضیه برای من ناگهانی پیش اومده بود با بقیه فرق میکرد. من هدفم رو گم کرده بودم. شاید از اول هم هدفی در کار نبود و سرگرم هدفهای اشتباه و گذرا شده بودم و الآن خدا این مشکل رو برام پیش آورده بود تا به خودم بیام. شاید از اول یه چیزایی رو اشتباه محاسبه کرده بودم. شاید حواسم زیاد به سمت خودم رفته بود، شاید غرق شدن زیاد توی زندگی خودم بود که خودشو نشون داده بود. 5 روز برنامم رو خالی گذاشتم و رفتم زیارت مشهد بلکه کمکم کنه از این وضعی که گرفتارش شده بودم، بیام بیرون و بتونم هدفمو پیدا کنم، بتونم نشاطمو دوباره به دست بیارم... آدم اگه حواسش نباشه، سرمست زندگی میشه بدون اینکه خودش بفهمه...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 31 شهریور 1395 :: نویسنده : محمد Dr

هر وقت دلتون شکست، یه نگاهی به اطرافتون بندازید شاید دل بعضیا هم داره زیر دست و پای شما میشکنه و حواستون نیست! شاید دل مادرتون، همکارتون، خانوادتون،.. رو شکستید و خدا میخواد به خودتون بیاید! شاید دل خیلیا رو به بازی گرفتید و خودتون نمی دونید! بعضیا شاید دارن زیر بی توجهی شما له میشن! بعضیا که به چشمتون نمیان! شاید خدا می خواد تجربه کنید که دل شکستن چقدر سخته تا درک کنید اونا رو! شایدم میخواد اینجوری بهتون نزدیکتر شه چون خودش گفته تو دلای شکسته جا داره!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 5 مرداد 1395 :: نویسنده : محمد Dr

سلام. میخوام یه داستان براتون بگم! به خصوص برا اونایی که آرزو دارن پزشکی قبول شن و فکر می کنن پزشکی همه چیه و اگه قبول شن به هدفشون در زندگی رسیدن و هیچ نیازی دیگه ندارن!

دبیرستانم رو توی یه مدرسه ی شبانه روزی درس خوندم. توی خوابگاهی که بودم دوستای زیادی داشتم از سال بالایی و همکلاسی و... یه سال بالایی داشتم اسمش امین بود، امین ع. پدرش کارخونه ی مبلمان داشت و وضع مالی خوبی داشتن. امین عشق پزشکی بود، پزشکی ارتش. ,وقتی من اول دبیرستان بودم، اون سوم دبیرستان بود. خیلی درس می خوند، کتاب خاکستری، آبی و... .قلم چی ثبت نام کرده بود و مرتب آزمون می داد. یه بار رتبه کشوریش حتی 36 شد. یادمه چند روز از مدرسه غیبت کرده بود پدرشو خواسته بودن دبیرستان. پدرش برای مدیر تعریف می کرد که امین خیلی می خونه و غیبتشم برا این بوده که بیشتر درس بخونه، باور کنید ابروهاشو زده بود که بیرون نره و بخونه. لذت می برد از اینکه پسرش درس خونه و پزشکی می خواد.

امین آدم خوش ذاتی بود اما حواسش فقط به پزشکی بود. اهل نماز و روزه نبود. حلال و حروم رو رعایت نمی کرد . زندگیش فقط درس بود و خوردن و خوابیدن و به پزشکی فکر کردن. پیش دانشگاهی رفت یه مدرسه ی دیگه. بعدا شنیدم که کنکور داده و پزشکی قبول شده. قابل انتظار بود برام و اصلا برام عجیب نبود. حتی تعجب کردم که چرا فقط خرم آباد قبول شده!

گذشت تا اینکه دو سال بعد داشتم با یکی از دوستام و همکلاسی های سابق امین تلفنی صحبت می کردم گفت راستی امین ع. رو یادت میاد؟

_آره چطور مگه؟

خودکشی کرد. مرد!

_ نه بابا؟!!! جدی میگی؟!!!

_آره. منم دو روز پیش شنیدم. تشییع جنازش بود دیروز.

یک آن همه چی برام تداعی شد... اتاقش، کتاباش، هیجانی که بعد آزموناش داشت و می نشست درصداشو حساب میکرد... تعریفی که می کرد، می گفت پشتیبانم که رتبمو شنیده جلو همه کولم کرده...الآن اون همه هیجان و انگیزه زیر یک متر خاک خوابیده بود... باورش سخت بود...

پی نوشت: یک بار خدمتتون گفتم که کنکور من 8 سال پیش بوده. از طرفی من هیچ تخصصی در مشاوره کنکور ندارم و اینترنت هم پر از سایتهای مشاوره اس. بعد از این به هیچ مشاوره ای اعم از درسی و غیر درسی جواب داده نمیشه. زندگیتون پر برکت.






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 12 تیر 1395 :: نویسنده : محمد Dr

خودم رو میگم تا وقتی دانشگاه نیومده بودم نمی دونستم فرق درمانگاه، مطب و بخش دقیقا چیه! چه بیمارایی کدوم قسمت باید برن؟ روند بستری شدن یه بیمار به چه صورته و ...؟ شاید اگر اقتضای رشتم نبود، توی دانشگاه هم پی به این چیزا نمی بردم! این یه ضعف در فرهنگ عمومی ماست که اطلاعات مردم در مورد مسایل بهداشت و درمان ناقصه و متاسفانه اگر عملکرد رسانه های عمومی در بقیه ی زمینه ها قابل دفاع باشه در این زمینه حرفی برای گفتن نداره! اگر رسانه ها اونقدر که روی از بین بردن اعتماد بین بیمار و پزشک کار می کنن روی این قضیه متمرکز می شدن، الآن مشکلی در این زمینه نداشتیم.

چند تا مسئله رو میگم و ازتون تقاضا دارم یاد بگیرید و هر جا که رفتید به دیگران هم یاد بدید.

مردم ما باید به این درک برسن که استفاده از دفترچه ی درمانی دیگران غیراخلاقی، غیرقانونی و غیرشرعیه. اساسا بیمه به این معنیه که یک شخص یا شرکت در قبال مبلغی که از کسی دریافت میکنه، می پذیره که در صورت بروز مشکل برای اون شخص، تمام یا قسمتی از مخارجش رو متقبل شه و در صورتی که مشکلی در این مدت پیش نیاد، شخص یا شرکت بیمه کننده این مبلغ رو در ازای ریسکی که قبول کرده، سود می بره. منطقیه نه؟! ولی متاسفانه در بین مردم ما این امری کاملا عادی شده که از دفترچه ی درمانی دیگران استفاده کنن و از این طریق در حق شرکت بیمه کننده ی اون شخص ظلم کنن. هر روز باید با بیمار و همراه بیمار سر این قضیه کلنجار برم و هر بار که این مسئله رو برای دیگران توضیح میدم طوری به من نگاه می کنن که به یک آدم از دایره ی عقل خارج شده! البته بخش زیادی از این مشکل هم متوجه برخی همکارای بنده اس که این مسائل اصلا براشون مهم نیست!

اورژانس جای مریض هاییه که وضعیت حادی دارن به نحوی که اگه تا ساعات باز بودن درمانگاه صبر کنن، خطری متوجهشون میشه و یا درد و مشکل طاقت فرسا دارن که تحمل ندارن و...! باور کنید مورد داشتم که ساعت 2 شب و توی شلوغی اورژانس با این شکایت اومده که از یک ماه پیش جوش درمیارم!

شرایط پزشک، پرسنل، بیماران دیگه و محیط بیمارستان رو درک کنیم. به وفور می بینم در حالی که در حال ویزیت یه بیمار بد حال دم موت، یا بیمار قلبی هستم یکی که تازه رسیده یا حتی زودتر اومده، از اینکه بالای سر مریض سرماخوردش نیستم داد و بیداد میکنه! یا اینکه وسط ویزیت یه بیمار می پره و شروع می کنه به سوال پرسیدن در مورد بیمار خودش! واقعا برخی فکر می کنن اگه بیمار خوش حالشون رو هر طور که شده، به دکتر قالب کنن، زرنگی کردن! دیگران هم مثل بیمار ما نیازمند درمانن. یادمه توی کارورزی همه ی همراهای بیمارا خواسته شون این بود که بریم بالا سر بیمارشون چون یه عده به نظرشون بیمارشون بدحال بود و نیاز به اقدام فوری داشت و از طرف دیگه یه عده میگفتن بیمار ما چون چیزی نداره ویزیتش کن که سریع بریم!

در تجویز پزشک دخالت نکنیم! خوبه که پزشک نظرمون رو در مورد نوع و شیوه ی مصرف داروها بپرسه ولی در هر حال بدونیم تصمیم گیرنده اونه نه ما. جایی که من کار میکنم متاسفانه همه آمپول و سرم میخوان! بخش زیادی از انرژی من صرف این میشه که بیمارو مجاب کنم نیازی به سرم یا آمپول نیست! البته من مشکلی ندارم اگه با فرم آمپول داروها راحت ترن براشون تجویز کنم ولی منظور اون ها از آمپول، آنتی بیوتیک و خانواده ی کورتون هاست که اکثرا بی مورد و مضره!

کار پزشک تشخیص و نوشتن دستورات دارویی لازم برای بیماره. وظیفه ی اجرای اون ها هم با همکاران پرستاره. پس زدن و درآوردن سرم، خراب بودن تخت، سرم، کثیف بودن اتاق، مورد قبول نبودن نوع دفترچه، بالا بودن هزینه ها و... در حیطه ی وظایف و اختیارات ما نیست! پس لطفا اینقدر در مورد این مسائل از ما سوال نپرسید! باور کنید خیلی از ما در مورد مسائل اداری مثل بیمه و محاسبه ی هزینه و... هیچ اطلاعی نداریم! یعنی اگه روزی برای خود بنده اتفاقی بیفته مثل یه آدم کاملا عادی و بی اطلاع دنبال کاراش میفتم!

برخی اوقات به خاطر بدحال بودن بیمار یا نیاز به اقدامات تشخیصی درمانی خاص، نیاز به بستری شدن بیمار وجود داره و تصمیم گیری در مورد این با پزشکه. بیمار میتونه رضایت به بستری شدن نده ولی نمی تونه تقاضای بستری شدن بکنه.

بدیهیه که هر جایی قوانین و رویه خودشو داره. خواهشا وقتی وارد اتاق پزشک می شید قبض ویزیت خود رو گرفته باشید تا وقت پزشک و سایر بیمارا رو نگیرید. خطاب به پرسنل محترم بیمارستان هم بگم که بیمارستان ملک شخصی پزشک یا شما نیست پس لطفا دوست و رفیق و همسایه و عمو و خاله و عمه و... خود رو خارج از سیستم و بدون دریافت قبض نیارید! گرفتن قبض که قیمت نازلی هم داره، نشان از شخصیت و قانونمندی شماست! این قضیه خیلی بنده رو اذیت میکنه! حتی برای احترام به پرسنل، قبل از گرفتن قبض بیمارشون رو ویزیت میکنم و بعد ازشون قبض میخوام ولی متاسفانه برخی معنی احترام رو درک نمیکنن! برخی فکر میکنن با دروغ گفتن و زدن از ویزیت و بیت المال میشه درمان بشن، بالاخره یه کسی باید اجازه بده تا دارو اثر بزاره نه؟!

شک نکنید هر چه تعداد همراه بیمار بیشتر باشه، کیفیت درمان کمتر میشه. همراه بیمار زیاد باعث شلوغی و ازدحام اورژانس، خستگی پرسنل، سلب آرامش از سایر بیماران و افزایش فشار روانی روی همه میشه.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 8 خرداد 1395 :: نویسنده : محمد Dr
در بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم. روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشان‌ دادند که باید پایش را به علت عفونت می بریدیم.
دکتر گفت که اینبار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید.
به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم و دکتر گفت: برو بالاتر...
بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا ببر. عفونت از این جا بالاتر نرفته.
لحن و عبارت " برو بالاتر " خاطره بسیار تلخی را در من زنده میكرد. خیلی تلخ.
دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی می کردیم. قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانوایی ها تعطیل. مردم ایران و تهران بشدت عذاب و گرسنگی می کشیدند که داستانش را همه میدانند. عده ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاق شان را تهیه می کردند و عده ای از خدا بی خبر هم بودند که با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی می کردند.
شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایه مان که دلال بود و گندم و جو می فروخت برویم و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم. پدرم هر قیمتی که می گفت همسایه دلال ما با لحن خاصی می گفت: برو بالاتر...  برو بالاتر...
بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم.  چقدر آشنا بود.  وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت :- بچه پامنار بودم.  گندم و جو می فروختم.  خیلی سال پیش.  قبل از اینکه در شاه عبدالعظیم ساکن بشم... دیگر تحمل بقیه صحبت‌هایش را نداشتم. خود را به حیاط بیمارستان رساندم.  من باور داشتم که
از مکافات عمل غافل مشو
گندم از گندم بروید جو ز جو
اما به هیچ وجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم.

دکتر مرتضی عبدالوهابی
منبع: پایگاه خبری تحلیلی پارسینه




نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : محمد Dr
مدت زیادیه وبلاگ نویس هستم 8-7 سالی میشه. این بهم کمک کرده تا احساساتم، اعتقاداتم و همه ی چیزهایی که محملی جز وبلاگ براشون مناسب و کافی نبوده رو اینجا بنویسم و شما هم بخونید. قلمم بهتر شده، حس مخاطب داشتن پیدا کردم... به شما هم پیشنهاد میکنم یه وبلاگ درست کنید! یه وبلاگ درست کنید و تا آخر پاش بمونید! این روزا برخلاف سالهای قبل، فضای مجازی دیگه فقط وبلاگ یا وبسایت نیست، شبکه های اجتماعی اومدن با امکانات رنگارنگ و متنوع و... وبلاگها یه جورایی کم فروغ شدن. خیلیها دیگه حوصله ی خوندن مطالب وبلاگها رو ندارن، به نظرشون خیلی وقت گیر و خسته کننده میاد. بعضیا دیگه سمت وبلاگهایی که داشتن نمیرن حتی یوزر پسوردشون هم یادشون رفت! ولی به نظرم هیچ چیز دیگه ای نمیتونه جای وبلاگ رو پر کنه، همونطوری که کتابای الکترونیکی و وبسایتها جای کتاب کاغذی رو نگرفتن!
داشتم به نظراتی که روی وبلاگم اومده نگاه میکردم. همچین که میخوندم، یه جورایی باهاتون احساس همبستگی کردم. الآن حدودا روزی 150 نفر از این وبلاگ دیدن میکنن. خیلیهاشون راه گم میکنن! بعضی هاشون برا مشاوره کنکور میان، بعضیها هم رشته ایم هستن و باهام مشورت می کنن... ولی جوری که از نظرات مشخصه بعضیهاتون هم مرتب سر میزنید و چک می کنید. از این که نسبت به این وبلاگ نظر مساعد دارید، ممنونم! کنجکاو هستم بدونم چند نفر این وبلاگ رو پیگیری میکنن.
لطفا خیلی کوتاه بگید که چند وقته وبلاگ منو پیگیری میکنید و هر چند وقت یک بار سر میزنید؟




نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 8 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
var xpos=new Array() for(i=0;i=1;i--){xpos[i]=xpos[i-1]+kern ypos[i]=ypos[i-1]} xpos[0]=x+kern ypos[0]=y for(i=0;i